تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

((گفتگو با خدا ))

 در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم

خدا پرسيد : پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟

 من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد.

خدا خنديد. وقت من بي نهايت است..... در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟

 پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد: كودكي شان.

اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند. عجله دارند كه بزرگ شوند. وبعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي كنند كه كودك باشند.

 اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند.

 وبعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.

 اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند. وحال را فراموش مي كنند . وبنابراين نه در حال زندگي مي كنند ونه در آينده .

اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هر گز نمي ميرند،

 وبه گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.

دست هاي خدا دستانم را گرفت. براي مدتي سكوت كرديم.

ومن دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر! مي خواهي كدام درس هاي زندگي رافرزندانت بياموزند؟

اوگفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد.

 همه ي كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي را در قلب آنان كه دوستشان داريم ،ايجاد كنيم.

اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.

بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد.

كسي است كه به كمترين آنها نياز دارد.

بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند. فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند. بياموزند كه دونفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند. وآن را متفاوت ببينند.

بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند . بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم : " از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم"

آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد وگفت:

 فقط اينكه بدانند من اينجا هستم...... هميشه

  نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 13:1  توسط سهيل   |