تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست          كه هرچه بر سر ما ميرود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگرچه از مه و مهر         نهادم آئينه ها در مقابل رخ دوست
  نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 6:22  توسط سهيل   | 
نقل است که احمد حنبل بسيار بر او رفتی و در حق او ارادت تمام داشت . تا به حدی که شاگردانش گفتند :اين ساعت تو عالمی در احاديث و فقه و اجتهاد و در انواع علوم نظير نداری . هر ساعت از پس شوريده ای می روی . چه لايق بود ؟احمد گفت :آری ! از اين همه علوم که بر شمرديت ، من اين همه به از او دانم ، اما او خداوند را به از من داند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
كي شعر تر انگيزد خاطركه حزين باشد          يك نكته ازين معني گفتيم و همين باشد
از لعل تو گريابم انگشتري زنهار                     صد ملك سليمانم در زير نگين باشد
  نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
نقل است که ابراهيم ادهم رضی الله عنه چهار ده سال تمام سلوک کرد تا به کعبه شد . از آنکه در هر مصلا جايی دو رکعت می گزارد تا آخر بدانجا رسيد ، كعبه را نديد . گفت :آه ! چه حادثه است ، مگر چشم مرا خللی رسيده است ؟هاتفی آواز داد : چشم تو را هيچ خلل نيست ، اما کعبه به استقبال ضعيفه ای شده است که روی بدينجا دارد . ابراهيم را غيرت بشوريد . گفت :آيا اين کيست ؟بدويد . رابعه را ديد که می آمد و کعبه با جای خويش شد . چون ابراهيم آن بديد گفت :ای رابعه ! اين چه شور است که در جهان افگنده ای ؟ گفت :شور من در جهان نيفگنده ام . تو شور در جهان افکنده ای که چهار ده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسيده ای . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 6:20  توسط سهيل   | 
جمالت آفتاب هرنظر باد                           ز خوبي روي خوبت خوبتر باد
هماي زلف شاهين شهپرت را                 دل شاهان عالم زير پر باد
  نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
نقل است که روزی حسن برحبيب آمد به زيارت . حبيب دو قرص جوين و پاره ای نمک پيش حسن نهاد . حسن خوردن گرفت . سائلی به درآمد . حبيب آن دو قرص و نمک بدو داد . حسن همچنان بماند . گفت :ای حبيب ! تو مردی شايسته ای . اگر پاره ای علم داشتی به بودی که نان از پيش مهمان برگرفتی و همه به سائل دادی . پاره ای به سائل بايست داد و پاره ای به مهمان.حبيب هيچ نگفت .ساعتی بود غلامی می آمد و خوانی بر سرنهاده بود و بره ای بريان و حلوا و نان پاکيزه و پانصد درم سيم در پيش حبيب نهاد و حبيب سيم به درويشان داد و خوان پيش حسن نهاد . چون حسن پاره ای بريان بخورد ، حبيب گفت :ای استاد ! تو نيک مردی . اگر تو پاره ای يقين داشتی به بودی با علم يقين بايد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت حضرت امام زين العابدين (ع) را تبريك و تهنيت عرض مي نمايم.
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد                     حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد
از من اكنون طمع صبر و دل وهوش مدار       كان تحمّل كه تو ديدي همه بر بادآمد
  نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
نقل است كه پدرش دوستدار سلطام محمود غزنوي بود چنانكه سرائي ساخته بود و جمله ديوار آنرا صورت محمود و لشكريان او نگاشته بود شيخ طفل بود. گفتيا بابا از براي من خانه اي بارگير(اتاقي فراهم كن). ابوسعيد همه آن خانه را الله نوشت. پدرش گفت: اين چرا نويسي. گفت تو نام سلطان خويش مينويسي و من نام سلطان خويش. پدرش را وقت خوش شد و از آنچه كرده بود پشيمان شد و آن نقشها را محو كرد و دل بر كار شيخ نهاد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
       ولادت با سعادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) را تبريك و تهنيت عرض مينمايم.
