تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

ياد و خاطره شهيد دكتر مصطفي چمران  گرامي و جاودان باد 
ز دست كوته خود زير بارم                  كه از بالا بلندان شرمسارم
مگر زنجير موئي گيردم دست            و گرنه سر بشيدائي بر آرم
  نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 6:55  توسط سهيل   | 
و گفت :در سه وقت تعهد نفس کن :چون عمل کنی ياد دار که خدای ناظر است به تو ؛ و چون گويی ياد دار که خدای می شنود آنچه می گويی ؛ و چون خاموش باشی ياد دار که خدای می داند که چگونه خاموشی.
و گفت :شهوت سه قسم است :شهوتی در خوردن ؛شهوتی است در گفتن ؛ و شهوتی است در نگريستن .درخوردن اعتماد بر خدای نگاه دار ؛و در گفتن راستی نگاه دار ؛و در نگريستن عبرت نگاه دار .
و گفت :در چهار موضع نفس خود را باز جوی :در عمل صالح بی ريا ؛ و در گرفتن بی طمع ؛ و در دادن بی منت ؛ و درنگاه داشتن بی بخل . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 6:55  توسط سهيل   | 
مراچشميست خون افشان ز دست آن كمان ابرو

                                                    جهان بس فتنه خواهد ديد ازآن چشم و ازآن ابرو

غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستي

                                                   نگارين گلشنش رويست و مشكين سايبان ابرو

  نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 6:32  توسط سهيل   | 
نقل است که معتصم پرسيد از ابراهيم که چه پيشه داری ؟گفت :دينار را به طالبان دنيا مانده ام و عقبی را به طالبان عقبی رها کرده ام و بگزيدم . در جهان ذکر خدای و در آن جهان لقای خدای . ديگری از او پرسيد :پيشه تو چيست ؟گفت :تو ندانسته ای که کارکنان خدای را به پيشه حاجت نيست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 6:32  توسط سهيل   | 
              سالروز درگذشت دكتر علي شريعتي را گرامي مي داريم
گر من از پاي تو يك ميوه بچينم چه شود     پيش پائي بچراغ تو ببينم چه شود
يارب اندر كنف سايه آن سرو بلند                گر من سوخته يكدم بنشينم چه شود
  نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
چون وفاتش نزديک آمد اصحاب گفتند : ما را بشارت ده که به حضرتی می روی که خداوند غفور و رحمان است . گفت : چرا نمی گوييد که به حضرت خداوند ی می روی که او به صغيره ای حساب کند و به کبيره ای عذاب سخت . پس جان بداد . ديگری بعد از وفات او به خوابش ديد . گفت : خدای با تو چه کرد ؟
گفت : رحمت کرده ، و عنايت نمود در حق من ولکن اشارت اين قوم مرا عظيم زيانمند بو د. يعنی انگشت نمای بودم ميان اهل دين . رحمةالله عليه . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 6:22  توسط سهيل   | 
سالروز شهادت بزرگ بانوي اسلام حضرت فاطمه زهرا(س) را تسليت و تعزيت عرض مينمايم
دل سراپرده محبت اوست             ديده آئينه دار طلعت اوست
من كه در درنياورم بدو كون            گردنم زير بار منّت اوست
  نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 9:38  توسط سهيل   | 

و آن روز که وفات او نزديک رسيد چهارصد مرد مريد داشت آن مردان مرد بر سر بالين او بودند . گفتند : بر جای تو ، که نشيند و بر منبر تو کی سخن گويد ؟ گبری بود که او را شاددل گبر گفتند ی ، پير ، چشم باز کگرد و گفت بر جای من شاددل نشيند . خلق گفتند :مگر اين پير را عقل تفاوت کرده است ، کسی را که چهارصد مرد عالم دين دار شاگرد دارد او گبری را بر جای خود نصب کند ؟ او گفت : شور در باقی کنيد برويد و آن شاددل را بنزد من آريد . بياوردند چون نظر شيخ بر شاددل افتاد گفت : چون روز سوم از وفات من بگذرد بعد از نماز ديگر بر منبر رو و بجای من بنشين و خلق را سخن بگوی و وعظ کن . شيخ اين بگفت و درگذشت . روز سوم بعد از نماز ديگر چندان مردم جمع شدند ، شاددل بيامد و بر منبر شد و خلق نظاره می کردند تا خود اين چيست ؟ گبری و کلاه گبری بر سر و زناری بر ميان بسته . گفت :مهتر شما ، مرا بشما رسول کرده است و مرا گفت با شاددل گاه آن نيامد که زنار گبر ببری؟ گفت : اکنون بريدم و کارد بر نهاد و زنار را ببريد و گفته است که گاه آن نيامد که کلاه گبری از سر بنهی ؟ گفت اينک نهادم و گفت : اشهد ان لا الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله . پس گفت شيخ گفته است که بگوی که اين پير شما بود و استاد شما بود نصيحت کرد و نصيحت استاد خود پذيرفتن شرط هست . اينک شاددل زنار ظاهر ببريد اگر خواهيد که ما را بقيامت ببينيد بجوانمردی بر شما که همه زنارهای باطن راببريد . اين بگفت قيامتی از آن قوم برآمد و حالاتی عجب ظاهر شد . (تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 9:37  توسط سهيل   | 
ايدل مباش يكدم خالي زعشق و مستي     و آنگه برو كه رستي از نيستي و هستي
گرجان به تن ببيني مشغول كار او شو         هر قبله كه بيني بهتر ز خودپرستي
  نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
محمد بن منصور الطوسی گويد بنزديک معروف بودم در بغداد اثری بر وی او ديدم . گفتم دی بنزديک تو بودم اين نشان نبود ، اين چيست ؟ گفت : چيزی که ترا چاره است مپرس و پرس از چيزی که ترا بکار آيد ؟
گفتم : بحق معبود که بگوی . گفت : دوش نماز می کردم و خواستم که به مکه روم و طوافی کنم بسوی زمزم رفتن تا آب خورم پای من بلغزيد و روی بدان درآمد . اين نشان آنست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد           ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران       پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد
  نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 6:30  توسط سهيل   | 
نقل است که وقتی از او پرسيدند که بنده کيستی ؟ بر خود بلرزيد و بيفتاد و در خاک گشتن گرفت . آنگاه برخاست و اين بر آيت برخواند :ان کل من فی السموات و الارض الا انی الرحمن عبدا. او را گفتند :چرا اول جواب ندادی ؟گفت :ترسيدم که گويم بنده اويم ، او حق بندگی از من طلب کند . گويد حق بندگی ما چون بگزاری ؟ نه ، نتوانم هرگز اين خود کسی گفت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 6:29  توسط سهيل   | 
اي كه دايم بخويش مغروري           گر ترا عشق نيست معذوري
گرد ديوانگان عشق مگرد               كه به عقل عقيله مشهوري
  نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 9:12  توسط سهيل   | 
و گفت :دل پنج نوع است :دلی است مرده ؛ودلی است بيمار ؛و دلی است غافل؛ودلی است منتبه ،و دلی است صحيح .دل مرده دل کافران است .دل بيمار ،دل گناهکاران است .دل غافل ،دل برخوردار است.دل منتبه ،دل جهود بدکار است،قالوا قلوبنا علف .ودل صحيح ، دل هوشيار است که در کار است و با طاعت بسيار است وبا خوف از ملک ذوالجلال است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 9:11  توسط سهيل   | 
خنك نسيم مُعنبر شمامه دلخواه       كه از هواي تو برخاست بامداد پگاه
دليل راه شو اي طاير خجسته لقا      كه ديده آب شد از شوق خاك آن درگاه
  نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
مادر و پدرش ترسا بودند و برابر معلم فرستادند استادش گفت :بگوی خدا ثالث و ثلاثه گفت نی ، بل هو الله الواحد هرچند که می گفت که بگوی خدای سه است او می گفت يکی هرچند استادش بزدش سود نداشت يکبار سخت زدش ، معروف بگريخت و بيش نيافتندش مادر و پدرش گفتندی کاشکی بيامدی و هردينی که او بخواستی ما موافقت او کردمانی . وی برفت و بردست علی بن موسی الرضا مسلمان شد . بعد از چند گاه ، روزی بدر خانه پدر رفت . در خانه بکوفت گفتند کيست ؟ گفت :معروف . گفتند بر کدام دينی ؟ گفت بر دين محمد رسول الله . مادر و پدرش در حال مسلمان شدند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
به تيغم گركشد دستش نگيرم       و گرتيرم زند منّت پذيرم
كمان ابروي ما را گو بزن تير           كه پيش دست و بازويت بميرم
  نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
