تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم                      كز بهر جرعه همه محتاج آن دريم
روز نخست چون دم رندي زديم و عشق      شرط آن بود كه جز ره آن شيوه نسپريم
  نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 6:25  توسط سهيل   | 
نقل است که گفت :شبی در مسجد بيت المقدس خويش را در ميان بوريايی پنهان کردم که خادمان می گذاشتند تا کسی در مسجد باشد . چون پاره ای از شب بگذشت در مسجد گشاده شد . پيری درآمد ، پلاسی پوشيده بود چهل تن در قفای او هر يک پلاسی پوشيده . آن پير در محراب شد ، و دو رکعت نماز گزارد ، و پشت به محراب بازنهاد . يکی از ايشان گفت :امشب يکی در اين مسجد است که نه از ماست . آن پير تبسم کرد و گفت :پسر ادهم است . چهل روز است تا حلاوت عبادت نمی يابد. چون اين بشنودم بيرون آمدم و گفتم :چون نشان می دهی به خدای بر تو که بگوی که به چه سبب است . گفت :فلان روز در بصره خرما خريدی. خرمايی افتاده بود . پنداشتی که از آن توست . برداشتی و در خرمای خود بنهادی . چون اين بشنودم ، به بر خرما فروش رفتم و از او بحلی خواست . خرما فروش او را بحل کرد و گفت :چون کار بدين باريکی است ، من ترک خرما فروختن گفتم از آن کار توبه کرد و دکان برانداخت و از جمله ابدال گشت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
سحر بلبل حكايت با صبا كرد                   كه عشق گل بما ديدي چها كرد
از آن رنگ رخم خون در دل انداخت          وز آن گلشن بخارم مبتلا كرد
  نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
نقل است که در عهد حسن مردی را اسبی به زيان آمد و آن مرد فروماند . حال خود با حسن بگفت . حسن آن اسب را از بهر جهاد به چهارصد درم از وی بخريد و سيم بداد . شبانه آن مرد مرغزاری در بهشت بخواب ديد و اسبی در آن مرغزار و چهارصد کره ، همه خنگ : پرسيد اين اسبان از آن کيست ؟گفتند :به نام تو بود ، اکنون به نام حسن کردند . چون بيدار شد پيش حسن آمد و گفت :ای امام ! بيع اقالت پديد کن که پشيمانم . حسن گفت :برو که آن خواب که تو ديده ای من پيش از تو ديدم . آن مرد ، غمگين بازگشت . شب ديگر حسن کوشکها ديد و منظرها به خواب . پرسيد :از آن کيست ؟گفت :آن کسی را که بيع اقالت کند . حسن بامداد آن مرد را طلب کرد و بيع اقالت کرد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
ازسركوي تو هركو بملالت برود               نرود كارش و آخر بخجالت برود
كارواني كه بود بدرقه اش لطف خدا        بتجمّل بنشيند بجلالت برود
  نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 9:44  توسط سهيل   | 
نقل است که شبلی چهار ماه بوحفص را مهمانی کرد و هرروز چند لون طعام و چند گونه حلوا آوردی . آخر چون به وداع او رفت گفت : يا شبلی !اگر وقتی به نشابور آيی ميزبانی و جوانمردی به تو آموزم . گفت : يا اباحفص !چه کردمی ؟گفت : تکلف کردی و متکلف جوانمرد نبود . مهمان را چنان بايد داشت که خود را به آمدن مهمانی گرانی نيايدت و به رفتن شادی نبودت و چون تکلف کنی آمدن او بر تو گران بود و رفتن آسان و هرکه را با مهمان حال اين بود ناجوانمردی بود. پس چون شبلی به نشابور آمد پيش ابوحفص فرود آمد و چهل تن بودند . بو حفص شبانه چهل و يک چراغ برگرفت . شبلی گفت : نه ، گفته بودی که تکلف نبايد کرد . بوحفص گفت : برخيز و بنشان . شبلی برخاست و هرچند جهد کرد يک چراغ بيش نتوانست نشاند . پس گفت : يا شيخ !اين چه حال است ؟ گفت : شما چهل تن بوديت فرستاده حق - که مهمان فرستاده حق بود - لاجرم به نام هريکی چراغی گرفتم برای خدای و يکی برای خود. آن چهل که برای خدای بود نتوانستی نشاند اما آن يکی که از برای من بود نشاندی . تو هرچه در بغداد کردی برای من کردی و من اينچه کردم برای خدای کردم . لاجرم آن تکلف باشد و اين نه . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 9:43  توسط سهيل   | 
ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم         غم هجران ترا چاره به جايي بكنيم
دل بيمار شد از دست رفيقان مددي           تا طبيبش به سر آريم و دوائي بكنيم
             امشب ليلة الرغائب است و حافظ هم عجب غزلی هدیه داد .
  نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 6:39  توسط سهيل   | 
نقل است كه ابراهيم را پرسيدند:سبب چيست كه خداوند را مي خوانيم و اجابت نمي آيد؟گفت:از بهر انكه خداي را ميدانيد و طاعتش نميداريد.و رسول را ميدانيد و طاعتش نمي داريد و متابعت سنت وي نمي كنيد و قران را ميخوانيدو بدان عمل نمي كنيد ونعمت خداي ميخوريد و شكر نميكنيد و مي داند كه بهشت آراسته است وبراي مطيعان و طلب نميكنيد و مي شناسيد كه دوزخ ساخته است با غلال آتشين براي عاصيان و از ان نمي گريزيد و ميداند كه مرگ هست و ساز مرگ نمي سازيد و نزديكان و فرزندان در خاك ميكنيد و از آن عبرت نمي گيريد و ميدانيد كه شيطان دشمن است با او عداوت نميكنيدبل كه با او ميسازيد و از عيب خود دست نمي داريد و به عيب ديگران مشغول مي شويد. كسي كه چنين بود دعاي او چگونه مستجاب باشد؟ ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 6:38  توسط سهيل   | 
سالروز شهادت امام علي النقي (ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم             كه پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حسن در حّد كمالست            زكاتم ده كه مسكين و فقيرم
  نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
نقل است كه چهل سال نخفت و نمك در چشم مي كرد تا چشمهاي او چون دو قدح خون شده بود بعد از چل سال شبي بخفت خداي را به خواب ديد. گفت:بارخدايا!من تو را به بيداري مي جستم در خواب يافتم. فرمود كه اي شاه! ما را درخواب ازآن بيداريها يافتي.اگر آن بيداري نبودي چنين خوابي نديدي. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
بگرفت كارحسنت چون عشق من كمالي      خوش باش زانكه نبود اين هر دورا زوالي
در وهم مي نگنجد كاندر تصوّر عقل               آيد به هيچ معني زين خوبتر مثالي
  نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 6:20  توسط سهيل   | 
گفت: شبي در مسجد بودم و از سرما آرامم نبود. و در وقت دعا يك دست پنهان كردم . راحتي عظيم از راه ديگر دست بر من رسيد. در خواب شدم . هاتفي آواز داد كه : يا سليمان آنچه روزي آن دست بود كه بيرون كرده بودي داديم اگر آن دست ديگر نيز بيرون بودي نصيب وي نيز بدادمي. سوگند خورد كه هرگز دعا نكنم مگر هر دو دست بيرون كرده باشم. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
حلول ماه رجب و ولادت امام محمد باقر(ع) را تبريك و تهنيت عرض مي نمايم.