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان       كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان
مست بگذشت و نظر برمن درويش انداخت    گفت اي چشم و چراغ همه شيرين سخنان
  نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
بزرگی گفت :سحرگاهی به در مسجد حسن رفتم . به نماز .در مسجد بسته بود و حسن درون مسجد دعا می کرد و قومی آمين می گفتند . صبر کردم تا روشنتر شد .دست بر در نهادم ، گشاده شد . وارد شدم ، حسن را ديدم - تنها - متحير شدم . چون نماز بگزارديم ، قصه با وی بگفتم و گفتم :خدايرا مرا از اين کار آگاه کن .گفت :با کسی مگوی ، هر شب آدينه پريان نزد من آيند و من با ايشان علم می گويم و دعا می کنم . ايشان آمين می گويند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
فرارسيدن اعياد شعبانيه و ولادت با سعادت امام حسين(ع) را تبريك وتهينت عرض مينمايم.
دل ما بدور رويت ز چمن فراغ دارد         كه چو سرو پاي بندست و چولاله داغ دارد
سرما فرو نيايد بكمان ابروي كس          كه درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد
  نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 8:28  توسط سهيل   | 
بوتراب گفت : شبی در باديه می رفتم - تنها - شبی تاريک بود . ناگاه سياهی پيش آمد . چندانکه مناره ای ترسيدم . چون او را بديدم گفتم : تو پری هستی يا آدمی؟ گفت : تو مسلمانی يا کافری؟ گفتم : مسلمان .گفت : مسلمان جز خدای از چيزی نترسد . شيخ گفت : دل من به من بازآمد . دانستم که فرستاده غيب است . تسليم کردم و خوف از من برفت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 8:23  توسط سهيل   | 
خيز تا از درميخانه گشادي طلبيم                بر در دوست نشينيم و مرادي طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر                      بگدائي ز در ميكده زادي طلبيم
  نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 7:24  توسط سهيل   | 
نقلست که يک روز با جمعی می رفت جماعتی جوانان می آمدند و فساد می کردند تا به لب دجله برسيدند ياران گفتند يا شيخ دعا کن تا حق تعالی اين جمله را غرق کند تا شومی ايشان از خلق منقطع شود .معروف گفت : دستها برداريد .پس گفت الهی چنانکه درين جهان عيش شان خوش دادی در آن جهان شان عيش خوش ده. اصحاب بتعجب بماندند . گفتند :خواجه ما سّر اين دعا نمي دانيم ! گفت : آنکس که با او می گويم می داند . توقف کنيد که هم اکنون سّر اين پيدا آيد.آن جمع چون شيخ بديدند رباب شکستند و خمر بريختند و لرزه بر ايشان افتاد و در دست و پای شيخ افتادند و توبه کردند . شيخ گفت ديديد که مراد جمله حاصل شد ، بی غرق و بی آنکه رنجی بکسی رسيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 7:22  توسط سهيل   | 
مخمورجام عشقم ساقي بده شرابي          پركن قدح كه بي مي مجلس ندارد آبي
وصف رخ چوماهش در پرده راست نايد         مطرب بزن نوائي ساقي بده شرابي
  نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 6:1  توسط سهيل   | 
