شیخ نصر آبادی، چهل بار حج به جا آورده و در همه آنها، جز توكل زاد و توشهاى برنداشت. در آخرين حج، قریب به مكه، سگى را ديد كه مىناليد از غایت ضعف و گرسنگى. شيخ نزديك سگ شد. چاره را يك گرده نان ديد. دست در كيسه خويش كرد؛ چيزى نيافت .حسرتی آمدش چرا که لقمهاى نان ندارد تا زندهاى از مرگ برهاند . ناگاه روى به مردم كرد و آواز داد: كيست كه ثواب چهل حج مرا، به گرده نانی بخرد؟ يكى بيامد و آن چهل حج عارفانه به يك گرده نان خريد و رفت . شيخ آن نان به سگ داد و خداى را سپاس گفت كه كارى چنين از او بر آمد.مردى ايستاده در كار شيخ نظاره مىكرد . زان پس كه سگ، جانى گرفت و رفت، نزد شيخ آمد و گفت: نادان! گمان كردهاى كه چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است؟شيخ گفت: پدرم (آدم) جنت را به دو گندم فروخت و در آن نان كه تو از آن گفتى، هزاران گندم است. (تذکره الاولیاء)

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 6:15  توسط سهيل
|