گرمي فروش حاجت رندان روا كند            ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند
ساقي بجام عدل بده باده تا گدا                 غيرت نياورد كه جهان پر بلا كند
  نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 6:22  توسط سهيل   | 
نقل است وقتي جنيدو شبلي با هم بيمار شدند. طبيب ترسا برشبلي رفت. گفت: ترا چه رنج افتاده است؟گفت:هيچ . گفت : آخر. گفت: هيچ رنج نيست. طبيب نزديك جنيد آمد. گفت : تو را چه رنج است؟جنيد از سر در گرفت و يك يك رنج خويش برگرفت. ترسا معالجه فرمود و برفت. آخر به هم آمدند. شبلي جنيد را گفت: چرا همه رنج خويش را با ترسا در ميان نهادي؟ گفت : از بهر آن تا بداند كه چون با دوست اين ميكنند با ترساي دشمن چه خواهند كرد. پس جنيد گفت: تو چرا شرح رنج خويش ندادي؟ گفت: من شرم داشتم كه با دشمن از دوست شكايت كنم. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
بكوي ميكده هر سالكي كه ره دانست        دري دگر زدن انديشه تبه دانست
زمانه افسر رندي نداد جز به كسي             كه سرفرازي عالم درين كُلَه دانست
  نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
نقلست که مريدی را گفت جهد کن تا همه روز گوئی الله الله . آن مرد می گفت تا بر آن خوی کرد.گفت اکنون شبها بر آن پيوند کن چنان کرد ، تا چنان شد که اگر خود را در خواب ديدی همان الله می گفتی در خواب. تا او را گفتند ازين بازگرد و بياد داشت. مشغول شد؛ تا چنان شد که همه روزگارش مستغرق آن شد . وقتی در خانه ای بود چوبی از بالا بيفتاد و بر سر او آمد و بشکست و قطرات خون از سرش بر زمين آمد و همه نقش الله الله پديد آمد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
ما نگوئيم بد وميل به ناحق نكنيم                جامه كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
عيب درويش توانگر به كم و بيش بداست     كاربد مصلحت آنست كه مطلق
نكنيم
  نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
نقل است كه در بازار برده فروشان بغداد آتش افتاد و خلق بسيار بسوختند. بر يك دكان دو غلام بچه رومي بودند. و آتش گرد ايشان فرو گرفته بودو خداوندِ غلام ميگفت: هر كه ايشان را بيرون آرد هزار دينار مغربي بدهم. هيچكس زهره نبود كه گرد آن بگردد. ناگاه نوري برسيد. آن دو غلام بچه را ديد كه فرياد ميكردند. گفت: بسم الله الرحمن الرحيم. و پاي در نهاد و هر دو را به سلامت بيرون آورد. خداوند غلام هزار دينار مغربي پيش نوري نهاد. نوري گفت: بردار و خداي را شكر كن كه اين مرتبه كه به ما داده اند به نگرفتن داده اند كه ما دنيا را به آخرت بدل كرده ايم. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست            آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست
خوش ميدهد نشان جلال و جمال يار            خوش ميكند حكايت عزّ و وقار دوست
  نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 7:26  توسط سهيل   | 
نقل است كه درويشي در وادي مي رفت.شيري قصد او كرد. چون در درويش نگرسيت بغرّيدو روي بر خاك نهاد و برفت. درويش در جامه خود نگاه كرد پاره اي از جامه شيخ رقي برخرقه خود دوخته بود. دانست كه شير حرمت آن داشت. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 7:23  توسط سهيل   | 
كلك مشكين تو روزي كه زما ياد كند         ببرد اجر دوصد بنده كه آزاد كند
قاصد منزل سلمي كه سلامت بادش       چه شود گر بسلامي دل ما شاد كند
  نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 7:33  توسط سهيل   | 