عمرو ليث بيمار شد چنانکه همه اطبا ، از معالجت او عاجز شدند . گفتند : اين کار کسی است که دعا کند .گفتند :سهل مستجاب الدعوه است . او را طلب کردند و بحکم فرمان اولوالامر اجابت کرد. چون در پيش او بنشست ، گفت دعا در حق کسی مستجاب شود که توبه کند و ترا در زندان مظلومان باشند همه رها کرد و توبه کرد . سهل گفت : خداوندا ! چنانکه ذل معصيت او باو نمودی عز طاعت من بدو نمای چنانکه باطنش را لباس انابت پوشاندی ظاهرش را لباس عافيت پوشان . چون اين مناجات کرد عمرو ليث بنشست و صحت يافت ، مال بسيار برو عرضه کرد هيچ قبول نکرد و از آنجا بيرون آمد مريدی گفت ترا زر می بايد ؟سهل اشارتي به صحرا كرد و گفت: بنگر.آن مريد بنگريد . همه دشت و صحرا ديد جمله زر گشته و لعل شده . سهل گفت کسی را که با خدای چنين حالی بود از مخلوق چرا چيزی بگيرد ؟ (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 6:0  توسط سهيل   | 
كس نيست كه افتاده آن زلف دوتا نيست          در رهگذر كيست كه دامي ز بلا نيست
چون چشم تو دل ميبرد از گوشه نشينان          همراه تو بودن گنه از جانب ما نيست

(اين دو سه روزه چندين نفر التماس دعاهاي زيادي داشتند براي سلامتي و بهبودي بيمارانشان از همه شما ميخواهم كه براي بازگشت سلامتي و تندرستي همه بيماران و مخصوصا بيماران دوستان اينترنتي كه اينقدر التماس دعا گفته اند و نيز همراه وبلاگنويسي كه ازنظر بينايي دچار مشكل شده اند.دعاي عاجل بفرماييد. يقين دارم كه خداوند دعاهاي برآمده از دلهاي پاك تك تك شما را اجابت خواهد نمود .ممنون )
  نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 6:27  توسط سهيل   | 
نقل است كه وقتي درويشي به مهمان احمد آمد.شيخ هفتاد شمع برافروخت.درويش گفت:مرا اين هيچ خوش نمي آيد كه تلمف با تصوف نسبت ندارد.احمدگفت:برو و هر چه نه از بهر خداي برافروخته ام تو آن را باز نشان. آن شب آن درويش تا بامداد آب و خاك مي ريخت كه از آن هفتاد شمع يكي را نتوانست كُشت. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 6:26  توسط سهيل   | 
ايدل بكوي دوست گذاري نمي كني          اسباب جمع داري و كاري نمي كني
چوگان حكم در كف و گوئي نمي زني        باز ظفربدست و شكاري نمي كني
  نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
نقل است وقتي كه درنماز بود طرّاري بيامد و ردا از كتف شيخ بازكرد و به بازاربردتا بفروشد درحال دستش خشك شد. او را گفتند:مصلحت تو آن است كه باز بري به خدمت شيخ و شفاعت كني تا دعا كند.باشد كه خداي تعالي دستت باز دهد. طرّارباز آمد و شيخ همچنان درنماز بود و ردا در كتف شيخ داد و بنشست تا شيخ از نماز فارغ شد.در قدمهاي او افتاد و عذر مي خواست و زاري مي كرد. حال بگفت.شيخ گفت:به عزت و جلال خداي كه نه از بردن خبردارم و نه از آوردن.پس گفت:الهي او برده باز آورد.آنچه ازو ستده اي بازده.درحال دستش نيك شد. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
به سّر جام جم آنگه نظرتوانی کرد                   که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر        بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد
  نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 7:23  توسط سهيل   | 
نقلست که يکی از بزرگان گفت : که روز آدينه پيش از نماز نزديک سهل شدم ماری ديدم در آن خانه . من ترسيدم . گفت : درآی. گفتم : می ترسم . گفت : کسی بحقيقت ايمان نرسد تا از چيزی ديگر جز خدای بترسد . مرا گفت : در نماز آدينه چگونه ای؟ گفتم ميان ما و مسجد يک شبانروز است دست من بگرفت پس من نگاه کردم و خود را در مسجد آدينه ديدم . نماز کرديم و بيرون آمديم من در آن مردمان می نگريستم . گفت : اهل لا اله الا الله بسيارند و مخلصان اندکی. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 7:22  توسط سهيل   | 
مبعثت رسول مهر و عطوفت محمّد مصطفي(ص)را تبريك و تهنيت عرض مي نمايم.
