تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

نقل است که يک روز کودکی به نزديک ذوالنون درآمد و گفت :مرا صد هزار دينار است . می خواهم که در خدمت توصرف کنم و آن زر به درويشان تو به کار برم . ذوالنون گفت :بالغ هستی ؟گفت :نی . گفت :نفقه تو روا نبود . صبر کن تا بالغ شوی. پس چون کودک بالغ گشت بيامد و بر دست شيخ توبه کرد و آن زرها به درويشان داد تا آن صدهزار دينار نماند . روزی کاری پيش آمد و درويشان را چيزی نماند که خرج کردندی .
کودک گفت :ای دريغ ! کجاست صدهزار ديگر تا نفقه کردمی بر اين جوانمردان !اين سخن را ذالنون بشنود . دانست که وی حقيقت کار نرسيده است که دنيا به نزد او خطير است . ذالنون آن کودک را بخواند و گفت :به دکان فلان عطار رو ، و بگوی از من تا سه درم فلان دارو بدهد . برفت و بياورد . گفت :در هاون کن ، و خرد بسای . آنگاه پاره ای روغن بر وی افگن تا خمير گردد ، و از وی سه مهره بکن و هر يک را به سوزن سوراخ کن وبه نزديک من آر . کودک چنان کرد و بياورد. ذوالنون آن را در دست ماليد و در او دميد تا سه پاره ياقوت گشت ، که هرگز آن چنان نديده بود . گفت :اينها را به بازار بر و قيمت کن ، وليکن مفروش . کودک به بازار برد و بنمود . هر يکی را به هزار دينار بخواستند . بيامد ، و با شيخ بگفت .
ذوالنون گفت :به هاون نه وبسای و به آب انداز . چنان کرد و به آب انداخت . گفت :ای کودک ! اين درويشان از بی نانی گرسنه نيستند ، ليکن اين اختيار ايشان است . کودک توبه کرد و بيدار گشت ، و بيش اين جهان را بر دل وی قدر نماند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 11:32  توسط سهيل   |