نقل است که مردی به نزديک او آمد . گفت : رنجورم و درويش . مرا طريقی بياموز تااز اين محنت برهم . شيخ گفت : نام هر پيشه ای که هست بر کاغذ بنويس و در توبره ای کن و نزديک من آر. آن مرد جمله پيشه ها بنوشت و بياورد . شيخ دست بر توبره کرد . يکی کاغذ بيرون کشيد . نام(دزدی) برآنجا نوشته بود . گفت : تو را دزدی بايد کرد . مرد در تعجب بماند . پس برخاست . به نزديک جماعتی رفت که بر سر راهی دزدی می کردند . گفت :مرا بدين کار رغبت است ، چون کنم ؟ ايشان گفتند : اين کار را يک شرط است ، که هر چه ما به تو فرماييم بکنی . گفت :چنين کنم که شما می گوييد. چند روز با ايشان می بود تا روزی کاروانی برسيدند . آن کاروان را بزدند .يکی را از اين کاروانيان که مال بسيار بود او را بياوردند . اين نوپيشه را گفتند :اين را گردن بزن .اين مرد توقفی کرد. با خود گفت :اين مير دزدان چندين خلق کشته باشد . من او را بکشم بهتر که اين مرد بازرگان را.آن مرد را گفت :اگر به کاری آمده ای آن بايد کرد که مافرماييم ؛ و اگر نه پس کاری ديگر رو. گفت : چون فرمان می بايد برد فرمان حق برم ، نه فرمان دزد .شمشير بگرفت و آن بازرگان را بگذاشت و آن مير دزدان را سر از تن جدا کرد . دزدان چون آن بديدند بگريختند و آن بارها به سلامت بماند و آن بازرگان خلاص يافت و او را زر و سيم بسيار داد چنانکه مستغنی شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 7:32  توسط سهيل   | 
چو گل هر دم ببويت جامه در تن         كنم چاك از گريبان تا بدامن
تنت را ديد گل گوئي كه در باغ            چو مستان جامه را بدريد بر تن
  نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
شیخ نصر آبادی، چهل بار حج به جا آورده و در همه آن‏ها، جز توكل زاد و توشه‏اى برنداشت. در آخرين حج، قریب به مكه، سگى را ديد كه مى‏ناليد از غایت ضعف و گرسنگى. شيخ نزديك سگ شد. چاره را يك گرده نان ديد. دست در كيسه خويش كرد؛ چيزى نيافت .حسرتی آمدش چرا که لقمه‏اى نان ندارد تا زنده‏اى از مرگ برهاند . ناگاه روى به مردم كرد و آواز داد: كيست كه ثواب چهل حج مرا، به گرده نانی بخرد؟ يكى بيامد و آن چهل حج عارفانه به يك گرده نان خريد و رفت . شيخ آن نان به سگ داد و خداى را سپاس گفت كه كارى چنين از او بر آمد.مردى ايستاده در كار شيخ نظاره مى‏كرد . زان پس كه سگ، جانى گرفت و رفت، نزد شيخ آمد و گفت: نادان! گمان كرده‏اى كه چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است؟شيخ گفت: پدرم (آدم) جنت را به دو گندم فروخت و در آن نان كه تو از آن گفتى، هزاران گندم است. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
ديدي اي دل كه غم عشق دگربارچه كرد     چو بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت      آه از آن مست كه با مردم هشيارچه كرد
  نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت:سيزده حج كردم به توكّل، چون نگه كردم همه بر هواي نفس بود. گفتند:چون دانستي؟ گفت:از انكه مادرم گفت سبوئي آب آر. بر من گران آمد. دانستم كه آن حج بر هواي نفس بود. (تذكرةالاوليا)
  نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
گفتم كيم دهان و لبت كامران كنند            گفتا بچشم هرچه تو گوي چنان كنند
گفتم خراج مصر طلب ميكند لبت              گفتا درين معامله كمتر زيان كنند
  نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
نقل است كه جواني به مجلس فساد مشغول بود.چهار درم به غلامي داد كه نُقل مجلس خَرَد. غلام در راه به مجلس منصور عمار برگذشت. گفت: ساعتي توقف كنم تا چه ميگويد. منصور از براي درويشي چيزي ميخواست . گفت: كيست كه چهار درم بدهد تا چهار دعا كنم او را.غلام (باخود گفت):هيچ بهتر از اين نيست كه اين چهار درم بدو دهم تا آن دعا مرا كند.پس آن چهاردرم بداد. منصور گفت: اكنون چه دعا ميخواهي؟
گفت: اول انكه ازاد گردم ، دوم آنكه حق تعالي خواجه مرا توبه دهد، سوم آنكه عوض چهار درم بازدهد، چهارم انكه بر من و بر خواجه و بر تو بر مجلسيان رحمت كند.منصور عمار دعا كرد. غلام باز خانه رفت. خواجه گفت: كجا بودي و چه آوردي؟ غلام ماوقع را بيان نمود. خواجه گفت: تو را آزاد كردم و توبه كردم خداي را كه هرگز خمر نخورم و به عوض چهار درم چهارصد درم بخشيدم. باقي آن (دعا) چهارم، به من تعلق ندارد آنچه به دست من بود كردم.شبانه خواب ديد كه هاتفي گفت: آنچه به دست تو بود با لئيمي خويش كردي آنچه حواله به ما است به كريمي خويش ما نيز كرديم. برتو و غلام و منصور و مجلسيان رحمت كرديم. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