سحرم دولت بيدار ببالين آمد                         گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدحي در كش و سرخوش بتماشا بخرام       تا به بيني كه نگارت به چه آيين آمد
  نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 8:29  توسط سهيل   | 
نقل است كه قاضي نيشابور منكر شيخ بود و شنيده بود كه شيخ گفته :(اگرهمه عالم خون طلق گيردما جزحلال نخوريم). قاضي يك روز امتحان را دو بره فربه_هردويكسان_از وجه حلال و يكي از حرام بريان كرد و پيش شيخ فرستاد و خود پيش رفت. قضا را چند ترك مست بدان غلامان رسيدند. طبقي كه بره حرام در آنجا بود از ايشان به زور گرفتندو خوردند. كسان قاضي از در خانقاه درآمدند ويك بريان پيش شيخ نهادند.قاضي در ايشان مينگريست. به هم برمي آمد.شيخ گفت:اي قاضي! فارغ باش كه مردار به سگان رسيدو حلال به حلال خواران.قاضي شرم زده شد و از انكار برآمد. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 8:28  توسط سهيل   | 
نقد صوفي نه همه صافي بيغش باشد         اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
صوفي ما كه ز ِورد سحري مست شدي       شامگاهش نگران باش كه سرخوش باشد
  نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 7:29  توسط سهيل   | 
نقل است كه سفيان ثوري گفت: شبي پيش او رفتم و آيات و اخبار و آثار مي گفتم. و گفتم:(مبارك شبي كه امشب بود و ستوده صحبتي كه بود. همانا صحبت چنين بهتر از وحدت‌). فضيل گفت(بد شبي بود امشب و تباه صحبتي كه دوش بود.) گفتم : چرا? گفت :( از آن كه تو همه شب در بند آن بودي تا چيزي گويي كه مرا خوش آيد و من در بند آن بودم كه جوابي گويم تا تورا خوش آيد. و هر دوبه سخن يكديگر مشغول بوديم. و از خداوند –عزو جل- بازمانديم . پس تنهايي بهترو مناجات با حق) ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 7:28  توسط سهيل   | 
     سالروز شهادت امام موسي كاظم(ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
دوش سوداي رُخش گفتم ز سربيرون كنم       گفت كو زنجيرتا تدبير اين مجنون كنم
قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم//دوستان از راست ميرنجند نگارم چون كنم
  نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 7:11  توسط سهيل   | 
نقل است كه از او پرسيدند:تو را چه رسيد كه آن مملكت را بماندي؟گفت:روزي برتخت نشسته بودم ، آيينه اي در پيش من داشتند.در آن آيينه نگاه كردم منزل خود گورديدم، و در آن مونسي نه. سفري درازديدم در پيش، و مرا زادي نه. قاضي عادل ديدم ، و مرا حجت نه. ملك بر دلم سرد شد . ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 7:10  توسط سهيل   | 
           هفدهم مردادماه روز خبرنگار و شهید صارمی را گرامي ميداريم .
