نقل است که يکبار در محملی بود و به مکه می رفت . رفيقی با او بود . او همه راه می گريست . رفيق گفت : از بيم گناه می گريی ؟ سفيان دست دراز کرد وکاه برگی برداشت ، و گفت : گناه بسيار است وليکن گناهان من به اندازه اين کاه برگ قيمت ندارد . از آن می ترسم که ايمان که آورده ام با خود ايمان هست يا نه . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 11:20  توسط سهيل
|