آنكه پامال جفا كرد چو خاك راهم          خاك مي بوسم و عذر قدمش ميخواهم
من نه آنم كه ز جور تو بنالم حاشا         بنده معتقد و چاكر دولتخواهم
  نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 6:37  توسط سهيل   | 
ابوالحسن علوي مريد خواص بود.گفت:شبي مرا گفت به جايي خواهم رفت با من مساعدت مي كني؟ گفتم:تابه خانه شوم ونعلين در پاي كنم. چون به خانه شدم تخم مرغ پخته بودند پاره اي بخوردم و بازگشتم تا بدو رسيدم. آبي پيش آمد.پاي بر آب نهاد و برفت من نيز پاي فرو نهادم.به آب فرو رفتم. شيخ روي از پس كرد. گفت: تو تخم مرغ بر پايبسته اي. گفتم:ندانم كدام از اين دو عجبتر. برروي آب رفتن يا سرّ من بدانستن (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 6:37  توسط سهيل   | 
گردست رسد بر سر زلفين تو بازم            چون گوي چه سرها كه بچوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر درازست ولي نيست        در دست سرموئي از آن عمر درازم
  نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
نقل است كه ابوبكر ورّاق عمري در آرزوي خضر بود و هر روز به گورستان رفتي و باز آمدي.دررفتن و بازآمدن جزوي از قرآن برخواندي. يك روز چون از دروازه بيرون شد پيري نوراني پيش آمد و سلام كرد.جواب داد . پيرگفت:صحبت خواهي؟ گفت:خواهم. پير با او روان شد و تا به گورستان ودر راه با او سخن ميگفت و همچنان بازگشتند و سخن گويان مي آمدند تا به دروازه رسيدند. چون باز خواست كرد پيرگفت:عمري كه ميخواهي كه مرا بيني. من خضرم.امروز كه با من صحبت داشتي از خواندن يك جزو قرآن محروم ماندي. چون صحبت خضر چنين است صحبت ديگران چه خواهد بود؛ تا بداني كه عزلت و تجريد و تنهايي بر همه كارها شرف دارد.(تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
هركرا با خط سبزت سر سودا باشد          پاي ازاين دايره بيرون ننهد تا باشد
من چو ارخاك بحد لاله صفت برخيزم         داغ سوداي تو ام سّر سويدا باشد
  نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 11:33  توسط سهيل   | 
نقل است که يک روز کودکی به نزديک ذوالنون درآمد و گفت :مرا صد هزار دينار است . می خواهم که در خدمت توصرف کنم و آن زر به درويشان تو به کار برم . ذوالنون گفت :بالغ هستی ؟گفت :نی . گفت :نفقه تو روا نبود . صبر کن تا بالغ شوی. پس چون کودک بالغ گشت بيامد و بر دست شيخ توبه کرد و آن زرها به درويشان داد تا آن صدهزار دينار نماند . روزی کاری پيش آمد و درويشان را چيزی نماند که خرج کردندی .
کودک گفت :ای دريغ ! کجاست صدهزار ديگر تا نفقه کردمی بر اين جوانمردان !اين سخن را ذالنون بشنود . دانست که وی حقيقت کار نرسيده است که دنيا به نزد او خطير است . ذالنون آن کودک را بخواند و گفت :به دکان فلان عطار رو ، و بگوی از من تا سه درم فلان دارو بدهد . برفت و بياورد . گفت :در هاون کن ، و خرد بسای . آنگاه پاره ای روغن بر وی افگن تا خمير گردد ، و از وی سه مهره بکن و هر يک را به سوزن سوراخ کن وبه نزديک من آر . کودک چنان کرد و بياورد. ذوالنون آن را در دست ماليد و در او دميد تا سه پاره ياقوت گشت ، که هرگز آن چنان نديده بود . گفت :اينها را به بازار بر و قيمت کن ، وليکن مفروش . کودک به بازار برد و بنمود . هر يکی را به هزار دينار بخواستند . بيامد ، و با شيخ بگفت .
ذوالنون گفت :به هاون نه وبسای و به آب انداز . چنان کرد و به آب انداخت . گفت :ای کودک ! اين درويشان از بی نانی گرسنه نيستند ، ليکن اين اختيار ايشان است . کودک توبه کرد و بيدار گشت ، و بيش اين جهان را بر دل وی قدر نماند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 11:32  توسط سهيل   | 
ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) و گرامي روز مادرو زن را تبريك وتهنيت عرض مينمايم.