من دوستدار روي خوش و موي دلكشم      مدهوش چشم مست و مي صاف بيغشم
گفتي ز سّر عهد ازل يك نكته اي بگو           آنگه بگويمت كه دو پيمانه در كشم
  نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
نقل است كه جواني در مجلس جنيد حالتي ظاهر شد. توبه كرد وهرچه داشت به غارت داد و حق ديگران بداد و هزار دينار برداشت تا پيش جنيد بَرد. گفتند:حضرت او حضرت دنيانيست آن حضرت را آلوده نتواني كرد.برلب دجله نشست و يك يك دينار در آب مي انداخت تا هيچ نماند.برخاست و به خانقاه شد جنيد چون او رابديد گفت : قدمي كه به يكباربايد نهاد به هزار بار نهي. برو كه ما نشايي.از دلت برنيامد كه به يكبار در آب انداختي. در اين راه نيز اگر همچنين آنچه كني به حساب خواهي كرد و هيچ جاي نرسي.باز گرد وبه بازارشو كه حساب و صرف ديدن در بازار است. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
دوش با من گفت پنهان كارداني تيزهوش        كزشما پنهان نشايد كرد سّر مي فروش
گفت آسان گير برخود كارها كز روي طبع        سخت ميگيرد جهان برمردمان سخت كوش
  نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
نقل است كه در راه اشتري داشت و زاد و راحله خود بر آنجا نهاده بود. كسي گفت: بيچاره آن اشترك كه بار بسيار است براو، و اين ظلمي تمام است. بايزيد چون اين سخن به كرات از او بشنود.گفت:اي جوانمرد!بردارنده بار اشترك نيست. فرونگريست تا باربر پشت اشتر هست؟ بار به يك بدست(يك وجب)از پشت اشتر برترديدو او را از گراني هيچ خبر نبود.  (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 6:22  توسط سهيل   | 
روي تو كس نديد و هزارت رقيب هست          در غنچه ای هنوز و صدت عندليب هست
گر آمدم بكوي تو چندان غريب نيست             چون من در آن ديار فراوان غريب هست
  نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
نقل است كه اهل قادسيه شنيدند كه دوستي از دوستان خداي خود را در وادي شيران بازداشته است او را دريابيد. خلق جمله بيرون آمدند و به وادي سباع رفتند. ديدند نوري را كه گوري فرو برده بود و در انجا نشسته بود و گرد بر گرد او شيران نشسته. شفاعت كردند و او را به قادسيه آوردند. پس از آن حال سوال كردند. گفت: مدتي بود تا چيزي نخورده بودم و در اين باديه بودم. چون درخت خرما ديدم رطب آرزو كردم. گفتم: هنوز جاي آرزو مانده است در من. در اين وادري فرو آيم تا شيرانت بدرند. تا بيش خرما آرزو نكند . (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد                    كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي        درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
  نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
نقل كند كه چون به باديه فرو شدم رسني و دلوي داشتم.تشنه شدم. چاهي ديدم كه آهويي از وي آب مي خورد. چون به سر چاه رفتم آب به زير چاه رفت. گفتم:خداوندا عبدالله را قدر از اين آهويي كمتراست؟ آوازي شنيدم كه اين آهو دلو رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود.وقتم خوش شد.دلو و رسن بينداختم و روانه شدم. آوازي شنيدم كه يا عبدالله ما تو را تجربت مي كرديم تا چون صبر مي كني؟ باز گرد و آب بخور.بازگشتم.آب بر لب چاه آمده بود وضو ساختم و آب خوردم و برفتم.تا به مدينه حاجتم هيچ به آب نبود به سبب طهارت. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
هر آنكه جانب اهل وفا نگه دارد                        خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست        كه آشنا سخن آشنا نگه دارد
  نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
نقل است كه درويشي آوازي ميداد كه مرا دوگرده ميدهند كارم راست ميشود شبلي گفت: خنك تو كه به دو گرده كارت راست ميشود كه مرا هر شبانگاه دو كَون(دو جهان) در كنارم مي نهند و كارم بر نمي آيد. (تذكرة‌ الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 6:16  توسط سهيل   | 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی          تا بی خبر  بمیرد  در درد  خود پرستی

