تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

نقل است که روزی در دهه ذی الحجه به صحرا شد و از آروزی حج می سوخت ، و گفت : اگر آنجا نيستم باری بر فوت اين حسرتی بخورم ، و اعمال ايشان به جای آرم که هرکه متابعت ايشان کند در آن اعمال که موی بازنکند و ناخن نچيند او را از ثواب حاجيان نصيب بود . در آن ميان پيرزنی بيامد ، پشت دوتاه شده ، عصايی در دست گرفته ، گفت : يا عبدالله ! مگر آروزی حج داری ؟ گفت : آری .پس گفت : ای عبدالله ! مرا از برای تو فرستاده اند . با من همراه شو تا تو را به عرفات برسانم . عبدالله گفت : با خود گفتم که سه روز ديگر مانده است . از مرو چون مرا به عرفات رساند ؟ پيرزن گفت : کسی که نماز بامداد سنت در سينجاب گزارده باشد و فريضه بر لب جيحون و آفتاب برآمدن به مرو با او همراهی توان کرد . گفتم : بسم الله. پای در راه نهادم و به چند آب عظيم بگذشتم که به کشتی دشوار توان گذشت . به هر آب که می رسيدم مرا گفتی چشم برهم نه . چون چشم برهم نهادمی خود را از آن نيمه آب ديدمی ، تا مرا به عرفات رسانيد . چون حج بگزارديم و از طواف و سعی و عمره فارغ شديم و طواف وداع آورديم ، پيرزن گفت : بيا که مرا پسری است ، که چند گاهست تا به رياضت در غاری نشسته است تا او را ببينم . چون آنجا رفتيم جوانی ديدم زردروی و ضعيف و نورانی . چون مادر را ديد در پای مادر افتاد و روی در کف مادر ماليد و گفت : دانم که نيامده اما خدايت فرستاده است که مرا وقت رفتن نزديک است . آمده ای که مرا تجهيز کنی . پيرزن گفت : ياعبدالله ! اينجا مقام کن تا او را دفن کنی . پس در حال آن جوان وفات کرد و اورا دفن کرديم . بعد از آن گفت - آن پيرزن که - : من هيچ کار ندارم . باقی عمر بر سر خاک او خواهم بود . تو ای عبدالله برو . سال ديگر چون بازآيی و مرا نبينی . مرا در اين موسم به دعا ياد دار. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 7:20  توسط سهيل   |