تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

نماز شام غريبان چو گريه آغازم         بمويهاي غريبانه قصه پردازم
بياد يار و ديار آنچنان بگريم زار           كه از جهان ره و رسم سفر براندازم
  نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 5:56  توسط سهيل   | 
بعد از شهادت امام حسين(ع) يك رونقي در اسلام پيدا شد. اين اثر در اجتماع از آن جهت بود كه امام حسين(ع) با حركات قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده كرد، احساسات بردگي و اسارتي را كه از اواخر زمان عثمان و تمام دوره معاويه بر روح جامعه اسلامي حكمفرما بود ، تضعيف كرد و ترس را ريخت احساس عبوديت را زايل كرد . و به عبارت ديگر به اجتماع اسلامي شخصيت داد. او بر روي نقطه اي در اجتماع انگشت گذاشت كه بعدا اجتماع در خودش احساس شخصيت كرد. مسئله احساس شخصيت مشئله بسيار مهمي است . از اين سرمايه بالاتر براي اجتماع وجود ندارد كه در خودش احساس شخصيت بكند، احساس منش بكند، برا يخودش ايده آل داشته باشد و نسبت به اجتماعهاي ديگر حس استغناء و بي نيازي داشته باشد، يك اجتماع اين طور فكر بكند كه خودش و براي خودش فلسفه مستقلي در زندگي دارد و به آن فلسفه مستقل زندگي خودش افتخار و مباهات بكند، و اساسا حفظ حماسه در اجتماع يعني همين كه اجتماع از خودش فلسفه اي در زندگي داشته باشد و به آن فلسفه ايمان و اعتقاد داشته باشد، و او را برتر و بهتر و بالاتر بداند و به آن ببالد.
(حماسه حسيني جلد اول- شهيد مطهري)
  نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 5:55  توسط سهيل   | 
      سالروز شهادت سرور آزادگان اقا اباعبدالله الحسين(ع) و ياران وفادارش را
                                تسليت و تعزيت عرض مي نمايم .

 زان يار دلنوازم شكريست با شكايت            گرنكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
 بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم        يارب مباد كس را مخدوم بي عنايت
  نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 8:41  توسط سهيل   | 
در صبح عاشورا حسين(ع) همينكه نماز صبح را با اصحابش خواند برگشت به آنها فرمود:" اصحاب من آماده باشيد مردن جز پلي كه شما را از دنيايي به دنياي ديگر عبور مي دهد، نيست. از يك دنياي بسيار سخت به يك دنياي بسيار عالي و شريف و لطيف عبور مي دهد." اين سخنش بود اما عملش را ببينيد. "هلال بي نافع" وقايع نگار عمر سعد اينگونه مي گويد: من از حسين تعجب ميكنم كه هرچه شهادتش نزديكتر و كار بر او سخت تر مي شد، چهره اش برافروخته تر مي گردد، مثل آدمي كه به وصل نزديكتر مي شود. حتي ميگويد در آن لحظات آخر وقتي كه آن لعين سر مقدسش را از بدن جدا كرده بود،آن بشاشت و روشني چهره اش ، آنچنان مرا گرفت كه مردنش را فراموش كردم (حماسه حسيني جلد اول - شهيد مطهري)
  نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 8:40  توسط سهيل   | 
           سالروز تاسوعاي حسيني را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم 
درديرمغان آمديارم قدحي دردست     مست ازمي و ميخواران ازنرگس مستش مست
در نعل سمند او شكل مه نو پيدا       وزقد بلند او بالاي صنوبر پست
  نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 8:37  توسط سهيل   | 
