تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

         رحلت حضرت خدیجه کبری (س) را تسلیت عرض می نمایم

بخت از دهان يار نشانم نميدهد               دولت خبر ز راز نهانم نمي دهد
از بهر بوسه ز لبش جان همي دهم        اينم همي ستاند و آنم نمي دهد

  نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 4:10  توسط سهيل   | 
نقل است که گفت :در سفری بودم ، صحرا پربرف بود ، و گبری را ديدم دامن در سرافگنده و از صحرای برف می رفت و ارزن می پاشيد . ذالنون گفت :ای دهقان ! چه دانه می پاشی ؟گفت :مرغکان چينه نيابند . دانه می پاشم تا اين تخم به برآيد و خدای رحمت کند. گفتم :دانه ای که بيگانه پاشد - از گبری- نپذيرد. گفت :اگر نپذيرد ، بيند آنچه می کنم . گفتم : بيند . گفت :مرا اين بس باشد . پس ذالنون گفت چون به حج رفتم آن گبر را ديدم - عاشق آسا در طواف- گفت :يا اباالفيض ! ديدی که ديد و پذيرفت ، و آن تخم به برآمد ، و مرا آشنايی داد ، و آگاهی بخشيد ، وبه خانه خودم خواند ؟ذوالنون از آن سخن در شور شد . گفت :خداوندا ! بهشتی به مشت ارزن به گبری چهل ساله ارزان می فروشی . هاتفی آواز داد : حق تعالی هرکه را خواند ، نه به علت خواند ، و هرکه را راند نه به علت راند . تو ای ذالنون ! فارغ باش که کار الفعال لمايريد با قياس عقل تو راست نيوفتد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 4:9  توسط سهيل   | 
اين آفتاب آينه دا رجمال تو                             مشك سياه مجمره گردان خال تو
صحن سراي ديده بشستم ولي چه سود       كاين گوشه نيست در خور خيل خيال تو
  نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 4:16  توسط سهيل   | 
نقل است که بشر بر گورستان گذر کرد . گفت :همه اهل گورستان را ديدم ، بر سر کوه آمد و شغبی در ايشان افتاده و با يک دگر منازعه می کردند ، چنانکه يکی چيزی قسمت کند. گفتم :بار خدايا ! مرا شناسا گردان تا اين چه حال است ؟ مرا گفتند آنجا برو و بپرس . رفتم و پرسيدم . گفتند : يک هفته است که مردی از مردان دين بر ما گذر کرد و به سه بار قل هو الله احد برخواند ، و ثواب به ما داد . يک هفته است تا ما ثواب آن را قسمت می کنيم . هنوز فارغ نگشته ايم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 4:15  توسط سهيل   | 
چه لطف بود كه ناگاه رشحه قلمت         حقوق خدمت ما عرضه كرد بر كرمت
بنوك خامه رقم كرده اي سلام مرا          كه كارخانه دوران مباد بي رقمت
  نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 7:21  توسط سهيل   | 
نقل است که يک روز به عرفات ايستاده بود . آن همه خلق می گريستند . با چندان تضرع و زاری گريستن و خواهش کردن . گفت :ای سبحان الله ! اگر چندين مردم به يکبار به نزديک مردی شوند ، و از وی يک دانگ سيم خواهند چه گويد . آنهمه مردم را نوميد کند. آن مرد گفت :نه . گفت :برخداوند تعالی آمرزش همه آسانتر است از آنکه آن مرد دانگی سيم که بدهد که او اکرم الاکرمين است . اميد آن است که همه را آمرزيده گرداند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
بالا بلند عشوه گر نقش باز من                   كوتاه كرد قصّه زهد دراز من
ديدي دلا كه آخر پيري و زهد وعلم             با من چه كرد ديده معشوقه باز من
  نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 3:52  توسط سهيل   | 
نقل است که يک شب در صومعه نماز می کرد . ماندگی در او اثر کرد در خواب شد . از غايت استغراق حصير در چشم او شکست . و خون روان شد و او را خبر نبود . دزدی درآمد چادری داشت ، برگرفت . خواست که بيرون شود راه در باز نيافت . چادر بنهاد و برفت . راه بازديد . برفت و باز چادر برگرفت ، بيامد راه نيافت. از چادر بنهاد . همچنين چند کرد تا هفت بار از گوشه صومه آواز آمد که :ای مرد ! خود را رنجه مدار که او چندين سال است تا خود را به ماسپرده است . ابليس زهره ندارد ، که گرد او گردد ! دزدی را که زهره آن بود که گرد چادراو گردد؟ برو ورنجه مباش . ای طرار ! اگر يک دوست خفته است يک دوست بيدار است و نگاه دار او .(تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 3:51  توسط سهيل   | 