گوهرمخزن اسرار همانست كه بود        حقّه مهر بدان مهر و نشانست كه بود
عاشقان زبده ارباب امانت باشند              لاجرم چشم گهربار همانست كه بود
  نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 7:50  توسط سهيل   | 
نقل است که يکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هيچ نخورده بود و به شب هيچ نخفته بود . همه شب به نماز مشغول بود . گرسنگی از حد بگذشت . کسی به درخانه اندر آمد و کاسه ای خوردنی بياورد . رابعه بستد و برفت تا چراغ بياورد . چون باز آمد گربه آن کاسه بريخته بود. گفت :بروم و کوزه ای بياورم و روزه بگشايم . چون کوزه بياورد چراغ مرده بود . قصد کرد تادر تاريکی آب باز خورد . کوزه از دستش بيفتاد و بشکست . رابعه بناليد و آهی برآورد که بيم بود که نيمه خانه بسوزد. گفت :الهی اين چيست که با من بيچاره می کنی ؟آوازی شنود که :هان ! اگر می خواهی تا نعمت جمله دنيا وقف تو کنم ، اما اندوه خويش از دلت وابرم . که اندوه و نعمت دنيا هر دو در يک دل جمع نيايد . ای رابعه ! تو را مرادی است و ما را مرادی . ما و مراد تو هردو در يک دل جمع نياييم . گفت :چون اين خطاب بشنودم چنان دل از دنيا منقطع گردانيدم و امل کوتاه کردم که سی سال است چنان نماز کردم که هر نمازی گزاردم چنان دانستم که اين واپسين نمازهای من خواهد بود و چنان از خلق سربريده گشتم که چون روز بود از بيم آنکه نبايد که کسی مرا از او به خود مشغول کند . گفتم :خداوندا ! به خودم مشغول گردان تا مرا از تو مشغول نکنند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 7:49  توسط سهيل   | 
از ديده خون دل همه بر روي ما رود        بر روي ما ز ديده چگويم چهارود
ما در درون سينه هوائي نهفته ايم         بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
  نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 6:22  توسط سهيل   | 
نقلست که کسی فتح را پنجاه درم آورد .گفت در خبر است که هرکه را بی سوال چيزی دهند و رد کند برحق تعالی رد کرده است . يک درم بگرفت و باقی باز داد.
و گفت با سی پير صحبت داشتم که ايشان از جمله ابدال بودند همه گفتند که به پرهيز از صحبت خلق و همه به کم خوردن ، فرمودند.
و گفت : ای مردمان نه هرکه طعام و شراب از بيمار باز گيرد بميرد . گفتند :بلی ، گفت همچنين دل که از علم و حکمت و سخن مشايخ باز گيرد بميرد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
هر نكنه كه گفتم در وصف آن شمائل        هر كو شنيد گفتا لله دّر قائل
تحصيل عشق و رندي آسان نمود اوّل       آخر بسوخت جانم در كسب اين فضائل
  نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 7:25  توسط سهيل   | 
جنيد گفت : بنزديک سري درشدم ويرا ديدم متغير ،
گفتم : چه بوده است ؟
گفت : پري از پريان بر من آمد . و سوال کرد که خطا چه باشد ؟ جواب دادم آن پري آب گشت . چنين که مي بيني . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 7:25  توسط سهيل   | 
اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولي    وين دفتر بي معني غرق مي ناب اولي
چون عمر تبه كردم چندانكه نگه كردم           در كنج خراباتي افتاده خراب اولي
  نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 6:25  توسط سهيل   | 
