نقل است که يکی حاتم را به دعوت خواند .گفت :مرا عادت نيست به مهمانی رفتن .مرد الحال کرد .گفت :اگر لابد است اجابت کردم .سه کار تو را بايد کرد .گفت :بکنم .گفت :آنجا نشينم که من خواهم ،و آن کنی که من خواهم ، و آن خورم که من خواهم .گفت :نيک آيد.چون سفره بنهادند حاتم قرصی جوين از آستين بيرون کرد و خوردن گرفت .گفت :يا شيخ از طعام ما چيزی بخور .گفت :شرط کرده ام که آن خورم که من خواهم .چون فارغ شدند گفت :آن سه پايه را در آتش بنه تا سرخ شود .مرد چنان کرد .گفت :اکنون بدين راه گذر بنه .مرد چنان کرد .برخاست و پای بر سه پايه نهاد و گفت :قرصی خوردم .و بگذشت .و گفت : اگر شما می دانيد صراط حق است و دوزخ حق است و از هر چه کرده باشيد بر آن صراط پرسند انگاريد که اين سه پايه آن صراط است ، پای بر آنجا نهيد و هر چه امروز در اين دعوت بخورديت حساب به من بدهيد.گفتند :يا حاتم !ما را طاقت آن نباشد .حاتم گفت :پس فردا چون طاقت خواهيد داشتن که از هر چه کرده باشيد در دنيا و خورده از همه باز پرسند قال الله تعالی و لتسئلن يومئذ عن النعيم .آن دعوت بر همه ماتم شد . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 7:14  توسط سهيل
|