من و انكار شراب اين چه حكايت باشد           غالباً اين قدرم عقل و كفايت باشد
تا بغايت ره ميخانه نميدانستم                       ور نه مستوري ما تا به چه غايت باشد
  نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 3:54  توسط سهيل   | 
يک روز کسان حجاج ابن يوسف ، حسن بصري را طلب می کردند ،حسن بصري در صومعه حبيب پنهان شد فرستادگان حجاج، حبيب را گفتند :امروز حسن را ديدی ؟گفت :ديدم.گفتند :کجا شد ؟گفت :در اين صومعه .در صومعه رفتند . هرچند طلب کردند حسن را نيافتند . چنان که حسن گفت :هفت بار دست بر من نهادند و مرا نديدند . حسن از صومعه بيرون آمد و گفت :ای حبيب ! حق استاد نگاه نداشتی و مرا نشان دادی . حبيب گفت :ای استاد ! به سبب راست گفتن من خلاص يافتی که اگر دروغ گفتمی ، هردو گرفتار شديمی . حسن گفت :چه خواندی که مرا نديدند . گفت ده بار آيت الکرسی برخواندم و ده بار آمن الرسول و ده بار قل هو الله احد و باز گفتم الهی ! حسن را به تو سپردم .نگاهش دار . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 3:53  توسط سهيل   | 
ايدل آندم كه خراب از مي گلگون باشي        بي زر و گنج به صد حشمت قارون باشي
در مقامي كه صدارت به فقيران بخشند         چشم دارم كه بجاه از همه افزون باشي
  نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 3:59  توسط سهيل   | 
گويند مالک دينار در کشتی نشسته بود ، چون به ميان دريا رسيد ، اهل کشتی گفتند :غله کشتی بيار . گفت :ندارم . چندانش بزدند که هوش از او بيرون رفت . چون بهوش آمد گفتند :غله کشتی بيار . گفت :ندارم . چندانش بزدند که بيهوش شد . چون بهوش بازآمد ديگر گفتند :غله بيار .گفت :ندارم . گفتند : پايش گيريم و در دريا اندازيم . هرچه در آب ماهی بود همه سربرآوردند -هر يکی دو دينار زر در دهان گرفته - مالک دست فرا کرد و از يک ماهی دو دينار بستد و بديشان داد . چون کشتی بانان چنين ديدند در پای او افتادند . او بر روی آب برفت تا ناپيدا شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 3:58  توسط سهيل   | 
دوش آگهي ز يار سفر كرده داد باد           من نيز دل بباد دهم هرچه باد باد
كارم بدان رسيد كه همراز خود كنم           هر شام برق لامع و هر بامداد باد
  نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 3:58  توسط سهيل   | 
نقل است که عبدالله در حرم بود . يک سال از حج فارغ شده بود . ساعتی در خواب شد . به خواب ديد که دو فريشته از آسمان فرود آمدند . يکی از ديگری پرسيد : امسال چند خلق آمده اند ؟ يکی گفت :ششصد هزار . گفت: حج چند کس قبول کردند ؟ گفت : از آن هيچکس قبول نکردند . عبدالله گفت : چون اين بشنيدم اضطرابی در من پديد آمد . اين همه خلايق که از اطراف و اکناف جهان با چندين رنج و تعصب من کل فج عميق از راههای دور آمده و بيابانها قطع کرده ، اين همه ضايع گردد؟پس آن فريشته گفت : در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او به حج نيامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشيد ، و اين جمله در کار او کردند . چون اين بشنيد م از خواب درآمدم ، و گفتم : به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد کرد . پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم . شخصی بيرون آمد . گفتم: نام تو چيست؟گفت :علی بن موفق.گفتم : مرا با تو سخنی است .گفت : بگوی .گفتم : تو چه کار کنی ؟گفت : پاره دوزی می کنم. گفتم : آن واقعه با او . گفت : نام تو چيست ؟ گفتم : عبدالله مبارک . نعره ای بزد و بيفتاد و از هوش شد . چون بهوش آمد گفتم : مرا از کار خود خبر ده . گفت : سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سيصد و پنجاه درم جمع کردم . امسال قصد حج کردم تا بروم . روزی سرپوشيده ای که در خانه است حامله بود ، مگر . از همسايه بوی طعامی می آمد . مرا گفت : برو و پاره ای بيار از آن طعام . من رفتم. به در خانه همسايه .