تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

كه برد به نزد شاهان زمن گدا پيامي           كه ببزم دُرد نوشان دو هزارجم بجامي
شده ام خراب و بد نام و هنوز اميدوارم        كه به همّت عزيزان برسم به نيك نامي
  نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 7:10  توسط سهيل   | 
نقل است که عبدالله مکاتب غلامی داشت . يکی عبدالله را گفت : اين غلام نبّاشی(نبش قبر و دزديدن كفن مردگان) می کند و سيم به تو می دهد . عبدالله غمگين شد . شبی بر عقب او می رفت تا به گورستانی شد ، و سر گوری باز کرد ، و در آنجا محرابی بود . در نماز ايستاد . عبدالله از دور آن را می ديد تا آهسته به نزديک غلام شد . غلام را ديد پلاسی پوشيده و غلی بر گردن نهاده و روی در خاک می ماليد و زاری می کرد . عبدالله چون آن بديد آهسته باز پس آمد و گريان شد و در گوشه ای بنشست و نماز بامداد بگزارد و گفت : الهی ! روز آمد و خداوند مجازی از من درم خواهد . مايه مفلسان تويی . بده از آنجا که تو دانی . در حال نوری از هوا پديد آمد و يک درم سيم بردست غلام نشست . عبدالله را طاقت نماند . برخاست و سر غلام را در کنار گرفت و می بوسيد و می گفت که هزار جان فدای چنين غلام باد . خواجه تو بوده ای نه من . غلام چون آن حال بديد گفت : الهی ! چون پرده من دريده شد و راز من آشکارا گشت ، دردنيا مرا راحت نماند . به عزت خود که مرا فتنه نگردانی و جان من برداری . هنوزش سر در کنار عبدالله بود که جان بداد . عبدالله اسباب تجهيز و تکفين او را راست کرد ، و او را با همان پلاس در همان گور دفن کرد . همان شب سيد عالم را به خواب ديد و ابراهيم خليل را ، عليها السلام ، که آمدند هر يکی بربراقی نشسته . گفتند : يا عبدالله چرا آن دوست ما را با پلاس دفن کردی ؟ (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 7:9  توسط سهيل   | 
اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهي                  در فكرت تو پنهان صد حكمت الهي
كلك تو بارك الله بر ملك و دين گشاده          صد چشمه آب حيوان از قطره الهي
  نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 7:24  توسط سهيل   | 
بعد از مرگ اورا به خواب ديدند .گفتند :حال گوی تا از منکر و نکير چون رستی ؟گفت :آن جوانمردان در آمدند ,گفتند که من ربک ؟گفتم :باز گرديد و خدايرا گوييد که با چندين هزار هزار خلق پيرزنی را فراموش نکردی ؟من که در همه جهان تو را دارم ,هرگزت فراموش نکنم .تا کسی را فرستی که خدای تو کيست؟ (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 7:23  توسط سهيل   | 
نيست در شهر نگاري كه دلبر ما ببرد              بختم ار يار شود رختم از اينجا ببرد
كو حريفي كش سرمست كه پيش كرمش      عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
  نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 7:3  توسط سهيل   | 
و ديگر وقتی درويشی گفت : به پيش داود رفتم ، او را خندان يافتم . عجب داشتم . گفتم : يا باسليمان اين خوش دلی از چيست ؟ گفت : سحرگاه مرا شرابی دادن که آن را شراب انس گويند . امروز عيد کردم وشادی پيش گرفتم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 7:2  توسط سهيل   | 
      روزبزرگداشت حكيم عمرخيام و روز جهاني موزه را گرامي ميداريم.