در شب عاشورا اول كسي كه اعلام ياري نيست به اباعبدالله كرد، برادرايشان حضرت ابوالفضل بود. روز عاشورا مي شود، بنابريك روايت ابوالفضل جلو مي آيد عرض ميكند برادرجان به من اجازه بفرمائيد ، اين سينه من تنگ شده است ، ديگر طاقت نمي آورم ، مي خواهم هرچه زودتر جان خودم را فداي شما كنم. من نميدانم روي چه مصلحتي امام جواب حضرت ابوالفضل را چنين داد، خود اباعبدالله بهتر ميدانست. فرمود برادرم حال كه مي خواهي بروي، برو بلكه بتواني مقدراي آب براي فرزندام ن بياوري. لقب "سقا" ، آب آور، قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود، چون يك نوبت يا دو نوبت ديگر در شبهاي پيش ابوالفضل توانسته بود برود صف دشمن را بشكافد و براي اطفال اباعبدالله آب بياورد. اين جور نيست كه سه شبانه روز آب نخورده باشد، نه ، سه شبانه روز بود كه ممنوع بود ، ولي در خلال توانستند يكي دوبار ازجمله در شب عاشورا آب تهيه كنند، حتي غسل كردند ، بدنهاي خودشان را شستشو دادند. ابوالفضل فرمود چشم. ببينيد چقدر منظره با شكوهي است ، چقدر عظمت است ، چقدر شجاعت است ، چقدر دلاوري است. چقدر انسانيت است ، چقدر شرف است، چقدر معرفت و فداكاري است ؟ يك تنه خودش را به جمعيت مي زند.      (حماسه حسيني جلد اول- شهيد مطهري)
  نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 8:35  توسط سهيل   | 
بدام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است      بكش بغمزه كه اينش سزاي خويشتن است
گرت بدست نيايد مراد خاطر ما                  بدست باش كه خيري بجاي خويشتن است
  نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 7:15  توسط سهيل   | 
حادثه عاشورا و تاريخچه كربلا دو صفحه دارد، يك صفحه سفيد و نوراني و يك صفحه تاريك ، سياه و ظلماني كه هر دو صفحه اش يا بي نظير است و يا كم نظير.صفحه سياه و تاريكش از آن نظر سياه و تاريك است كه در آن فقط جنايت بي نظير و يا كم نظير مي بينيم. در صفحه ديگر جنايت نيست تراژدي نيست بلكه حماسه است ، افتخار است و نورانيت است ، تجلي حقيقت و انسانيت است ، تجلي حق پرستي است. چرا بايد حادثه كربلا را هميشه از نظر صفحه سياهش مطالعه كنيم؟ و چرا بايد هميشه جنايتهاي كربلا گفته شود؟ چرا ما صحفه نوراني اين داستان را كمتر مطالعه ميكنيم، درحاليكه جنبه حماسي اين داستان صد برابر برجنبه جنايي آن مي چربد و نورانيت اين حادثه بر تاريكي آن خيلي مي چربد.
(حماسه حسيني جلد اول-شهيد مطهري)
  نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 7:13  توسط سهيل   | 
حجاب چهره جان مي شود غبارتنم               خوشا دمي كه ازاين چهره پرده برفكن
چنين قفس نه سزاي من خوش الحانيست    روم بگلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
  نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
دریای علم
 علم دریائی است بی حد و کنار       طالب علم است غواص بحار
 گر هزاران سال باشد عمر او            اونگردد سیر خود از جستجو
                                     (مثنوي مولانا)
  نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
صبا تو نكهت آن زلف مشكبو داري                  بيادگار بماني كه بوي او داري
دلم كه گوهر اسرارحسن وعشق دراوست      توان بدست تودادن گرش نكوداري
  نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
اگر اشكي كه ما براي او مي ريزيم ، در مسيرهماهنگي روح ما باشد ، پرواز كوچكي است كه روح ما با روح حسيني مي كند. اگر ذره اي ازهمت او ، ذره اي از غيرت او ، ذره اي از حريت او ، ذره اي از ايمان او ، ذره اي از تقواي او ، ذره اي از توحيد او در ما بتابد و چنين اشكي از چشم ما جاري شود، آن اشك بينهايت قيمت دارد . يك دنيا ارزش دارد. اما نه اشكي كه براي كشته شدن حسين (ع) باشد ، بلكه اشكي كه نشانه اي از هماهنگي با حسين (ع) و پيروي كردن از او باشد . اگر گفتند اين عزا را احيا كنيد ، زنده نگه داريد، براي اينكه عظمت حسين را درك كنيم ، براي اينكه اگر اشكي مي ريزيم از روي معرفت باشد . معرفت حسين ما را بالا مي برد ما را انسان ميكند ما را ازاد مرد ميكند ما را اهل حق و حقيقت ميكند اهل عدالت ميكند يك مسلمان واقعي مي كند. مكتب حسين(ع) مكتب انسان سازي است .