آن حال خبر دادم . همسايه گريستن گرفت و گفت : بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هيچ نخورده اند . امروز خری مرده ديدم . پاره ای از وی جدا کردم و طعام ساختم ، بر شما حلال نباشد ، چون اين بشنيدم آتش در جان من افتاد . آن سيصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم . گفتم : نفقه اطفال کن که حج ما اين است. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 3:58  توسط سهيل   | 
هركه شد محرم دل در حرم يار بماند            و آنكه اين كار ندانست در انكار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عيب مكن         شكر ايزد كه نه در پرده پندار بماند
  نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 4:1  توسط سهيل   | 
و يکی از مشايخ حاتم را پرسيد :نماز چگونه کنی ؟گفت :چون وقت در آيد وضوی ظاهر کنم و وضوی باطن کنم .ظاهر را به آب پاک کنم و باطن را به توبه ، و آنگاه به مسجد درآيم و مسجد حرام را مشاهده کنم ، و مقام ابراهيم را درميان دو ابروی خود بنهم ،و بهشت را بر راست خود و دوزخ را بر چپ خود ، و صراط زير قدم خود دارم ،و ملک الموت را پس پشت خود انگارم ،و دل را به خدای سپارم .آنگاه تکبير گويم با تعظيم و قيامی به حرمت و قرائتی با هيبت و سجودی با تضرع و رکوعی با تواضع و جلوسی به حلم و سلامی به شکر گويم نماز من اين چنين بود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 4:0  توسط سهيل   | 
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود                    رونق ميكده از درس و دعاي ما بود
نيكي پيرمغان بين كه چو ما بد مستان        هر چه كرديم بچشم كرمش زيبا بود
  نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 3:58  توسط سهيل   | 
نقل است كه روزي فتح را پرسيدند:از صدق. دست در كوره آهنگري كرد پاره اي آهن تافته بيرون آورد و بر دست نهاد و گفت : صدق اين است. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 3:58  توسط سهيل   | 
فرا رسيدن ماه مبارك رمضان را تبريك و تهنيت عرض مي نمايم.التماس دعا.
باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش        وين سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده كه در ميكده عشق فروشند        ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
  نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 7:17  توسط سهيل   | 
نقل است كه خواجه حسن بصري به جايي خواست رفت.برلب دجله آمد وباخودچيزي مي انديشيد كه حبيب در رسيد.گفت : يا امام به چه ايستاده اي؟ گفت : به جايي خواهم رفت كشتي دير مي ايد. حبيب گفت : يا استاد!تو را چه بود. من علم از تو آموختم.حسدٍمردمان از دل بيرون كن و دنيا را بردل سرد كن و بلا را غنيمت دان و كارهااز خداي بين، آنگاه پاي بر آب نه و برو. حبيب پاي بر آب نهاد و برفت . حسن بيهوش شد. چون به خود آمد گفتند:تو را چه بود؟گفت حبيب شاگرد من اين ساعت مرا ملامت كرد و پاي برآب نهاد و برفت و من بمانده ام.اگر فردا آواز آيد كه بر صراط آتشين بگذريد اگر من همچنين فرومانم چه توانم كرد؟ ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 7:15  توسط سهيل   | 
چو برشكست صبا زلف عنبر افشانش           به هرشكسته كه پيوست تازه شد جانش
كجاست همنفسي تا بشرح عرضه دهم       كه دل چه ميكشد از روزگار هجرانش
  نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
نقل است كه مالك را با دهري مناظره افتاد. كار برايشان درازگشت.هر يك ميگفتند: (من برحقم)تا اتفاق كردند كه هر دو دست ايشان بر هم نهند و در اتش برند آن كه بسوزد باطل بود.چنان كردند وهيچ دو نسوخت و آتش بگريخت . گفتند : مگر هر دو بر حق اند. مالك دلتنگ به خانه آمد. روي برخاك نهاد و مناجات كرد كه (هفتاد سال قدم در ايمان نهادم تا با دهريي برابر گردم) هاتفي آواز داد كه (ندانستي كه دست تو دست دهري را حمايت كرد؟ اگر دهري دست تنها در آتش نهادي ديدي كه چون بودي). ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
