نقل است که يکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هيچ نخورده بود و به شب هيچ نخفته بود . همه شب به نماز مشغول بود . گرسنگی از حد بگذشت . کسی به درخانه اندر آمد و کاسه ای خوردنی بياورد . رابعه بستد و برفت تا چراغ بياورد . چون باز آمد گربه آن کاسه بريخته بود. گفت :بروم و کوزه ای بياورم و روزه بگشايم . چون کوزه بياورد چراغ مرده بود . قصد کرد تادر تاريکی آب باز خورد . کوزه از دستش بيفتاد و بشکست . رابعه بناليد و آهی برآورد که بيم بود که نيمه خانه بسوزد. گفت :الهی اين چيست که با من بيچاره می کنی ؟آوازی شنود که :هان ! اگر می خواهی تا نعمت جمله دنيا وقف تو کنم ، اما اندوه خويش از دلت وابرم . که اندوه و نعمت دنيا هر دو در يک دل جمع نيايد . ای رابعه ! تو را مرادی است و ما را مرادی . ما و مراد تو هردو در يک دل جمع نياييم . گفت :چون اين خطاب بشنودم چنان دل از دنيا منقطع گردانيدم و امل کوتاه کردم که سی سال است چنان نماز کردم که هر نمازی گزاردم چنان دانستم که اين واپسين نمازهای من خواهد بود و چنان از خلق سربريده گشتم که چون روز بود از بيم آنکه نبايد که کسی مرا از او به خود مشغول کند . گفتم :خداوندا ! به خودم مشغول گردان تا مرا از تو مشغول نکنند . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 7:49  توسط سهيل
|