دوستان وقت گل آن به كه بعشرت كوشيم     سخن پيرمغان است بجان مينوشيم
نيست در كس كرم و وقت طرب ميگذرد          چاره آنست كه سجاده بمي بفروشيم
  نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 7:4  توسط سهيل   | 
و هرگز او را کسی نديد - مربع نشسته - او را پرسيدند :چرا هرگز مربع ننشينی ؟گفت :يک روز چنين نشسته ، آوازی شنيدم از هوا که :ای پسر ادهم !بندگان در پيش خداوند چنين نشينند ؟ راست بنشستم و توبه کردم (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 7:4  توسط سهيل   | 
                       روز جهاني ارتباطات را گرامي مي داريم
اي كه در كوي خرابات مقامي داري         توئي امروز جم وقت كه جامي داري
اي كه با زلف ورخ يارگذاري شب و روز      فرصتت باد كه خوش صبحي و شامي داري
  نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 8:28  توسط سهيل   | 
و ابتدای حال او آن بود که يک روز به غفلت پای چپ در مسجد نهاد .آوازی شنيد که يا ثور ! ثوری از آن سبب گفتند چون آن آواز شنيد هوش از وی برفت ، چون بهوش بازآمد محاسن خود بگرفت و تپانچه بر روی خود می زد و می گفت : چون پای به ادب در مسجد ننهادی نامت از جريده انسان محو کردند . هوش دار تا قدم چگونه می نهی ! (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 8:25  توسط سهيل   | 
برنيامد از تمنّاي لبت كامم هنوز             بر اميد جام لعلت دُردي آشامم هنوز
روز اوّل رفت دينم برسر زلفين تو          تا چه خواهد شددرين سودا سرا انجامم هنوز
  نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 7:21  توسط سهيل   | 
ديروز به مناسبت بزرگداشت حكيم فردوسي ؛ سورنا خانم  حكايت زير را برايم كامنت گذاشتند كه با تشكر از ايشان ، مناسب ديدم كه اينجا آن را ثبت كنم.
حکایت درگذشت فردوسی.
فردوسی طوسی شاعر حماسه سرای ایران دربار سلطان محمود غزنوی را به علت اینکه نقض عهد کرده بود با خاطری ازده ترک گفت و به وطن مألوف خویش بازگشت. سالها از این واقعه گذشت تا سلطان محمود غزنوی لشکر به هندوستان کشید و در آنجا قلعه ای را محاصره کرد. چون از تسخیر قلعه مأیوس شد قاصدی نزد کوتوال قلعه فرستاد و او را به اطاعت و تسلیم دعوت کرد. سپس به وزیر خود خواجه حسین میکال (حسنک) گفت:«اگر جواب بر وفق مراد نیاید تدبیر چیست؟» حسنک با اطمینان قاطعه این شعر را خواند:
اگر جز بکام من آید جواب
من و گرز و میدان افراسیاب
سلطان محمود پرسید:«این شعر از کیست که در آن روح مردانگی وجود دارد؟» حسنک که باطناً شیعی مذهب و از علاقمندان و طرفداران جدی فردوسی بود و همیشه به دنبال فرصت می گشت که آب رفت را به جوی باز آرد موقع را مغتنم شمرده جواب داد:«از بیچاره ابوالقاسم فردوسی است که سی سال رنج برده چنان کتابی تمام کرد ولی متأسفانه بر اثر سعایت ساعیان و حاسدان مغضوب و مطرود گردید.» سلطان محمود بی نهایت متأثر شد که چرا چنین شاعر بزرگواری را از خود آزرده و رنجیده خاطر ساخت. در آن موقع چیزی نگفت و چون به غزنین بازگشت فرمان داد دوازده شتر نیل بار کرده به طوس ببرند و ضمن عذرخواهی از ماوقع تحویل فردوسی دهند ولی معل الاسف هنگامی هديه سلطان از دروازه رودبار طبران وارد شد که جنازه فردوسی را از دروازه رزان به گورستان می بردند
  نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
سالروز بزرگداشت پارسي سراي بزرگ حكيم ابوالقاسم فردوسي را گرامي ميداريم.
مرحبا اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست         تا كنم جان از سررغبت فداي نام دوست
واله و شيدااست دايم همچو بلبل در قفس      طوطي طبعم ز عشق شكر وبادام دوست
  نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 7:22  توسط سهيل   | 