پيرانه سرم عشق جواني بسر افتد            وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير                اي ديده نگه كن كه بدام كه در افتاد
  نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
نقل است كه منكري به امتحان پيش شيخ آمد و گفت:فلان مسئله بر من كشف گردان. شيخ انكار در وي بديد ،گفت:به فلان كوه غاري است.درآن غار يكي از دوستان ماست. از وي بپرس تا بر تو كشف گرداند.برخاست و بدان غار شد.اژدهايي ديد_عظيم سهمناك_چون آن بديد بيهوش شد و خود را از آنجا بيرون انداخت، و كفش در آنجا بگذاشت و همچنان باز به خدمت شيخ آمد،ودر پايش افتاد و توبت كرد.شيخ گفت:تو كفش نگاه نمي تواني داشت از هيبت مخلوقي.در هيبت خالق چگونه كشف نگاه داري؟ كه به انكار آمده اي كه مرا فلان سخن كشف كن. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
كسي كه حُسن خط دوست در نظر دارد         محقّقست كه او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت                نهاده ايم مگر او به تيغ بردارد
  نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
نقل است كه نوري با يكي نشسته بود و هر دو زار ميگريستند. چون آنكس برفت نوري روي به ياران كرد و گفت: دانستيد كه آن شخص كه بود؟ گفتند: نه. گفت: ابليس بود. حكايت خدمات خود مي كرد و افسانه روزگار خود ميگفت و از درد فراق مي ناليد و چنانكه ديديت مي گريست. من نيز ميگريستم. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
ساقي بيا كه يار ز رخ پرده برگرفت                كار چراغ خلوتيان باز در گرفت
آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت        وين پير سالخورده جواني ز سر گرفت
  نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت:وقتي نذر كردم كه باديه را بگذارم بي زاد و راحله.چون به باديه در آمدم جواني بعد از من همي آمد و مرابانگ همي كردكه: السلام عليك يا شيخ! ايستادم و جواب باز دادم.نگاه كردم. جوان ترسابود.گفت:دستوري هست تا با تو صحبت دارم. گفتم آنجا كه من مي روم تو را راه نيست. در اين صحبت چه فايده يابي؟ گفت: آخربيايم و تبرِِِِِكي باشد. يك هفته همچنان برفتيم. روز هشتم گفت: يا زاهد! گستاخي كن با خداوند خويش چونكه گرسنه ام و چيزي خواه. خواص گفت:گفتم الهي! به حق محمد(ص) كه مرا در پيش بيگانه خجل نگرداني و از غيب چيزي پديد آوري. در حال طبقي ديدم پر نان و ماهي بريان و رطب و كوزه آب كه پديد آمد.هر دو بنشستيم و به كار برديم.چون هفت روز ديگر برفتيم روز هشتم بدو گفتم: اي راهب! تو هم قدرت خويش بنمايي كه گرسنه گشتم. جوان تكيه بر عصا زد و لب بجنباند. دو خوان پديد آمد آراسته پرحلوا و ماهي و رطب و در كوزه آب. من متحّير شدم. مرا گفت:اي زاهد!بخور. من از خجالت نخوردم. گفت: بخور تا تو را بشارت دهم. گفتم:نخورم تا بشارتم ندهي. گفت:بشارت نخست آن است كه زنّار مي بُرّم. پس زنار ببرّيد شهادتين گفت. و ديگر بشارت آن است كه گفتم:الهي به حق اين پير كه او را نزديك تو قدري هست و دين وي حق است طعام فرستي تا من در وي خجل نگردم.و اين نيز به بركت تو بود.چون نان بخورديم و برفتيم تا مكه او همانجا مجاور بنشست تا اجلش نزديك آمد (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
اي سرو باغ حسن كه خوش ميروي بناز          عشّاق را بناز تو هر لحظه صد نياز
فرخنده باد طلعت خوبت كه در ازل                   ببريده اند بر قد سروت قباي ناز
  نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