نقل است که احمد حرب فرزندی را برتوکل راست می کرد . گفت : هرگاه که طعامت بايد يا چيزی ديگر بدين روزن رو و بگوی بار خدايا ! مرا نان می بايد . پس هرگاه که کودک بدان موضع يافتی چنان ساخته بودند که آنچه او خواستی در آن روزن افگندی . يكروز همه از خانه غايب بودند . کودک را گرسنگی غالب شد . بر عادت خود به زير روزن آمد و گفت : ای بار خدای ! نانم می بايد و فلان چيز . در حال در آن روزن به او رسانيدند . اهل خانه بيامدند ، وی را ديدند نشسته و چيزی می خورد . گفتند : اين از کجا آوردی ؟گفت : از آنکس که هرروز می داد . دانستند که اين طريق او را مسلم شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
مژده وصل تو كو كزسرجان برخيزم        طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
بولاي تو كه گر بنده خويشم خواني        ازسرخواجگي كون و مكان برخيزم
  نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
و گفت : شريفترين تواضع آن است که خويشتن رابرهيچ کس فضل نبينی .
و گفت : پيش از اين مردمان دوايی بودند که از ايشان شفا می يافتند ، اکنون همه دردی شده اند که آن را دوا نيست . پس طريق آن است که خدای را مونس خود سازی و کتاب او را همراز خود گردانی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
اگر رَوَم ز پيش فتنه ها برانگيزد            ور از طلب بنشينم بكينه برخيزد
و گر به رهگذري يكدم از هواداري         چو گَرد در پيش افتم چو باد بگريزد
  نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 7:6  توسط سهيل   | 
و گفت : اگر يک لقمه از حلال شبی کمتر خوردم دوست تر دارم از آنکه تا روز نماز کنم . زيرا که شب آن وقت درآيد که آفتاب فرو شود . و شب دل مومنان آن وقت آيد که معده از طعام پر شود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 7:4  توسط سهيل   | 
روزگاريست كه سوداي بتان دين منست     غم اين كارنشاط دل غمگين منست
ديدن روي ترا ديده جان بين بايد                  اين كجا مرتبه چشم جهان بين منست
  نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 6:56  توسط سهيل   | 
يکی روز اصحاب را پرسيد : عمری است تامن رنج شما می کشم .باری ،هيچ کس چنانکه می بايد نشده ايد؟
يکی گفت :فلان کس چندين غزا کرده است .گفت :مردی غازی بود ، مرا شايسته ای می بايد .گفتند :فلان کسی بسی مال بذ ل کرده است .گفت:مردی سخی بود ،مرا شايسته ای می بايد .گفتند :فلان کس بسی حج کرده است .گفت:مردی حاجی بود ، مرا شايسته ای می بايد.گفتند :ما ندانيم .تو بيان کن که شايسته کيست ؟
گفت:آنکه از خدای نترسد و جز به خدای اميد ندارد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 6:55  توسط سهيل   | 
خط عذار يار كه بگرفت ماه از او                خوش حلقه ايست ليك بدر نيست راه ازو
ابروي دوست گوشه محراب دولتست       آنجا بمال چهره و حاجت بخواه ازو
  نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 7:28  توسط سهيل   | 
نقل است که ابراهيم نشسته بود . مردی نزديک او آمد ، گفت :ای شيخ ! من بر خود بسی ظلم کرده ام . مرا سخنی بگوی تا آن را امام خود سازم . ابراهيم گفت :اگر قبول کنی از من ، شش خصلت نگاه داری ، بعد از آن هرچه کنی زيان ندارد . اول آن است که چون معصيتی خواهی که بکنی روزی وی مخور . گفت :هرچه در عالم است رزق اوست ، من از کجا خورم . ابراهيم گفت :نيکو بود که رزق او خوری و در وی عاصی شوی ؛ دوم چون خواهی که معصيتی کنی ، جايی کن که ملک او نبود . گفت :اين سخن مشکلتر بود ، که از مشرق تا به مغرب بلاد الله است . من کجا روم ؟گفت :نيکو نبود که ساکن ملک او باشی و در وی عاصی شوی ؛ سوم چون خواهی که معصيتی کنی ، جايی کن که او تو را نبيند . گفت :اين چگونه تواند بود ؟ او عالم الاسرار است و داننده ضماير است . ابراهيم گفت :نيک باشد که رزق او خوری ، و ساکن بلاد او باشی ، و در نظر او معصيتی کنی . در جايی که تو را بيند . چهارم گفت :چون ملک الموت به نزديک تو آيد بگوی مهلتم ده تا توبه کنم . گفت :او اين سخن از من قبول نکند . ابراهيم گفت :پس قادر نيی که ملک الموت را از خود دفع کنی ، تواند بود که پيش از آنکه بيايد توبه کنی ، و آن اين ساعت را دان و توبه کن. پنجم چون منکر و نکير بر تو آيند هر دو را از خويشتن دفع کن . گفت :نتوانم . گفت :پس کار جواب ايشان آماده کن ، ششم آن است که فردای قيامت گناه کاران را فرمايند که به دوزخ بريت ، تو بگو که من نمی روم . گفت :آن را تمام است . و در حال توبه کرد و بر توبه بود شش سال تا از دنيا رحلت کرد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 7:25  توسط سهيل   | 