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید            ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 23:35  توسط سهيل   | 


نقل است كه شيخ را مسافري رسيد-خرقه سياه پوشيده و دستار سياه بر كرده و ابزاري سياه و پيراهني سياه. شيخ را در باطن غيرت آمد.و پرسيد:چرا جامه سياه داري؟ مسافر گفت: از آنكه خدايانم بمرده اند. يعني نفس و هوا. شيخ گفت: او را بيرون كنيد. بيرون كردند به خواري. پس بفرمود كه باز آريد. باز آوردند. همچنين چهل بار فرمود كه او را به خواري بيرون مي كردند و باز مي آوردند. بعد از آن شيخ برخاست و بوسه بر سر او داد و عذر خواست و گفت : تو را مسلم است سياه پوشيدن كه در اين چهل بار خواري كه به تو كردند متغير نشدي. (تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 23:28  توسط سهيل   | 
بنفشه دوش بگل گفت و خوش نشاني داد       كه تاب من بجهان طرّه فلاني داد
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا                     درش ببست و كليدش به دلستاني داد
  نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 7:14  توسط سهيل   | 
نقل است كه جماعتي به سفري همي شدند. بدو گفتند: شيخا! راه خطرناك است ما را دعايي بياموز تا اگر بلايي پديد آيد آن دفع شود . شيخ گفت: چون بلا روي به شما نهد از ابوالحسن ياد كنيد. قوم را آن سخن خوش نيامد. آخرچون برفتند راهزنان پيش آمدند و قصد ايشان كردند. يك تن از ايشان در حال از شيخ ياد كردو از چشم ايشان ناپديد شد.عياران فرياد گرفتند: اينجا مردي بود كجا شد كه او را نمي بينيم؟ و نه بار و ستور او را. تا بدان سبب بدو و قماش او هيچ آفت نرسيد و ديگران برهنه و مال برده بماندند.چون مرد را بديدند- به سلامت- به تعجب بماندند تا او گفت سبب چه بود.چون به شيخ باز آمدند بپرسيدند:از براي الله آن سِرّ چيست كه ما همه خداي را خوانديم كار ما برنيامد و اين يك تن تو را خواند از چشم ايشان ناپديد شد؟شيخ گفت: شما كه حق را خوانيد به حجاز خوانيد و ابوالحسن به حقيقت. شما ابوالحسن را ياد كنيد ابوالحسن براي شما خدا را ياد كند كار شما برآيد كه اگر به حجاز و عادت خداي را ياد كنيد سود ندارد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 7:13  توسط سهيل   | 
عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت       كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيكم وگر بد تو برو خود راباش           هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت
  نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
گفت: در گرمابه شدم و آبي بود فرا گذاشتم. جواني چون ماه از گوشه گرمابه آواز داد: تا چند آب برظاهر پيمايي؟ يك راه آب به باطن فرو گذار. گفتم : تومَلكي يا جني يا انسي بدين زيبايي؟ گفت : هيچ كدام . من آن نقطه ام زير (ب) بسم الله. گفتم : اين همه مملكتِ تو است ؟ گفت : يا ابراهيم از پندار خود بيرون آيي تا مملكت بيني. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
خوشتر از فكر مي وجام چه خواهدبودن         تا ببينم سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد كه ايّام نماند                 گونه دل باش و نه ايّام چه خواهد بودن
  نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 5:50  توسط سهيل   | 
چون شيخ وفات كرد اصحاب گفتند لوح سرخاك او راست كرديم و نام او بر آنجا نبشتيم. هر بار يكي بيامدي و خراب كردي و ناپديد شدي و لوح ببردي. از استاد بوعلي دقاق پرسيديم سّر اين. گفت: آن پير در دنيا خود را پنهاني اختيار كرده بود تو ميخواهي كه آشكار كني. حق تعالي نهان ميكند. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 5:46  توسط سهيل   | 
سالروز وفات حضرت زينب كبري(س) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