نقل است كه جماعتي به سفري همي شدند. بدو گفتند: شيخا! راه خطرناك است ما را دعايي بياموز تا اگر بلايي پديد آيد آن دفع شود . شيخ گفت: چون بلا روي به شما نهد از ابوالحسن ياد كنيد. قوم را آن سخن خوش نيامد. آخرچون برفتند راهزنان پيش آمدند و قصد ايشان كردند. يك تن از ايشان در حال از شيخ ياد كردو از چشم ايشان ناپديد شد.عياران فرياد گرفتند: اينجا مردي بود كجا شد كه او را نمي بينيم؟ و نه بار و ستور او را. تا بدان سبب بدو و قماش او هيچ آفت نرسيد و ديگران برهنه و مال برده بماندند.چون مرد را بديدند- به سلامت- به تعجب بماندند تا او گفت سبب چه بود.چون به شيخ باز آمدند بپرسيدند:از براي الله آن سِرّ چيست كه ما همه خداي را خوانديم كار ما برنيامد و اين يك تن تو را خواند از چشم ايشان ناپديد شد؟شيخ گفت: شما كه حق را خوانيد به حجاز خوانيد و ابوالحسن به حقيقت. شما ابوالحسن را ياد كنيد ابوالحسن براي شما خدا را ياد كند كار شما برآيد كه اگر به حجاز و عادت خداي را ياد كنيد سود ندارد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
ايكه بر ماه از خط مشكين نقاب انداختي        لطف كردي سايه بر آفتاب انداختي
تا چه خواهد كرد با ما آب و رنگ عارضت         حاليا نيرنگ نقشي خوش بر آب انداختي
  نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 19:54  توسط سهيل   | 
نقل است كه پدري و پسري پيش شيخ آمدند تا توبه كنند. شيخ گفت: هر كه پيش ما توبه كند و توبه شكند وي را در دنيا و آخرت غذاب و عقوبت باشد. پس ايشان توبه كردند. اتفاق چنان افتاد كه توبه بشكستند. روزي آتشي مي افروختند، آتش در ايشان افتاد و هر دو بسوختند. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 19:52  توسط سهيل   | 
گفتا برون شدي به تماشاي ماه نو                از ماه ابروان منت شرم باد رو
عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست          غافل ز حفظ جانب ياران خود مشو
  نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 7:46  توسط سهيل   | 
آن شب كه بايزيد وفات كرد بوموسي حاضر نبود. گفت:به خواب ديدم كه عرش را بر فرق سر نهاده بودم و مي بردم. تعجب كردم.بامداد روانه شدم تا با شيخ بگويم.شيخ وفات كرده بود و خلق بي قياس از اطراف آمده بودند.چون جنازه برداشتند من جهد كردم تا گوشه جنازه به من دهند _البته به من نميرسيد_ بي صبر شدم در زير جنازه رفتم و برسرگرفتم و ميرفتم.و مرا آن خواب فراموش شده بود.شيخ را ديدم كه گفت:يا بوموسي!اينك تعبير آن خواب كه دوش ديدي كه عرش برسرگرفته بودي آن عرش اين جنازه بايزيداست. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 7:41  توسط سهيل   | 
گُلْبُن عيش مي دمد ساقي گلعذار كو        باد بهار مي وزد باده خوشگوار كو
هر گل نو ز گلرخي ياد همي كند ولي        گوش سخن شنوكجا ديده اعتبار كو
  نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
نقل است كه ابراهيم را پرسيدند:سبب چيست كه خداوند را مي خوانيم و اجابت نمي آيد؟گفت:از بهر انكه خداي را ميدانيد و طاعتش نميداريد.و رسول را ميدانيد و طاعتش نمي داريد و متابعت سنت وي نمي كنيد و قران را ميخوانيدو بدان عمل نمي كنيد ونعمت خداي ميخوريد و شكر نميكنيد و مي داند كه بهشت آراسته است وبراي مطيعان و طلب نميكنيد و مي شناسيد كه دوزخ ساخته است با غلال آتشين براي عاصيان و از ان نمي گريزيد و ميداند كه مرگ هست و ساز مرگ نمي سازيد و نزديكان و فرزندان در خاك ميكنيد و از آن عبرت نمي گيريد و ميدانيد كه شيطان دشمن است با او عداوت نميكنيدبل كه با او ميسازيد و از عيب خود دست نمي داريد و به عيب ديگران مشغول مي شويد. كسي كه چنين بود دعاي او چگونه مستجاب باشد؟ ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
اي كه با سلسله زلف دراز آمده اي          فرصتت باد كه ديوانه نواز آمده اي
ساعتي ناز مفرما و برگردان عادت             چون بپرسيدن ارباب نياز آمده اي
  نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