(حماسه حسيني جلد اول- شهيد مطهري)
  نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
روزگاريست كه مارا نگران مي داري         بندگانرا نه بوضع دگران مي داري
 گوشه چشم رضائي به منت باز نشد       اينچنين عزّتِ صاحبنظران مي داري
  نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
قسمتي از خطبه 83 نهج البلاغه
 در واپسين دوره جواني و آخرين منزل هاي كامراني، درد مرگ او(انسان) را فرو گرفت ، چنانكه روز را با حيراني به سر مي برد وشب را با بيداري و نگراني، هر روز به سختي درد مي كشد و هر شب رنج بيماري به سر وقتش مي رسيد حالي كه گِردش برادري بود به جان برابر ، و پدري مهربان و نصحتگر ، و مادري از ناشكيبايي فرياد كنان و از ناآرامي برسينه زنان . و او در بيهوشي و غفلت ، در سختي مصيبت و ناله اي زار و نفسي افتاده به شمار و جان كندني طاقتزا و دشوار. سپس او را خاموش درون كفنهايش گذارده. و گردن نهاده و رام از زمينش برگيرند و برپاره چوبهايش بردارند، پيكر كوفته و رنجديده ، لاغر از بيماري كه كشيده .فرزند و نواده و برادران همگان تابوتش را بردارند و به خانه غربتش رسانند، آنجا كه ديگر هيچ كس او را نبيند- و تنها خود در آن خانه نشيند-تا چون مشاعيت كنندگان باز گرديدند و مصيبت زدگان او واپس گراييدند ، او را در گودالش نشانند ، زمزمه كنان ، حيرتزده از پرسش فرشتگان و خطا كردن در امتحان و دشوار تر چيز آنجا، بلاي فرد آمدن است در گرمي جهنم و بريان شدن در آتشي كه زبانه زند پي هم ، و تيز گشتن بانگ آن هر دم ، نه لختي آسوده بودن ، و نه راحتي ، تا بدان رنج را زدودن، نه نيرويي بازدارنده تا در امان ماند ، نه مرگي تا او را اين بلا برهاند و نه خوابي سبك تا آرامشي رساند ، سختي هاي مردن از پي هم ، عذابها هر ساعت و هر دم به خدا پناه بريم – از اين غم –
 ترجمه مرحوم دكتر سيد جعفر شهيدي(خدايش بيامرزد)
  نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
ز گريه مردم چشممم نشسته درخونست    ببين كه درطلبت حال مردمان چونست
بياد لعل تو و چشم مست ميگونت            ز جام عم مي لعل كه ميخورم خونست
  نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 6:32  توسط سهيل   | 
 حكايت در معني تواضع نيكمردان
 شنيدم كه فرزانه اي حق پرست       گريبان گرفتش يكي رند مست
 از آن تيره دل مرد صافي درون          قفا خورد و سر برنكرد از سكون
 يكي گفتش آخر نه مردي تو نيز؟       تحمل دريغ است از اين بي تميز
 شنيد اين سخن مرد پاكيزه خوي       بدو گفت از اين نوع ديگر مگوي
 درد مست نادان گريبان مرد              كه با شير جنگي سگالد نبرد
 ز هشيار عاقل نزيبد كه دست           زند در گريبان نادان مست
                  (بوستان سعدي- بابت چهارم در تواضع)
  نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم       محصول دعا در ره جانانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش        اين داغ كه ما در دل ديوانه نهاديم
  نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
اباعبدالله (ع) نهضتي فوق العاده با عظمت و مقدس كرده است . تمام شرايط تقدس يك نهضت ، در نهضت اباعبدالله هست كه نظيرش در دنيا وجود ندارد. آن شرايط چيست؟ اولين شرط يك نهضت مقدس اين است كه منظور و هدف آن شخصي و فردي نباشد،بلكه كلي و نوعي و انسانب باشد. بخاطر اجتماع ، بخاطر انسانيت ، بخاطر عدالت ، بخاطر مساوات ، نه بخاطر خودش ، در واقع آن وقتي كه او نهضت ميكند ديگر خودش به عنوان يك فرد نيست ، اوست و همه انسانهاي ديگر.
