تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

ابتدای توبه او آن بود که بر کنيزکی فتنه شد شبی در زمستان در زير ديوار خانه معشوق تا بامداد بايستاد . همه شب برف می باريد . چون بانگ نماز گفتند ، پنداشت که بانگ خفتن است . چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است . با خود گفت : شرمت باد ای پسر مبارک ! که شبی چنين مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام جماعت در نماز سوره ای درازتر خواند ديوانه گردی . در حال دردی به دل او فرود آمد توبه کرد و به عبادت مشغول شد تا به درجه ای رسيد که مادرش روزی در باغ شد ، او را ديد خفته در سايه گلبنی و ماری شاخی نرگس در دهن گرفته و مگس از وی می راند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 7:16  توسط سهيل   |