از بزرگان مستجاب الدعوة بود. چنانکه دعای او مجرب همگنان شد . بلکه روزی پيرزنی بيامد و در دست و پای او فتاد و بسی بگريست که پسری دارم که از من غايب است . ديرگاهست و مرا طاقت فراق نماند . از بهر خدای دعايی بگوی تا بود که حق تعالی به برکت دعای تو او را به من بازرساند . گفت :هيچ سيم داری ؟گفت :دو درم دارم .گفت :بيار به درويشان ده .و دعايی بگفت ؛ و گفت :برو که به تو رسيد . زن هنوز به در سرای نرسيده بود که پسر را ديد . فرياد برآورد.گفت :اينک پسر من و او را ببر.حبيب آورد . گفت :حال چگونه بود؟گفت :به کرمان بودم . استاد مرا به طلب گوشت فرستاده بود . گوشت بستدم و به خانه باز می رفتم ، بادم در ربود . آوازی شنيدم که ای باد او را به خانه خود رسان . به برکت دعای حبيب و به برکت دو درم صدقه اگر کسی گويد باد چگونه آورد گويم چنانکه چهل فرسنگ شادروان سليمان عليه السلام می آورد ، و عرش بلقيس در هوا می آورد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 6:25  توسط سهيل   | 
مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت     خرابم ميكند هردم فريب چشم جادويت
پس از چندين شكيبائي شبي يا رب توان ديدن    كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
  نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 6:26  توسط سهيل   | 
و گفت : خدای عزوجل وحی کرد به موسی عليه السلام که جفتی نعلين ساز از آهن ، و عصايی از آهن ، و بر روی زمين همواره می رو ، و آثار و عبرتها می طلب ، و می بين و نظاره حکمتها و نعمتهای ما می کن ، تا وقتی که آن نعلين دريده گردد ، و آن عصا شکسته ، و معنی اين سخن آن است که صبور می بايد بود که ان هذالدين متين فاوغل فيه بالرفق . و گفت :در تورات است و من خوانده ام که حق تعالی می گويد شوقناکم فلم تشتاقوا زمرناکم فلم ترقصوا.شوق آوردم ، شما مشتاق نگشتيد ، سماع کردم شما را ، رقص نکرديد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 6:25  توسط سهيل   | 
هماي اوج سعادت بدام ما افتد         اگر ترا گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط كلاه        اگر ز روي تو عكسي بجام ما افتد
  نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
و گفت :چون حق تعالی به بنده ای خيری خواهد داد در عمل و خير بر وی گشايد و در سخن بر وی ببندد و سخن گفتن مرد در چيزی که بکار نيايد علامت خذلان است و چون بکسی شری خواهد برعکس اين بود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
خمي كه ابروي شوخ تو در كمان انداخت     به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود             زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
  نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 9:40  توسط سهيل   | 
و در ابتدا در بغداد نشستی دکانی داشت و پرده ای از در دکان درآويخته بود و نماز کردی هر روز چندين رکعت . يكی از کوه لکام بيامد به زيارت وی و پرده از آن در برداشت و سلام گفت و سری را گفت فلان پير از کوه لکام ترا سلام گفت .
سری گفت : وی در کوه ساکن شده است پس کاری نباشد مرد بايد که در ميان بازار بحق مشغول تواند بود چنانکه يک لحظه از حق تعالی غايب نبود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 9:38  توسط سهيل   | 
سالروز شهادت دكتر بهشتي و يارانش را گرامي ميداريم.
براي تمامي كنكوري هاي عزيز نيز آرزوي موفقيت و سربلندي دارم.