غم زمانه كه هيچش كران نمي بينم         دواش جز مي چون ارغوان نمي بينم
بترك خدمت پرمغان نخواهم گفت              چرا كه مصلحت خود در آن نمي بينم
  نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 11:17  توسط سهيل   | 
و عتبه گفت :شبی حوری را بخواب ديدم . گفت :يا عتبه ! بر تو عاشقم . نگر چيزی نکنی که به سبب آن ميان من و تو جدايی افتد . عتبه گفت :دنيا را طلاق دادم . طلاقی که هرگز رجوع نکنم ، تا آنگاه که تو را بينم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 11:15  توسط سهيل   | 
صبا اگر گذري افتدت به كشور دوست     بيار نفحه از گيسوي مُعَنبَر دوست
بجان او كه بشكرانه جان برافشانم        اگر بسوي من آري پيامي از بر دوست
  نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 7:57  توسط سهيل   | 
و گفت : هرکه سير خورد شش چيز به وی درآيد . عبادت را حلاوت نيابد ، و حفظ وی در يادداشت حکمت کم شود ، و از شفقت برخلق محروم ماند که پندارد که همه جهانيان سيراند ، و عبادت بر وی گران شود ، و شهوات بر وی زيادت گردند ، و همه مومنان گرد مساجد گردند و او گرد مزابل گردد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 7:54  توسط سهيل   | 
برو بكارخود اي واعظ اين چه فرياد است    مرا فتاده دل از كف ترا چه افتاه است
ميان اوكه خدا آفريده است از هيچ             دقيقه ايست كه هيچ آفريده نگشاده است
  نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 7:16  توسط سهيل   | 
نقل است که يکی حاتم را به دعوت خواند .گفت :مرا عادت نيست به مهمانی رفتن .مرد الحال کرد .گفت :اگر لابد است اجابت کردم .سه کار تو را بايد کرد .گفت :بکنم .گفت :آنجا نشينم که من خواهم ،و آن کنی که من خواهم ، و آن خورم که من خواهم .گفت :نيک آيد.چون سفره بنهادند حاتم قرصی جوين از آستين بيرون کرد و خوردن گرفت .گفت :يا شيخ از طعام ما چيزی بخور .گفت :شرط کرده ام که آن خورم که من خواهم .چون فارغ شدند گفت :آن سه پايه را در آتش بنه تا سرخ شود .مرد چنان کرد .گفت :اکنون بدين راه گذر بنه .مرد چنان کرد .برخاست و پای بر سه پايه نهاد و گفت :قرصی خوردم .و بگذشت .و گفت : اگر شما می دانيد صراط حق است و دوزخ حق است و از هر چه کرده باشيد بر آن صراط پرسند انگاريد که اين سه پايه آن صراط است ، پای بر آنجا نهيد و هر چه امروز در اين دعوت بخورديت حساب به من بدهيد.گفتند :يا حاتم !ما را طاقت آن نباشد .حاتم گفت :پس فردا چون طاقت خواهيد داشتن که از هر چه کرده باشيد در دنيا و خورده از همه باز پرسند قال الله تعالی و لتسئلن يومئذ عن النعيم .آن دعوت بر همه ماتم شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 7:14  توسط سهيل   | 
شاهدان گردلبري زينسان كنند      زاهدان را رخنه در ايمان كنند
هركجا آن شاخ نرگس بشكفد        گلرخانش ديده نرگسدان كنند
  نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 9:55  توسط سهيل   | 
نقل است که روزی مجلس می داشت . آوازه ای در شهر افتاد که کافر آمد . شقيق بيرون آمد وو کافران را هزيمت کرد و بازآمد . مريدی گلی چند نزد سجاده شيخ نهاد . آن را می بوئيد . جاهلی آن بدي ، گفت : لشکر بر در شهر ، و امام مسلمانان پيش خود گل نهاده و می بويد ؟شيخ گفت : منافق همه گل بوييدن بيند هيچ لشکر شکستن نبيند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 9:54  توسط سهيل   | 
سالروز ارتحال امام خميني (ره) را تسليت عرض مي نمايم.