 شرط دوم براي اينكه قيامي مقدس باشد اين است كه آن قيام با يك بينش و درك و بصيرت قوي توام باشد. شرط سوم براي اينكه نهضتي مقدس باشد اين است كه تك باشد ، فردي باشد. يعني برقي باشد كه در ظلمت كامل بدرخشد، ندايي باشد در ميان سكوتها حركتي باشد در ميان سكونها مطلق.
 (حماسه حسيني جلد اول- شهيد مطهري)
  نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
آنكس كه بدست جام دارد            سلطاني جم مدام دارد
آبي كه خضر حيات ازو يافت         در ميكده جو كه جام دارد
  نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 8:30  توسط سهيل   | 
*اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند .
** هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند.
*** چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری.
      (جبران خلیل جبران)
  نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 8:29  توسط سهيل   | 
بنال بلبل اگر بامنت سرياريست               كه ما دو عاشق زاريم و كار ما زاريست
درآن زميني كه نسيمي وزدزطره دوست     چه جاي دم زدن نافه هاي تاتاريست
  نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 7:6  توسط سهيل   | 
بنده بودن آموز
 آن یکی گستاخ رو اندر رهی               چون بدیدی او غلام مهتری
 جامه اطلس کمر زرین روان                روی کردی سوی قبله آسمان
 کای خدا زاین خواجه صاحب مِنَن         چون نیاموزی تو بنده داشت
 تا یکی روزی که شاه آن خواجه را       متهم کرد وببستش دست و پا
 آن غلامش را شکجنه می نمود           که دفینه خواجه را بنمای زود
 پاره پاره کردش اما آن غلام                راز خواجه وا نگفت از اهتمام
 گفتش اندر خواب هاتف کای کیا          بنده بودن هم بیاموز و بیا#
 (مثنوي معنوي)
  نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 7:5  توسط سهيل   | 
خم زلف تو دام كفر و دينست          ز كارستان او يك شمّه اينست
جمالت معجرجنس است ليكن         حديث غمزن ات سحر مُبينست
  نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
كسي اگر جانش خوشرنگ نباشد بايد بميرد؛ مردن بهتر است از زندگي كردم با شركاي بدرنگ زندگي؛ خفه شدن خوبتر است تا حرف زدن با مخاطب وراجي هاي صد تا يك غاز! اگر آنها آن جور كه او دوست دارند رنگ نگيرند ديگر خدا را هم آن جور كه دوست دارد نخواهد پرستيد ديگر دنيا را هم آن جور كه بايد باشد نخواهد ديد همه چيز را بد و زشت و نفرت بار مي بيند همه چيز بدگونه مي شود. خدا جهان و حتي خودش مگر نه راه به سوي خدا از ميان « انچنان كه منم » مي گذرد؟ مگر نه من آنچنان كه مي بينندم «هستم» و مگر نه جهان را انچنان كه من هستم مي بينم . پس همه چيز دنيا و اخرت همه در انتظار آنند كه آنها چگونه رنگ خورند.  (هبوط- دكترشريعتي)
  نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
نقدها را بوّد آيا كه عيّاري گيرند                    تا همه صومعه داران پي كاري گيرن
مصلحت ديد من آنست كه ياران همه كار       بگذارند و خم طرّه ياري گيرند
  نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 7:55  توسط سهيل   | 

                           
  نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 7:53  توسط سهيل   | 
دلي كه غيب نمايست و جام جم دارد     ز خاتمي كه دمي گم شود چه غم دارد
بخط و خال گدايان مده خزينه دل            بدست شاه وشي ده كه محترم دارد
  نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 7:53  توسط سهيل   | 

 ايستاده ابرو باد و ماه و خورشيد و فلك از كار

 زير اين برف شبانگاهي
 بدتر از كژدم
 مي گزد سرماي ديماهي
 كرده موج بركه در يخ برف
 دست و پاي خويشتن را گم
 زير صد فرسنگ برف اما
 در عبور است از زمستان
 دانه گندم
 (شفيعي كدكني)
  نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 7:52  توسط سهيل   | 
سحر ببوي گلستان دمي شدم در باغ       كه تاچو بلبل بي دل كنم علاج دماغ
بجلوه گل سوري نگاه مي كردم               كه بود در شب تيره ز روشني چو چراغ
  نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
حكايت
 يكي در بيابان سگي تشنه ديد              برون از رمق در حياتش نيافت
 كله دلو كرد آن پسنديده كيش              چو حبل اندر آن بست دستار خويش
 به خدمت درميان بست و بازو گشاد       سگ ناتوان را دمي آب داد
 خبرداد پيغمبر ازحال مرد                       كه داور گناهان از او عفو كرد
 الا گر جفا كردي انديشه كن                  وفا پيش گير و كرم پيشه كن
 يكي با سگي نيكوي گم نكرد                كجا گم شود خير با نيكمرد
 كرم كن چنان كت برآيد ز دست              جهانبان درِ خير بركس نبست
 (بوستان سعدي)
  نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
مجمع خوبي و لطفست عذار چو مهش     ليكنش مهرو وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفلست و ببازي روزي       بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
  نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
 امروز
 ما شکسته ما خسته
 ای شما به جای ما پیروز
 این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد
 هر چه می خندید
 هر چه می زنید ، می بندید
 هر چه می برید ، می بارید
 خوش به کامتان اما
 نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید
 (مهدي اخوان ثالث)
  نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
دلا رفیق سفربخت نیکخواهت بس        نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش      که سیر معنوی و گنج خانقاهت بس
  نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 10:36  توسط سهيل   | 
اللهم عجل لولیک الفرج

سوختم زآتش هجران تو ، ای یار بیا
تا نگشته است مرا طعنه اغیار بیا
من همه عمر تو را جستم و نایافته ام
تو عنایت کن و یک لحظه به دیدار بیا مهدی جان

  نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 10:33  توسط سهيل   | 
بشنواين نكته كه خود را زغم آزاد كني    خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني
آخرالامر گل كوزه گران خواهي شد         حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني
  نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 7:25  توسط سهيل   | 
  چوب زدن بر آب
 روزي شيوانا از راهي مي گذشت. جواني را ديد كه تكه اي چوب در دست گرفته و با آن بر سطح آب جويبار مي كوبد. شيوانا كنار جوان نشست و از او پرسيد: «چرا اين چنين مكدر و گرفته با چوب بر سطح آب مي كوبي!›› جوان آهي كشيد و گفت: «من ذوق شعر دارم و هر زمان كه بيكار مي شوم شعر مي سرايم. اما امروز در مدرسه همه مرا به خاطر شعر گفتن مسخره كردند و مدير مدرسه به من گفت كه چوب زدن بر سطح آب بهتر از شعر گفتن است.›› من هم براي اين كه كار بهتري انجام دهم دارم بر سطح آب مي كوبم.