نقل است كه جنيد را دربصره مريدي بود.در خلوت مگر انديشه گناهي كرد ودر آينه نگاه كرد و روي خود سياه ديد.متحيرشد.هر حيلت كه كرد سود نداشت.ازشرم روي به كس ننمود تا سه روز برآمد.پاره پاره آن سياهي كم مي شد.ناگاه يكي دربزد.گفت: كيست؟گفت: نامه اي آورده ام از جنيد.نامه برخواند.نوشته بود:چرا در حضرت عزت با ادب نباشي؟سه شبانه روز است تا مرا گازري(رختشويي)مي بايد كرد تا سياهي رويت به سپيدي بدل شود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد              ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
يا بخت من طريق مروّت فرو گذاشت         يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
  نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
نقل است كه ابوبكر ورّاق عمري در آرزوي خضر بود و هر روز به گورستان رفتي و باز آمدي.دررفتن و بازآمدن جزوي از قرآن برخواندي. يك روز چون از دروازه بيرون شد پيري نوراني پيش آمد و سلام كرد.جواب داد . پيرگفت:صحبت خواهي؟ گفت:خواهم. پير با او روان شد و تا به گورستان ودر راه با او سخن ميگفت و همچنان بازگشتند و سخن گويان مي آمدند تا به دروازه رسيدند. چون باز خواست كرد پيرگفت:عمري كه ميخواهي كه مرا بيني. من خضرم.امروز كه با من صحبت داشتي از خواندن يك جزو قرآن محروم ماندي. چون صحبت خضر چنين است صحبت ديگران چه خواهد بود؛ تا بداني كه عزلت و تجريد و تنهايي بر همه كارها شرف دارد. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست      تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست
از لبت شیر روان بود که من می گفتم           این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست
  نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
نقلست كه شيح گفت آنوقت كه قرآن مي آموختم پدر مرا به نماز آدينه برد در راه شيح ابوالقاسم گرگاني كه از مشايخ كبار بود پيش آمد پدر را گفت كه ما از دنيا نمي توانستيم رفت كه ولايت خالي ميديديم و درويشان ضايع ميماندند اكنون اين فرند را ديدم ايمن گشتم كه عالم را ازين كودك نصيب خواهد بود. پس گفت چون ازنماز بيرون آئي اين فرزند را پيش من آور . بعد از نماز پدر مرا بنزد شيخ برد بنشستيم طاقي در صومعه او بود نيك بلند شیخ به پدر من گفت: ابوسعيد را بر كتف گير تا قرص نان آن بالا را فرود آرد . پدرمرا در گرفت پس دست بر آن طاق كردم و آن قرص نان را فرود آوردم. قرض جوين بود گرم چنانكه دست مرا از گرمي آن خبر بود شيخ دو نيم كرد نيمه اي به من داد و گفت بخور نيمه ديگر خود بخورد و به پدر من هيچ نداد. پدرم گفت چون است كه ازآن مرا هيچ نصيب نكردي تا مرا نيز تبركي بودي.ابوالقاسم گفت: سي سال است كه اين قرص نان بر طاق است و با ما وعده اي كرده بودند كه اين قرص در دست هركس كه گرم خواهد شد حديث بر وي ظاهر خواهد بودن . اكنون ترا بشارت باد كه اين كس پسر تو خواد بود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
اگر چه باده فرحبخش وباد گل بيزست      ببانگ چنگ مخور مي كه محتسب تيزست
صراحيّ و حريفي گرت بچنگ افتد            به عقل نوش كه ايّام فتنه انگيزست
  نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
نقل است كه روزي جنيد مي رفت.ابليس بديد كه برگردن مردم مي جَست.گفت: اي ملعون شرم نداري از اين مردمان؟گفت:كدام مردمان اينها نه مردمان اند مردمان آنها اند كه در شونيزيه اند(گويا اسم مسجدي است) كه جگرم را سوختند. جنيد گفت: برخاستم و به مسجد شونيزيه رفتم. بوحمزه را ديدم سر فرو برده. سر برآورد و گفت:دروغ گفت آن ملعون كه اولياي خداي از آن عزيزتراند كه ابليس را بر ايشان اطلاع باشد. (تذكرة‌ الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
اي پسته تو خنده زده بر حديث قند           مشتاقم از براي خدا يك شكر بخند
طوبي ز قامت تو نيارد كه دم زند               زين قصّه بگذرم كه سخن ميشود بلند
  نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 8:15  توسط سهيل   | 