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت        روي مه پيكر او سر نديديم و برفت
گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود       بار بربست و بگردش نرسيديم و برفت
  نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 8:40  توسط سهيل   | 
و روزی اصحاب را گفت : خوش و ناخوش طعام بيش از آن نيست که از لب به حلق رسيد .اين قدر اگر خوشاست و اگر ناخوش صبر کنيد تا خوش و ناخوش به نزديک شما يکی شود . که چيزی که بدين زودی بگذرد ، بی آن صبر توان کرد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 8:39  توسط سهيل   | 
عكس روي تو چو در آينه جام افتاد             عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
حسن روي تو بيك جلوه كه در آينه كرد       اين همه نقش در آئينه اوهام افتاد
  نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 6:33  توسط سهيل   | 
چون از مکه به بغداد آمد مجلس گفت و سخن او بيشتر در توکل بود و در اثنای سخن گفت :در باديه فرو شدم ، چهار دانگ سيم داشتم در جيب و همچنان دارم . جوانی برخاست و گفت : آنجا که آن چهار دانگ در جيب می نهادی خدای تعالی حاضر نبود و آن ساعت اعتماد بر خدای نبوده است . شقيق متغير شد و بدان اقرار کرد و گفت : راست می گويی . و از منبر فرود آمد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 6:32  توسط سهيل   | 
صوفي بيا كه خرقه سالوس بركشيم          وين نقش زرق را خط بطلان بسركشيم
نذرو فتوح صومعه در وجه مي نهيم          دلق ريا بآب خرابات بركشيم
  نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 7:8  توسط سهيل   | 
و گفت : شبی حوری ديدم که از گوشه ای در من خنديد ، و روشنی او به حدی بود که وصف نتوان کرد . وصف زيبايی او به جايی که در عبارت نمی گنجد . گفتم : اين روشنی و جمال از کجا آوردی ؟گفت : شبی قطره ای چند از ديده باريدی. از آن ، روی من شستند . اين همه از آن است که آب چشم شما گلگونه رويهای حوران است ، هرچند بيشتر از خوبتر . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 7:8  توسط سهيل   | 
گرچه ما بندگان پادشهيم           پادشاهان ملك صبح گَهيم
گنج در آستين و كيسه تهي       جام گيتي نما و خاك رَهيم
  نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 8:42  توسط سهيل   | 
و گفت :منافق آن است که آنچه در دنيا بگيرد به حرص گيرد و اگر منع کند به شک منع کند و اگر نفقه کند در معصيت نفقه کند و مومن آنچه گيرد به کم رغبتی و خوف گيرد و اگر نگاه دارد به سختی نگاه دارد.يعنی سخت بود بر ا و نگاه داشتن و اگر نفقه کند در طاعت بود خالصا لوجه الله تعالی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 8:41  توسط سهيل   | 
داني كه چنگ و عود چه تقرير ميكنند      پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند
ناموس عشق و رونق عشاق ميبرند         عيب جوان و سرزنش پير ميكنند
  نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 7:53  توسط سهيل   | 
نقلست که سهل روزی نشسته بود با ياران مردی آنجا بگذشت سهل گفت اين مرد سّری دارد تا بنگريستند مرد رفته بود . چون سهل وفات کرد مريدی برسر گور وی نشسته بود . آن مرد بگذشت مريد گفت : خواجه اين پير که درين خاکست گفته است که تو سّری داری بحق . آن خداوند که ترا اين سّر داده است که چيزی بما نمايی . آن مرد بگورستان سهل اشارت کرد که ای سهل بگوی . سهل در گور بآواز بلند بگفت : لااله الا الله وحده لا شريک له . گفت : می گويند که هرکه اهل لااله الاالله بود او را تاريک گور نبود ، راست است يا نه ؟سهل از گور آواز داد و گفت راست است . رحمةالله عليه . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 7:52  توسط سهيل   | 
   شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
در نظر بازي ما بيخبران حيرانند        من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي       عشق داند كه دراين دايره سرگردانند
  نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 7:12  توسط سهيل   | 
و گفت : هفتصد مردم عالم را پرسيدم از پنج چيز - که خردمند کيست و توانگر کيست و زيرک کيست و درويش کيست و بخيل کيست ؟ هر هفصد يک پاسخ دادند . همه گفتند : خردمند آن است که دنيا را دوست ندارد ؛ و زيرک آن است که دنيا او را نفريبد و توانگر آن است که به قسمت خدای راضی بود ، و درويش ان است که در دلش طلب زيادتی نباشد ، و بخيل آن است که حق مال خدای از خدای بازدارد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 7:11  توسط سهيل   | 
اي قباي پادشاهي راست بربالاي تو      زينت تاج و نگين از گوهر والاي تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعي ميدهد        از كلاه خسروي رخسار مه سيماي تو
  نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 7:17  توسط سهيل   | 
نقل است که گفت :وقتی باغی به من دادند تا نگاه دارم . خداوند باغ آمد و گفت :انار شيرين بيار ! بياوردم ، ترش بود . گفت :نار شيرين بيار ! طبقی ديگر بياوردم ، باز هم ترش بود . گفت :ای سبحان الله ! چندين گاه در باغی باشی ، نار شيرين ندانی ؟گفت :من باغ تو را نگاه دارم طعم انار ندانم که نچشيده ام . مرد گفت :بدين زاهدی که تويی گمان برم که ابراهيم ادهمی . چون اين بشنيدم از آنجا برفتم. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 7:17  توسط سهيل   | 
بتي دارم كه گردگل زسنبل سايه بان دارد   بهارعارضش خطي به خون ارغوان دارد
غبارخط بپوشانيد خورشيد رخش يا رّب     بقاي جاودانش ده كه حسن جاودان دارد
  نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 7:9  توسط سهيل   | 
بزرگی گفت : درحالت بيماری در آن دهليز خراب خفته بود و گرمايی عظيم و خشتی زير سر نهاده و در نزع بود و قرآن می خواند . گفتم : خواهی تا بر اين صحرات بيرون برم ؟ گفت : شرم دارم برای نفس درخواستی کنم که هرگز نفس را بر من دست نبود، در اين حال اوليتر که نباشد . پس همان شب وفات کرد . داود وصيت کرده بود که مرا در پس ديواری دفن کنيد تا کسی پيش روی من نگذرد . چنان کردند و امروز همچنان است . و آن شب که از دنيا برفت ا ز آسمان آواز آمد که : ای اهل زمين ! داود طائی به حق رسيد و حق سبحانه و تعالی از وی راضی است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 7:8  توسط سهيل   | 
اگرچه عرض هنر پيش يار بي ادبيست     زبان خموش وليكن دهان پرازعربيست
پري نهفته رخ وديودركرشمه حسن       بسوخت عقل زحيرت كه اين چه ابوالعجبيست
  نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 7:45  توسط سهيل   | 
نقل است که زمستانی بود در بازار نيشابور سخت . در راه غلامی ديد پيراهن تنها که از سرما می لرزيد . چرا با خواجه نگويی که از برای تو جبه ای سازد . گفت : چه گويم ؟ او خود می داند و می بيند . عبدالله را وقت خوش شد . نعره ای بزدو بيهوش بيفتاد . پس گفت : طريقت از اين غلام آموزيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 7:44  توسط سهيل   | 
خوش كردي ياوري فلكت روز داوري        تا شكر چون كني و چه شكرانه آوري
آنكس كه اوفتاد خدايش گرفت دست       گو برتو باد تا غم افتادگان خوري
  نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 7:12  توسط سهيل   | 
گفتند :کسی می گويد که خلق را دعوت مکنيد تا پيش خود را پاک نکنيد . گفت :شيطان در آرزوی هيچ نيست مگر در آنکه اين کلمه در دل ما آراسته کند تا در امر معروف و نهی منکر بسته آيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 7:6  توسط سهيل   | 
چو آفتاب مي از مشرق پياله بر آيد       ز باغ عارض ساقي هزاران لاله بر آيد
نسيم در سر گل بشكند كلالة سنبل     چو از ميان چمن بوي آن كلاله برآيد
  نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 14:32  توسط سهيل   | 
اندراحوال ابوتراب نخشبي

مي گويند:باجمعي از دوستان در باديه بود يكي از ياران گفت:مرا تشنه است.(ابوتراب)پاي برزمين زد.چشمه اي آب پديد آمد.مردگفت:مرا چنان آرزوست كه به قدح بخورم.دست برزمين زد و قدحي برآمدازآبگينه سپيدكه از آن نيكوتر نباشد.وي از آن آب بخورد و ياران را آب داد و آن قدح تا به مكه با ايشان بود. 
  نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 14:28  توسط سهيل   | 
               سالروز آزاد سازي خرمشهر را گرامي مي داريم .
ساقي ار باده ازين دست بجام اندازد       عارفان را همه در شُرب مدام اندازد
ورچنين زيرخم زلف نهد دانه خال             اي بسا مرغ خرد را كه بدام اندازد
  نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 1:58  توسط سهيل   | 
چون از زندان بيرون آمد بيفتاد و پيشانيش بشکست . نقل است که بسی خون برفت . اما يک قطره نه بر روی ونه بر موی و نه بر جامه او افتاد ، و آنچه بر زمين افتاد همه ناپديد شد ، به فرمان خدای عزوجل . پس او را پيش خليفه بردند و سخن او رااز او جواب خواستند . او آن سخن را شرحی بداد . متوکل گريستن گرفت ، و جمله ارکان دولت در فصاحت و بلاغت او متحير بماندند ، تا خليفه مريد او شد و او را عزيز و مکرم بازگردانيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 1:58  توسط سهيل   | 
تا زميخانه دمي نام و نشان خواهد بود     سرما خاك در پيرمغان خواهد بود
حلقه پيرمغان از ازلم در گوش است         بر همانيم كه بوديم همان خواهد بود
  نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 9:3  توسط سهيل   | 
و گفت :معرفت بر سه وجه است . يکي معرفت توحيد ، و اين عامه مومنان را است ، دوم معرفت حجت و بيان است ، و اين حکما و بلغا و علما راست ، سوم معرفت صفت وحدانيت است ، و اين اهل ولايت الله راست . آن جماعتي که شاهد حق اند به دلهاي خويش تا حق تعالي بر ايشان ظاهر مي گرداند آنچه بر هيچ کس از عالميان ظاهر نگرداند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 9:2  توسط سهيل   | 
توهمچوصبحي ومن شمع خلوت سحرم    تبسمي كن وجان بين كه چون همي سپرم
چنين كه در دل من داغ زلف سركش تُست     بنفشه زار شود تُربتم چو در گذرم
  نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 7:10  توسط سهيل   | 
و گفت : به خواب ديدم که گفتند : هرکه به خدای اعتماد کند به روزی خويش خوی نيک او زيادت شود ، و او سخی گردد و در طاعتش وسواس نبود . و گفت : هرکه در مصيبت جزع کرد همچنان است که نيزه ای برگرغته است و با خدای جنگ می کند . و گفت : هلاک مرد در سه چيز است . گناه می کند به اميد توبه ، و توبه نکند به اميد زندگانی ، و توبه ناکرده می ماند به اميد رحمت ، پس چنين کس هرگز توبه نکند .
و گفت : اگر می خواهی که مرد را بشناسی در نگر تا به وعده خدای ايمنتر است يا به وعده مردمان . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 7:10  توسط سهيل   |