 شيوانا تبسمي كرد و دستي بر شانه جوان كشيد و سپس به سوي درخت بالاي سرش خيره شد و پرنده اي آواز خوان را نشان جوان داد و گفت: «پرنده براي من و تو و يا درخت و جويبار آواز نمي خواند. او آواز مي خواند فقط براي اين كه آوازش مي آيد. شاعر واقعي هم كسي نيست كه براي ديگران و جلب رضايت آن ها شعر بخواند يا نخواند!» جوان دست از اين كار بيهوده برداشت و مدتي به چشمان شيوانا خيره شد و آن گاه انگار چيزي دريافته باشد چوب را دوباره بر سطح آب زد و شعري با مضمون زيبايي چوب زدن بر آب سرود.   (شيوانا)
  نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 7:23  توسط سهيل   | 
حسب حالي ننوشتيم شد ايّامي چند     محرمي كو كه فرستيم به توپيغامي چند
ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد          هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
  نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 5:59  توسط سهيل   | 
هرگاه که بینی دو سه سرگردان را       عیب ره مردان نتوان کرد آن را
تقليد دو سه مقلد بي معني                بدنام كند ره جوانمردان را  ==================================
كارم همه ناله و خروش است امشب    بي صبر پديدست و نه هوش است امشب
دوشم خوش بود ساعتي پنداري         كفاره خوشدلي دوش است امشب
 (ابوسعيد ابوالخير)
  نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 5:58  توسط سهيل   | 
              فرا رسیدن سال نو میلادی را تبریک عرض می نمایم
خيال روي تو چون بگذرد بگلشن چشم       دل از پي نظر آيد بسوي روزن چشم
سزاي تكيه گهت منظري نمي بينم            منم ز عالم و اين گوشه معّين چشم
  نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 5:57  توسط سهيل   | 
مرد عيالوار
مرد عيالواري از زندگي و مخارج روزانه خسته شده بود. سرانجام از زن و فرزندان دهگانه اش فرار كرد راه صحرا پيش گرفت.گويي راحتي خود را در همين كار ديد. اتفاقا به سرچاهساري رسيد.مردي را ديد كه بر سرچاه نشسته و دلو و ريسماني مهيا كرده و مرغك بسيار كوچك و ضعيفي در كنار دارد.آن مرد به تازه وارد گفت: اين مرد از من صد درم بستان و از اين چاه دلوي آب بركش كه هم كار تو رونق پيدا كند و هم اين مرغ از تشنگي نجات يابد. مرد عيالوار آمادگي خود را اعلام كرد و با خود گفت : مثل اين كه بخت و اقبال به من روي آورده است.از اين كار بهتر و پر در آمدتر وجود ندارد. دست به كار شد.
 تابه گاه زوال آب كشيد        مرغ ، سيري از آب هيچ نديد
 آه و ناله مرد بلند شد و گفت: چه سرّي است؟ چرا مرغ سير نمي شود؟ صاحب مرغ گفت: من از طرف خداوند براي امتحان تو مامور شده ام. تو وسيله اي هستي كه اين مرغ را سير كني و نميتواني . آن كس كه من و تو و اين مرغ را سير ميكند و اسباب كار را فراهم مي نمايد خداست. تو چگونه زن و ده فرزندت را رها كرده اي و از روزي خوردن آنها ترسيده اي؟ در حال از سوي خداوند ندا مي رسد كه :
رازقم من تو در ميان سببي         پس چرا با فغان و با شغبي؟
رَو سوي خانه باز شو بشتاب       كار اطفال خويش را درياب
 من كه روزي دهم توانايم           راه ارزاق بر تو بگشايم
 جان بدادم همي دهم روزي        در غم نان چرا تو دل سوزي؟
 مرد عيالوار به خانه و زندگي خود برگشت و با توكل برخداي، زندگاني ده كودك و زن خود را سروسامان داد.