نقل است که يک روز کودکی به نزديک ذوالنون درآمد و گفت :مرا صد هزار دينار است . می خواهم که در خدمت توصرف کنم و آن زر به درويشان تو به کار برم . ذوالنون گفت :بالغ هستی ؟گفت :نی . گفت :نفقه تو روا نبود . صبر کن تا بالغ شوی. پس چون کودک بالغ گشت بيامد و بر دست شيخ توبه کرد و آن زرها به درويشان داد تا آن صدهزار دينار نماند . روزی کاری پيش آمد و درويشان را چيزی نماند که خرج کردندی کودک گفت :ای دريغ ! کجاست صدهزار ديگر تا نفقه کردمی بر اين جوانمردان !اين سخن را ذالنون بشنود . دانست که وی حقيقت کار نرسيده است که دنيا به نزد او خطير است . ذالنون آن کودک را بخواند و گفت :به دکان فلان عطار رو ، و بگوی از من تا سه درم فلان دارو بدهد . برفت و بياورد . گفت :در هاون کن ، و خرد بسای . آنگاه پاره ای روغن بر وی افگن تا خمير گردد ، و از وی سه مهره بکن و هر يک را به سوزن سوراخ کن وبه نزديک من آر . کودک چنان کرد و بياورد. ذوالنون آن را در دست ماليد و در او دميد تا سه پاره ياقوت گشت ، که هرگز آن چنان نديده بود . گفت :اينها را به بازار بر و قيمت کن ، وليکن مفروش . کودک به بازار برد و بنمود . هر يکی را به هزار دينار بخواستند . بيامد ، و با شيخ بگفت ذوالنون گفت :به هاون نه وبسای و به آب انداز . چنان کرد و به آب انداخت . گفت :ای کودک ! اين درويشان از بی نانی گرسنه نيستند ، ليکن اين اختيار ايشان است . کودک توبه کرد و بيدار گشت ، و بيش اين جهان را بر دل وی قدر نماند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 7:21  توسط سهيل   | 
آن غاليه خط گر سوي ما نامه نوشتي       گردون ورق هستي ما در ننوشتي
هرچند كه هجران ثمر وصل بر آرد             دهقان جهان كاش كه اين تخم نكشتي
  نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 7:17  توسط سهيل   | 
نقل است که هارون الرشيد از ابويوسف درخواست که مرا در پيش داود بر تا زيارت کنم . ابويوسف به در خانه داود آمد . بار نيافت . از مادر او درخواست تا شفاعت کرد که او را راه دهد. قبول نمی کرد و گفت : مرا با اهل دنيا و ظالمان چه کار؟ مادر گفت : به حق شير من که راه دهی . داود گفت : الهی تو فرموده ای که حق مادر نگاه دار که رضای من در رضای او ست ، و اگر نه مرا با ايشان چه کار ؟ پس بار داد . آمدند و بنشستند . داود وعظ آغاز کرد . هارون بسيار بگريست . چون بازگشت مهری زر بنهاد و گفت حلال است . داود گفت : بردار که مرا بدين حاجت نيست . من خانه ای فروخته ام از ميراث حلال وآن را نفقه می کنم از حق تعالی درخواسته ام چون آن نفقه تمام شود جانم بستاند تا مرا به کسی حاجت نبود . اميد دارم که دعا اجابت کرده باشد . پس هردو بازگشتند . ابويوسف از وکيل خرج او پرسيد : نفقات داود چند مانده است ؟گفت : دو درم . و هر روز دانگی سيم خرج کردی . حساب کرد تا روز آخر ابويوسف پشت به محراب باز داده بود . گفت : امروز داود وفات کرده است .نگاه کردند ، همچنان بود . گفتند : چه دانستی؟گفت :از نفقه او حساب کردم که امروز هيچ نمانده است ، دانستم که دعای او مستجاب باشد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 7:15  توسط سهيل   | 
حسن تو هميشه در فزون باد            رويت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خيال عشقت                    هر روز كه باد در فزون باد
  نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 7:17  توسط سهيل   | 
او به غايت جوانمرد بود و علی بن عيسی بن ماهان مير بلخ بود و سگان شکاری داشتی . او را سگی گم شده بود . گفتنتد : بنزد همسايه شقيق است و آنکس را بگرفتند که تو گرفته ای . پس آن همسايه را می رنجاندند . او التجا به شقيق کرد . شقيق پيش امير شد و گفت : تا سه روز ديگر سگ به تو رسانم . او را خلاص بده .او را خلاص داد . بعد از سه روز ديگر مگر شخصی آن سگ را يافته بود ، و گرفته . انديشه کرد که اين سگ را پيش شقيق بايد برد که او جوانمرد است ، تا مرا چيزی دهد ، پس او را پيش شقيق آورد . شقيق پيش امير برد و از ضمان بيرون آمد . اينجا عزم کرد و به کلی از دنيا اعراض کرد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 7:17  توسط سهيل   | 
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد    وظيفه گر برسد مصرفش گلست و نبيد
صفيرمرغ برآمد بط شراب كجاست       فغان افتاد به بلبل نقاب گل كه كشيد
  نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 7:7  توسط سهيل   | 
نقل است که از او پرسيدند :روزگار چون می گذاری ؟گفت :چهار مرکب دارم بازداشته . چون نعمتی آيد بر مرکب شکر نشينم و پيش او باز روم ؛ و چون معصيتی پديد آيد بر مرکب توبه نشينم و پيش وی باز روم ؛ و چون محنتی پديد آيد بر مرکب صبر نشينم و پيش وی باز روم ، و چون طاعتی پديد آيد بر مرکب اخلاص نشينم و پيش وی باز روم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 7:7  توسط سهيل   | 