نقل است كه شيخ را مسافري رسيد-خرقه سياه پوشيده و دستار سياه بر كرده و ابزاري سياه و پيراهني سياه. شيخ را در باطن غيرت آمد.و پرسيد:چرا جامه سياه داري؟ مسافر گفت: از آنكه خدايانم بمرده اند. يعني نفس و هوا. شيخ گفت: او را بيرون كنيد. بيرون كردند به خواري. پس بفرمود كه باز آريد. باز آوردند. همچنين چهل بار فرمود كه او را به خواري بيرون مي كردند و باز مي آوردند. بعد از آن شيخ برخاست و بوسه بر سر او داد و عذر خواست و گفت : تو را مسلم است سياه پوشيدن كه در اين چهل بار خواري كه به تو كردند متغير نشدي. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 8:14  توسط سهيل   | 
ترا كه هرچه مرادست در جهان داري         چه غم زحال ضعيفان ناتوان داري
بخواه جان و دل ازبنده و روان بستان          كه حكم بر سر آزادگان روان داري
  نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 7:12  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت: وقتي در باديه راه گم كردم. بسي برفتم و راه نيافتم.همچنان چند شبانه روز به راه ميرفتم تا آخر آواز خروسي شنيدم.شاد گشتم و روي بدان جانب نهادم.آنجا شخصي ديدم- بدويد- و مرا قفايي(پس گردني) بزد. چنانكه رنجور شدم.گفتم:خدايا! كسي كه بر تو توكّل كند با وي اين كنند؟ آوازي شنودم كه : تا توكل بر ما داشتي عزيز بودي اكنون توكّل بر آواز خروسي كردي. اكنون آن قفا خوردي. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 7:11  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت حضرت وليعصرمهدي موعود(ع) را تبريك و تهنيت عرض مينمايم .
مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد      كه ز انفاس خوشش بوى كسى مى آيد
از غم و هجر مكن ناله و فرياد كه دوش     زده ام فالى و فريادرسى مى آيد
  نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 8:32  توسط سهيل   | 
نقل است كه ميگفت كه يكبار با ابولفارس بودم و آن شب عيدبود.وي نخفت. مرا به خاطر آمد كه اگر روغن بودي از براي اين دوستان خداي عزوجل طعامي بساختمي.ابوالفارس را ديدم كه در خواب ميگفت: بيانداز اين روغن گاو از دست. و همچنين بر طريق تاكيد سه بار مي گفت:بيداركردم او را. گفتم: اين چه بود كه تو ميگفتي؟گفت: درخواب چنان ديدمي كه ما به جايي بوديم بلند و چنانستي كه گويي مي خواستيم خداي عزو جل را ديدن و دلها پر از هيبت گشته . تو در ميان ما بودي اما در دست تو روغن گاو بودي. تو را گفتمي كه بينداز اين روغن گاو را از دست.يعني حجاب تو هستي. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 8:31  توسط سهيل   | 
منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز      چه شكر گويمت اي كارساز بنده نواز
نيازمند بلا گو رخ از غبار مشوي                كه كيمياي مرادست خاك كوي نياز
  نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
نقل است كه روزي برلب دجله نشسته بود و خرقه ژنده خود مي دوخت سوزنش در دريا افتاد كسي از او پرسيد:ملكي چنان از دست بدادي چه يافتي؟(ابراهيم پادشاه بلخ بود.اشارت كرد به دريا كه سوزنم باز دهيد .هزار ماهي از دريا برآمد، هر يكي سوزني زرين به دهان گرفته . ابراهيم گفت:سوزن خويش خواهم. ماهيكي ضعيف برآمد.سوزن او به دهان گرفته. گفت :كمترين چيزي كه يافتم به ماندن ملك بلخ اين است ديگرها را تو نداني. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
بود آيا كه در ميكده ها بگشايند             گره از كار فرو بسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خود بين بستند        دل قوي دار كه از بهر خدا بگشايند
  نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
                                                                به نام خدا
به مناسبت عيد سعيد نيمه شعبان در وبلاگ صبح بهاری به همراه ديگر دوستان بر آن شديم تا ختم صلواتي تدارك ببينيم. لذا ازهمه شما همراهان گرامي كه مايل هستيد در اين امر خير همراه ما باشيد ميخواهم تا براي چگونگي انجام اين امر پسنديده به وبلاگ صبح بهاري تشريف ببريد. باشد كه مورد لطف و قبول حضرتش قرار گيرد.
  نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
آن سيه چرده كه شيريني عالم با اوست     چشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست
گرچه شيرين دهنان پادشهانند ولي             او سليمان زمانست كه خاتم با اوست
  نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
نقل است كه يكي گفت: در روم بودم كه ناگاه ابليس را ديدم كه از هوا در افتاد و نزديك بود كه از پاي در افتد. گفتم: اي ملعون اين چه حال است؟ گفت: اين ساعت محمد اسلم در متوضا(اسم شهري) وضو ساخت. من از بيم او اينجا افتادم و نزديك بود كه از پاي در افتم. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
                        ولادت حضرت علي اكبر(ع) و روز جوان مبارك باد.
دوش ازجانب آصف پيك بشارت آمد        كز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد
خاك وجود ما را از آب ديده گل كن          ويران سراي دل را گاه عمارت آمد
  نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
الا هرم بن حيان رضی الله عنه گفت :چون آن حديث بشنودم که درجه شفاعت اويس تا چه حد است آرزوی وی بر من غالب شد . به کوفه رفتم و او را طلب کردم تا وی را بازيافتم . برکنار فرات وضو می کرد و جامه می شست وی را بشناختم که صفت او شنيده بودم .سلام کردم و جواب داد و در من نگريست . خواستم تا دستش فراگيرم ، دست نداد . گفتم :رحمک الله يا اويس و غفرلک ، چگونه ای ؟گريستن بر من افتاد . از دوستی من و از رحمت که مرا بر وی آمد از ضعيفی حال وی اويس نيز بگريست . گفت :و حياک الله يا هرم بن حيان . چگونه ای ای برادر من و تو را که راه نمود به من ؟گفتم :نام من و پدر من چون دانستی؟ و مرا به چه شناختی هرگز ناديده ؟گفت :نبانی العليم الخبير . آنکه هيچ چيز از علم و خبر وی بيرون نيست مرا خبر داد و روح من روح تو را بشناخت که روح مومنان با يکديگر آشنا باشد ، اگر چه يکديگر را نديده باشند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
خدارا كم نشين با خرقه پوشان         رخ از رندان بي سامان بپوشان
درين خرقه بسي آلودگي هست       خوشا وقت قباي مي فروشان
  نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 8:32  توسط سهيل   | 
نقل است که گفت : در مکه جوانی ديدم صاحب جمال ، که قصد کرد در کعبه رود . ناگاه بيهوش شد و بيفتاد . پيش او رفتم . جوان شهادت آورد . گفتم : ای جوان ! تو را چه حال افتاد ؟ گفت من ترسا بودم . خواستم تا به تلبيس خود را در کعبه اندازم ، تا جمال کعبه را بينم . هاتفی آواز داد : تدلخ بيت الحبيب وفی قلبک معادات الحبيب . روا داری که در خانه دوست آيی و دل پر از دشمنی دوست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 8:30  توسط سهيل   | 
                    سالروز تولد ابوعلي سينا و روزپزشك را گرامي مي داريم
زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد                 از سرپيمان برفت با سر پيمانه شد
صوفي مجلس كه دي جام و قدح مي شكست     باز بيك جرعه مي عاقل و فرزانه شد
  نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 7:21  توسط سهيل   | 
ذوالنون و دوستانش شبانگاه در ويرانه ای درآمدند ، و در آن ويرانه خمره ای زر و جواهر بديد و بر سر آن خمره تخته ای نام الله نوشته . ياران وی زر و جواهر قسمت کردند . ذوالنون گفت :اين تخته که بر او نام دوست من است مرا دهيد . آن تخته برگرفت ، و آن روز تا شب بر آن تخته بوسه می داد تا کارش به برکات آن بجايی رسيد که شبی به خواب ديد که گفتند :يا ذوالنون ! هر کس به زر و جواهر بسنده کردند که آن عزيز است ، تو برتر از آن بسنده کردی و آن نام ماست . لاجرم در علم و حکمت برتو گشاده گردانيديم .  (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 7:20  توسط سهيل   |