بجان پيرخرابات و حق صحبت او               كه نيست در سر من جز هواي خدمت او
بهشت گرچه نه جاي گنهكاران است        بيار باده كه مستظهرم به همّت او
  نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
نقل است كه امير ابوالفضل ديلمي به زيارت شيخ آمد. شيخ فرمود:از خمرخوردن توبه كن. گفت:يا شيخ من نديم وزيرم-فخرالملك- مبادا كه توبه من شكسته شود. شيخ فرمود:اگر بعد از آن در مجمع ايشان تو را زحمت دهند و فروماني مرا ياد كن. پس توبه كردو برفت. بعد از ان ‌روزي در مجلس خمرخوارگان حاضربود پيش وزير الحاح ميكردند تا خمرخورد. پس گفت: اي شيخ كجايي؟ در حال گربه در ميان دويد و آن خمر بشكست و بريخت و مجلس ايشان بهم ريخت. ابوالفضل چون آن كرامات بديدبسيار بگريست. وزير گفت : سبب گريه تو چيست؟ حال خود با وزير بگفت. وزير او را گفت: همچنان بر توبه ميباش و ديگر او را زحمت نداد. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
سالها پيروي مذهب رندان كردم             تا به فتواي خرد حرص به زندان كردم
من بسرمنزل عنقا نه بخود بردم راه       قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
  نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
نقل است كه ميگفت كه يكبار با ابولفارس بودم و آن شب عيدبود.وي نخفت. مرا به خاطر آمد كه اگر روغن گاو بودي از براي اين دوستان خداي عزوجل طعامي بساختمي.ابوالفارس را ديدم كه در خواب ميگفت: بيانداز اين روغن گاو از دست. و همچنين بر طريق تاكيد سه بار مي گفت:بيداركردم او را. گفتم: اين چه بود كه تو ميگفتي؟گفت: درخواب چنان ديدمي كه ما به جايي بوديم بلند و چنانستي كه گويي يا خواستيم خداي عزو جل را ديدن و دلها پر از هيبت گشته . تو در ميان ما بودي اما در دست تو روغن گاو بودي. تو را گفتمي كه بينداز اين روغن گاو را از دست.يعني حجاب تو هستي. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت مولی الموحدین علی (ع) را تبریک و تهنیت عرض مینمایم.

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت        آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع      شکر خدا سر دلش در زبان گرفت

  نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 8:44  توسط سهيل   | 
عمرو ليث بيمار شد چنانکه همه اطبا ، از معالجت او عاجز شدند . گفتند : اين کار کسی است که دعا کند.گفتند :سهل مستجاب الدعوه است . او را طلب کردند و بحکم فرمان اولوالامر اجابت کرد. چون در پيش او بنشست ، گفت دعا در حق کسی مستجاب شود که توبه کند و ترا در زندان مظلومان باشند همه رها کرد و توبه کرد . سهل گفت : خداوندا ! چنانکه ذل معصيت او باو نمودی عز طاعت من بدو نمای چنانکه باطنش را لباس انابت پوشاندی ظاهرش را لباس عافيت پوشان . چون اين مناجات کرد عمرو ليث بنشست و صحت يافت ، مال بسيار برو عرضه کرد هيچ قبول نکرد و از آنجا بيرون آمد مريدی گفت ترا زر می بايد ؟ بنگر.آن مريد بنگريد . همه دشت و صحرا ديد جمله زر گشته و لعل شده . گفت کسی را که با خدای چنين حالی بود از مخلوق چرا چيزی بگيرد ؟ (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 8:43  توسط سهيل   | 
دمي با غم بسر بردن جهان يكسر نمي ارزد  بمي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي ارزد
بكوي ميفروشانش بجامي بر نمي گيرند        زهي سجّاده تقوي كه يك ساغر نمي ارزد
  نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 15:6  توسط سهيل   | 
نقل است كه يك روز در طواف خلقي را ديد كه به كارهاي دنيوي مشغول بودند و با يكديگر سخن ميگفتند. به رفت پاره اي آتش و هيزم بياورد. از وي پرسيدند : چه خواهي كردن؟ گفت: مي خواهم كه كعبه بسوزم تا خلق از كعبه فارغ آيند و به خداي پردازند. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 15:5  توسط سهيل   | 
ديدم بخواب خوش كه بدستم پياله بود       تعبير رفت و كاربدولت حواله بود