(حديقة الحقيقه – سنائي)
  نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 5:55  توسط سهيل   | 
مردم ديده ما جز برخت ناظر نيست       دل سرگشته ما غير ترا ذاكر نيست
اشكم احرام طواف حَرَمت مي بندد      گر چه از خون دل ريش دمي طاهر نيست
  نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
برخيز و بيا بتا براي دل ما                   حل کن به جمال خويشتن مشکل ما
يک کوزه شراب تا بهم نوش کنيم         زان پيش که کوزه‌ها کنند از گل ما =====================================
چون عهده نمی‌شود کسی فردا را      حالی خوش کن تو اين دل شيدا را
می نوش بماهتاب اي ماه که ماه         بسيار بتابد و نيابد ما را
                                                       (خيام)
  نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
گر دست دهد خاك كف پاي نگارم             بر لوح بصر خط غباري بنگارم
بربوي كنار تو شدم غرق و اميد است       از موج سرشكَم كه رساند بكنارم
  نوشته شده در  یکشنبه 9 دی1386ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
الهي ! شناخت تو مارا امان و لطف تو ما را عيان. الهي ! فضل تو مارا لوا و كنف تو ما را ماوي. الهي! ضعيفان را پناهي ، قاصدان را بر سر راهي، مومنان را گواهي ، چه بود كه افزائي و نكاهي؟
 الهي! چه عزيز است او كه تو او را خواهي و ر بگريزد او را در راه آيي، طوبي آنكس را كه تو او رايي. آيا كه تا از ما خود كرايي؟
 ترا كه داند؟ كه ترا تو داني! ترا نداند كس، ترا تو داني و بس. اي سزاوار ثناء خويش و اي شكر كننده عطاء خويش ، رهي بذات خود از خدمت تو عاجز و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز، و به توان خود از سزاي عقل تو عاجز.   (مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري)
  نوشته شده در  یکشنبه 9 دی1386ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
بلبلي برگ گلي خوش رنگ درمنقارداشت    و ندرآن برگ ونواخوش ناله هاي زارداشت
گفتمش درعين وصل اين ناله وفريادچيست  گفت ماراجلوه معشوق دراين كار داشت
  نوشته شده در  شنبه 8 دی1386ساعت 11:57  توسط سهيل   | 
                     خجسته عید سعید غدیر بر همه مبارک باد

       
  نوشته شده در  شنبه 8 دی1386ساعت 11:55  توسط سهيل   | 
ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود      وين راز سربه مهر به عالم سمرشود
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر           آري شود وليك به خون جگر شود.
  نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 8:31  توسط سهيل   | 
 در فضيلت اميرالمومنيت علي(ع)
 خواجه حق پيشواي راستين             كوه حلم و باب علم و قطب دين
 ساقي كوثر، امام رهنما                    ابن عم مصطفا شير خداي
 چون علي از غيبهاي حق يكيست       عقل را دربينش او كي شكيست
 گشته اندر كعبه آن صاحب قبول         بت شكن بر پشتي دوش رسول
 در ضميرش بود مكنونات غيب             زان بر آوردي يد بيضا ز جِيْب
 گر يد بيضا نبوديش آشكار                  كي گرفتي ذوالفقار آنجا قرار
 گاه در جوش آمدي از كار خويش        گه فرو گفتي به چَه اسرار خويش
 در همه آفاق هم دم مي نيافت          در درون مي گشت و محرم مي نيافت
 (منطق الطير- عطار)
  نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 8:30  توسط سهيل   | 
زدلبرم كه رساند نوازش قلمي             كجاست پيك صبا گر همي كند كرمي
قياس كردم و تدبيرعقل درره عشق      چو شبنمي است كه بربحرمي كشد رقمي
  نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 7:2  توسط سهيل   | 
اگر دل دلبر و دلبر كدام است        وگر دلبر دل و دلرا چه نام است
دل و دلبر بهم آميته وينم              ندونم دل كه و دلبر كدام است ===============================
سياهي دو چشمانت مرا كشت            درازي دو زلفانت مرا كشت
به قتلم حاجت تير و كمان نيست          خم ابرو و مژگانت مرا كشت
 (بابا طاهر)
  نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 7:1  توسط سهيل   | 
                       میلاد با سعادت امام علی النقی(ع) مبارک باد
خواب آن نرگس فتّان تو بي چيزي نيست       تاب آن زلف پريشان تو بي چيزي نيست

از لبت شير روان بود كه من ميگفتم              اين شكر گرد نمكدان تو بي چيزي نيست
  نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
راه نجات همیشه هست فقط . . .
 مردی ورشکسته و مستاصل نزد شیوانا آمد و از او خواست تا برایش دعا کند که خالق هستی راه نجاتی را مقابل او قرار دهد تا او بتواند از این همه مشکلات حل ناشدنی زندگی اش خلاص شود.مرد به شیوانا گفت: احساس میکنم که همه درها به رویم بسته شده و هیچ راهی مقابلم نمی بینم که در آن قدم بزنم و مطمئن باشم که به مقصد می رسم . به من بگویید که چرا خالق کاینات راه های نجات را ا زمقابل من برداشته است؟شیوانا پاسخ داد : همیشه راهی برای نجات وجود دارد مشکلی که تو داری این است که راه درست برایت روشن نیست . بنابراین به جای درخواست راه از خالق هستیم بخواه راه درست را مقابل چشم دلت روشن گرداند.راه وقتی روشن شود تو می توانی در آن با ارامش و اطمینان قدم زنی.