گرازين منزل ويران بسوي خانه روم          دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر بسلامت بوطن باز رسم         نذر كردم كه هم از راه بميخانه روم
  نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 7:0  توسط سهيل   | 
نقل است که صنوبری گويد :در بيت المقدس با ابراهيم بودم . در وقت قيلوله در زير درخت اناری فروآمد . و رکعتی چند نماز کرديم .. آوازی شنودم از آن درخت که :يا ابا اسحاق ! ما را گرامی گردان و از اين انارها چيزی بخور. ابراهيم سر در پيش افگنده سه بار درخت همان می گفت .پس درخت گفت :ياابا محمد ! شفاعت کن تا از انار ما بخورد . گفتم :يا با اسحاق می شنوی ؟گفت :آری ! چنين کنم . برخاست و دو انار باز کرد :يکی بخورد و يکی به من داد.ترش بود ، و آن درخت کوتاه بود . چون بازگشتم ، وقتی باز به آن درخت انار رسيدم ، درخت ديدم بزرگ شده ، و انار شيرين گشته ، و در سالی دوبار انار کرده ، و مردمان آن درخت را رمان العابدين نام کردند . به برکت ابراهيم و عابدان در سايه او نشستند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 6:59  توسط سهيل   | 
كرشمه كن و بازار ساحري بشكن       بغمزه رونق و ناموس سامري بشكن
بباد ده سرو دستان عالمي يعني         كلاه گوشه بآيين سروري بشكن
  نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 6:22  توسط سهيل   | 
سری گفت : معروف را بخواب ديدم در زير عرش ايستاده چشم فراخ و پهن باز کرده چون واله ای مدهوش و از حق تعالی ندا می رسيد به فرشتگان که اين کيست ؟ گفتند بارخدايا تو داناتری ؟ فرمان آمد که معروف است که از دوستی ما مست و واله گشته است و جز بديدار ما بهوش بازنيايد و جز بلقاء ما از خود خبر نيابد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
باز آي ساقيا كه هواخواه خدمتم                مشتاق بندگي و دعاگوي دولتم
ز آنجا كه فيض جام سعادت فروغ تست      بيرون شدي نماي ز ظلمات حيرتم
  نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
جماعتي را گفت :اگراي مردمان شما را پرسند که از حاتم چه آموزيد چه می گوييد ؟ گفتند : گوييم علم .حاتم گفت :اگر گويند حاتم را علم نيست ؟ گفتند : بگوييم حکمت.گفت : اگر گويند حکمت نيست چه گوييد ؟گفتند :بگوييم دو چيز .يکی خرسندی بدانچه در دست است ؛ دوم نوميدی از آنچه در دست مردمان است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
اگربمذهب تو خون عاشقست مباح      صلاح ما همه آنست كان تراست صلاح
سواد زلف سياه تو جاعل الظلمات       بياض روي چون ماه تو فائق الاصباح
  نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
و گفت : عارف آفتاب صفت است که بر همه عالم بتابد و زمين شکل است که بار همه موجودات بکشد و آب نهادست که زندگانی دلهای همه بدو بودو آتش رنگست که عالم بدو روشن گردد . و گفت : علامت زاهد آرام گرفتن نفس است از طلب و قناعت کردن است بدانچه گرسنگی برود بر وی و راضی بودن است بدانچه عورت پوشی بود و نفور بودن نفس است از فضول و برون کردن خلق از دل و گفت سرمايه عبادت زهد است در دنيا و سرمايه فتوت رغبت است در آخرت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
جزآستان توام در جهان پناهي نيست       سرمرا بجزاين درحواله گاهي نيست
عدو چو تيغ كشد من سپر بياندازم            كه تيغ ما بجز ازناله اي وآهي نيست
  نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 6:27  توسط سهيل   | 
يکی گفت مرا وصيت کن : گفت : زبان نگه دار . گفت : زيادت کن . گفت : تنها باش از خلق و اگر توانی دل از ايشان ببر . گفت : زيادت کن . گفت : از اين جهان بايد که بسنده کنی بسلامت دين ، چنانکه اهل جهان بسنده کردند بسلامت دنيا . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 6:26  توسط سهيل   | 
پيش ازاينت بيش ازين انديشه عشاق بود      مهروزي تو با ما شهره آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان        بحث سرّ عشق و ذكر حلقه عشّاق بود
  نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
نقل است که مردی مدتی در صحبت ابراهيم بود . مفارقت خواست کرد . گفت :يا خواجه ! عيبی که در من ديده ای مرا خبر کن . گفت : در تو هيچ عيبی نديده ام زيرا که در تو به چشم دوستی نگرسته ام . لاجرم هرچه از تو ديده ام مرا خوش آمده است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
به آب روشن می عارفی طهارت کرد                 علی الصّباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرّین خور نهان گردید                 هلال عید به دور قدح اشارت کرد
  نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 10:29  توسط سهيل   | 
گفت : علامت دوستی خدای آن بود که او را مشغول دارد به کاری که سعادت وی در آن بودو نگاه دارد از مشغولتی که او را بکار نيايد و گفت :علامت گرفت خدای در حق کسی آن بود که او را مشغول کند بکار نفس خويش بچيزی که او را بکار نيايد و گفت علامت اوليای خدای سه چيز است ، انديشه ايشان از خدای بود و قرار ايشان با خدای بود و شغل ايشان در خدای بود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 10:25  توسط سهيل   |