چل سال رنج و غصّه كشيديم و عاقبت      تدبير ما بدست شراب دو ساله بود
  نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 7:45  توسط سهيل   | 
نقل است كه ترسايي در روم شنيده بود كه به ميان مسلمانان اهل فراست بسيار است . از براي امتحان از آنجا به جانب دارالسلام روان شد .مرقع درپوشيدو خود را به شبيه صوفيان به راه آورد. مي آمد تا به خانقاه شيخ ابوالعباس قصاب درآمد.چون پاي به خانقاه درآورد _شيخ مردي تند بود_ چون نظرش بر وي افتاد گفت: اين بيگانه كسيت؟در كارآشنايان چه كار دارد؟ ترسا گفت: يكي معلوم شد از آنجا بيرون آمد و رو به خانقاه شيخ ابوالعباس نهاوندي نهاد و آنجا نزول كرد. معلوم شيخ كردند و هيچ نگفت و اورا التفات بسيار نمود چنانكه ترسا را از آن حسن خلق او خوش آمد و چهار ماه آنجا بماند كه با ايشان وضو مي ساخت و نماز ميگذاشت و بعد از چهار ماه پاي افزار در پاي كرد تا برود. شيخ آهسته در گوش او گفت:جوانمردي نباشد كه بيايي با درويشان نان و نمك بخوري و به ايشان صحبت داري و به آخر همچنانكه آمده اي بروي يعني بيگانه آيي و بيگانه روي. آن ترسا در حال مسلمان شد. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 7:44  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت حضرت جوادالائمه(ع) را تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

گل بي رخ يار خوش نباشد                بي باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان               بي لاله عذار خوش نباشد

  نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
نقل است كه جنيد با اصحاب نشسته بود.دنياداري در آمد و درويشي را بخواندو باخودببرد. بعدازساعتي درويش بيامد،زنبيلي بر سر نهاده؛ دروي طعام. چون آن بديددر وي غيرت كاركرد. فرمود تا آن زنبيل بر روي آن دنيادارباز زند.گفت: درويشي بايست تا حمالي كند.جنيد گفت: درويشان را اگر نعمت نيست همت است واگر دنيا نيست آخرت است.( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
رفتم به باغ تا كه بچينم سحر گلي                آمد بگوش ناگهم آواز بلبلي
مسكين چو من بعشق گلي گشته مبتلا       وندر چمن فكنده ز فرياد غلغلي
  نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
سعد بن محمد الرازی گويد :چند سال حاتم را شاگردی کردم .هر گز نديدم که او در خشم شد ، مگر وقتی به بازار آمده بود ، يکی را ديد را که شاگردی را از آن او گرفت بود و بانگ می کرد که چندين گاه است که کالای من گرفته است و خورده و بهای آن نمی دهد .شيخ گفت :ای جوانمرد !مواساتی بکن .مرد گفت :مواسا ندارم .سيم خواهم .هر چند گفت :سود نداشت .در خشم شد و ردا از کتف برگرفت و برزمين زد.در ميان بازار پر زر شد همه . درست گفت :هلا برگير حق خويش را و زيادت برمگير که دستت خشک شود .مرد زر برچيدن گرفت تا حق خويش برگرفت ،نيزصبر نتوانست کرد ، دست دراز کرد تا ديگر بردارد دستش در ساعت خشک شد . (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد            تكيه برعهد تو و بادصبا نتوان كرد
آنچه سعي است من اندر طلبت بنمايم          اينقدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد
  نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 6:27  توسط سهيل   | 
نقل است که يکبار به جنازه ای رفت . چون مرده را در گور نهادند و خاک فرو کرده بودند ، حسن بر سر آن خاک بنشست و چندانی بدان خاک فرو گريست که خاک گل شد . پس گفت : ای مردمان ! اول و آخر لحد است . آخر دنيا گور است و اول آخرت گور است که القبر اول منزل من منازل الاخرة.چه می نازيد به عالمی که اخرش اين است . يعنی گور ! و چون نمی ترسيد از عالمی که اولش اين است يعنی گور ! اول و آخر شما اين است اهل غفلت ! کار اول و آخر بسازيد . تا جماعتی که حاضر بودند چندان بگريستند که همه يک رنگ شدند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 6:26  توسط سهيل   |