چه مستي است ندانم كه رو بما آورد       كه بود ساقي و اين باده از كجا آورد
تو نيز باده بچنگ آر و راه صحراگير             كه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
  نوشته شده در  جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 12:0  توسط سهيل   | 
نقل است که شبی تا روز نخفت و می گفت :اگرم عذاب کنی من تو را دوست دارم ، و اگرم عفو کنی من تو را دوست دارم. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 11:59  توسط سهيل   | 
صبا وقت سحر بوئي ز زلف يار مي آورد      دل شوريده مارا ببو در كار مي آورد
من آن شكل صنوبررا زباغ ديده بر كندم      كه هرگل كزغمش بشگفت محنت بارمي آورد
  نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 7:53  توسط سهيل   | 
نقل است که گاه که در نماز خواست ايستاد ، گفتی :بار خدايا ! به کدام قدم آيم به درگاه تو ؛ و به کدام ديده نگرم به قبله تو ، وبه کدام زبان گويم راز تو ؛ وبه کدام لغت گويم نام تو ؟ از بی سرمايگی سرمايه ساختم ، به درگاه آمدم که چون کار به ضرورت رسيد حيا را برگرفتم . چون اين بگفتی تکبير پوستی و بسی گفتم :امروز که مرا اندوهی پيش آيد با او گويم اگر فردام از او اندوهی رسد ، با که گويم ؟ (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 7:52  توسط سهيل   | 
گرمن از سرزنش مدعّيان انديشم            شيوه مستي و رندي نرود از پيشم
زهد رندان نو آموخته راهي بدهیست       من كه بدنام جهانم چه صلاح انديشم
  نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 7:22  توسط سهيل   | 
نقل است که روزی در دهه ذی الحجه به صحرا شد و از آروزی حج می سوخت ، و گفت : اگر آنجا نيستم باری بر فوت اين حسرتی بخورم ، و اعمال ايشان به جای آرم که هرکه متابعت ايشان کند در آن اعمال که موی بازنکند و ناخن نچيند او را از ثواب حاجيان نصيب بود . در آن ميان پيرزنی بيامد ، پشت دوتاه شده ، عصايی در دست گرفته ، گفت : يا عبدالله ! مگر آروزی حج داری ؟ گفت : آری .پس گفت : ای عبدالله ! مرا از برای تو فرستاده اند . با من همراه شو تا تو را به عرفات برسانم . عبدالله گفت : با خود گفتم که سه روز ديگر مانده است . از مرو چون مرا به عرفات رساند ؟ پيرزن گفت : کسی که نماز بامداد سنت در سينجاب گزارده باشد و فريضه بر لب جيحون و آفتاب برآمدن به مرو با او همراهی توان کرد . گفتم : بسم الله. پای در راه نهادم و به چند آب عظيم بگذشتم که به کشتی دشوار توان گذشت . به هر آب که می رسيدم مرا گفتی چشم برهم نه . چون چشم برهم نهادمی خود را از آن نيمه آب ديدمی ، تا مرا به عرفات رسانيد . چون حج بگزارديم و از طواف و سعی و عمره فارغ شديم و طواف وداع آورديم ، پيرزن گفت : بيا که مرا پسری است ، که چند گاهست تا به رياضت در غاری نشسته است تا او را ببينم . چون آنجا رفتيم جوانی ديدم زردروی و ضعيف و نورانی . چون مادر را ديد در پای مادر افتاد و روی در کف مادر ماليد و گفت : دانم که نيامده اما خدايت فرستاده است که مرا وقت رفتن نزديک است . آمده ای که مرا تجهيز کنی . پيرزن گفت : ياعبدالله ! اينجا مقام کن تا او را دفن کنی . پس در حال آن جوان وفات کرد و اورا دفن کرديم . بعد از آن گفت - آن پيرزن که - : من هيچ کار ندارم . باقی عمر بر سر خاک او خواهم بود . تو ای عبدالله برو . سال ديگر چون بازآيی و مرا نبينی . مرا در اين موسم به دعا ياد دار. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
                   روز جهاني هلال احمر و صليب سرخ را گرامي ميداريم
حسب حالي ننوشتيم و شد ايامي چند     محرمي كو كه فرستيم بتو پيغامي چند
مابدان مقصد عالي نتوانيم رسيد                هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
  نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 7:22  توسط سهيل   | 
نقل است که سرايی داشت عظيم ، و در آنجا خانه بسيار بود ، و تا آن ساعت در خانه ای مقيم بودی که خراب شدی . پس در خانه ديگر شدی . گفتند : چرا عمارت خانه نکنی؟ گفت : مرا با خدای عهدی است که دنيا را آبادان نکنم . نقل است که همه سرای فروافتاد ، جز دهليز نماند . آن شب که وفات کرد دهليز نيز فروافتاد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 7:21  توسط سهيل   | 
