نقل است که روزی می گذشت . نابينايی را گفتند که عبدالله مبارک می آيد . هرچه می بايد بخواه. نابينا گفت : توقف کن يا عبدالله ! عبدالله بايستاد . گفت : دعا کن تا حق تعالی چشم مرا بازدهد . عبدالله سر در پيش انداخت و دعا کرد . در حال بينا شد . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386ساعت 9:7  توسط سهيل
|