 آنگاه شیوانا لبخندی زد و گفت: فرض کنیم من دعا کردم و ازخالق هستی خواستم تا راههای بیشتری مقابل تو قرار دهد.وقتی چشم دل تو سیاه شده باشد و این راه های جدید هم برایت تاریک باشند، دیگر این دعای من به چه دردت می خورد.چون که نمی توانی جاده های نجات را ببینی و در نتیجه اوضاع فرقی نخواهد کرد و قادر به حرکت نخواهی بود. بنابراین از این به بعد به جای آن که ازخالق هستی در خواست راه های نجات جدیدتری کنی از او بخواه تا راه های مقابل تو را روشن تر سازد.راه که روشن شد دیگر همه چیز حل می شود .      (شيوانا)
  نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
چندانكه گفتم غم با طبيبان                   درمان نكردند مسكين غريبان
آن گل كه هر دم دردست بادست           گو شرم بادش از عندليبان
  نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 6:43  توسط سهيل   | 
اشتر و مرد ابله
 ابلهي ديد اشتري به چرا             گفت:نقشت همه كژ است چرا؟
 گفت: اشتر كه:اندرين پيكار          عيب نقاش ميكني، هشدار
 در كژي ام مكن به عيب نگاه        تو زمن راه راست رفتن خواه
 شتر چنين ادامه داد: اي ابله كجي نقش وجود من از مصلحت خداوندي است مگر نمي بيني از كمان كج تير راست بر مي آيد و به هدف مي رسد. چشم زيبا در كنار ابروي كج نشسته پس:
 هر چه او كرده عيب او مكنيد         با بد و نيك جز نكو مكنيد
 زشت و نيكو به نزد اهل خرد         سخن نيك است و از و نيايدبد
 به خدايي ، سزا مرا او را دان        شب و شبگير رو مر او را خوان
                                                 (حديقة الحقيقه – سنائي)
  نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 6:42  توسط سهيل   | 
آنكه رخسار ترا رنگ گل و نسرين داد        صبر و آرام تواند بمن مسكين داد
وآنكه گسيوي ترا رسم تطاول آموخت        هم تواند كرمش دادِ من غمگين داد
  نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
رحیل
 فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
  دیدیم کزین جمع پرکنده کسی رفت
 شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
 زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
  آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند
 وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
 از پیش و پس قافله ی عمر میندیش
 گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت
  ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
 دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
 رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
 چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
 رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
  بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
  این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
  دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
(هوشنگ ابتهاج * ه.الف.سايه)
  نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
اي قصه بهشت ز كويت حكايتي              شرح جمال حور ز رويت روايتي
انفاس عيسي از لب لعلت لطيفه اي        آب خضر ز نوش لبانت كنايتي
  نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
حکايت
 آورده اند که نوشيروان عادل را در شکارگاهی صيد کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشيروان گفت: نمک به قيمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازين قدر چه خلل آيد؟ گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هرکه آمد بر او مزيدی کرده تا بدين غايت رسيده.
 اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى
 برآورند غلامان او درخت از بيخ
 به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد
 زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ
 (گلستان سعدي- باب اول در عبرت پادشاهان)
  نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
المنته لله كه در ميكده باز است            زان رو كه مرا بر در او روي نياز است
خمهاهمه درجوش وخروشندزمستي    و آن مي كه درآنجاست حقيقت نه مجازاست
  نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
* حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند.
** با سالخوردگان و افراد با تجربه مشورت کنيد که چشمهايشان ، چهره ی سالها را ديده و گوشهايشان ، نوای زندگی را شنيده است.         (جبران خلیل جبران)
  نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 6:9  توسط سهيل   |