يارب آن آهوي مشكين بخُتن باز رسان     وان سهي سروخرامان بچمن باز رسان
دل آزرده ما را به نسيمي بنواز               يعني آن جان ز تن رفته بتن باز رسان
  نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 7:23  توسط سهيل   | 
و سبب توبه او آن بود که به ترکستان شد به تجارت و به نظاره بتخانه رفت . بت پرستی را ديد که بتی را می پرستيد و زاری می کرد . سفيان گفت : تورا آفريدگاری هست زنده و قادر و عالم او را پرست و شرم دار و بت مپرست که از او هيچ خير و شر نيايد . گفت : اگر چنين است که تو می گويی قادر نيست که تو را در شهرتو روزی دهد که تو را بدين جانب بايد آمد . شقيق از اين سخن بيدار شد و روی به بلخ نهاد . گبری همراه او افتاد . با شقيق گفت : در چه کاری ؟گفت : دربازرگانی . گفت : اگر در پی روزی می روی که تو را تقدير نکرده اند ، تا قيامت اگر روی بدان نرسی ، و اگر از پس روزی می روی که تو را تقدير کرده اند ، مرو که خود به تو رسد . شقيق چون اين سخن بشنيد بيدار شد و دنيا بر دلش سرد شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 7:22  توسط سهيل   | 
صوفي نهاده دام و سر حقّه باز كرد              بنياد مكر با فلك حقّه باز كرد
بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه                 زيرا كه عرضه شعبده بر اهل راز كرد
  نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
و گفت :اگر تو در روزگاری افتاده ای که به قول از فعل راضی شده اند و به علم از عمل خرسند گشته اند . پس تو در ميان بترين مردمان و بترين روزگار مانده ای . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 7:19  توسط سهيل   | 
دوستان دختر زر توبه ز مستوري كرد      شد سوي محتسب و كار بدستوري كرد
آمد از پرده بمجلس عرقش پاك كنيد        تا بگويد به حريفان كه چرا دوري كرد
  نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 7:16  توسط سهيل   | 
ابتدای توبه او آن بود که بر کنيزکی فتنه شد شبی در زمستان در زير ديوار خانه معشوق تا بامداد بايستاد . همه شب برف می باريد . چون بانگ نماز گفتند ، پنداشت که بانگ خفتن است . چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است . با خود گفت : شرمت باد ای پسر مبارک ! که شبی چنين مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام جماعت در نماز سوره ای درازتر خواند ديوانه گردی . در حال دردی به دل او فرود آمد توبه کرد و به عبادت مشغول شد تا به درجه ای رسيد که مادرش روزی در باغ شد ، او را ديد خفته در سايه گلبنی و ماری شاخی نرگس در دهن گرفته و مگس از وی می راند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 7:16  توسط سهيل   | 
مرا مهرسيه چشمان زسر بيرون نخواهدشد       قضاي آسمانست اين و ديگرگون نخواهدشد
رقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت           مگرآه سحرخيزان سوي گردون نخواهد شد
  نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 11:20  توسط سهيل   | 
نقل است که يکبار در محملی بود و به مکه می رفت . رفيقی با او بود . او همه راه می گريست . رفيق گفت : از بيم گناه می گريی ؟ سفيان دست دراز کرد وکاه برگی برداشت ، و گفت : گناه بسيار است وليکن گناهان من به اندازه اين کاه برگ قيمت ندارد . از آن می ترسم که ايمان که آورده ام با خود ايمان هست يا نه . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 11:20  توسط سهيل   | 
گلبرگ را ز سنبل مشكين نقاب كن        يعني كه رخ بپوش و جهاني خراب كن
بفشان عرق زچهره واطراف باغ را         چون شيشه هاي ديده ما پرگلاب كن
  نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 8:3  توسط سهيل   | 
گفت :روزی می رفتم ، به کناره رودی رسيدم . کوشکی را ديدم بر کناره آب . رفتم و طهارت کردم . چون فارغ شدم ناگاه چشم من بر بام کوشک افتاد . کنيزکی ديدم - برکنگره کوشک ايستاده - به غايت صاحب جمال . خواستم تا وی را بيازمايم . گفتم :«ای کنيزک ! که رايی ؟» گفت :ای ذوالنون !چون از دور پديد آمدی ، پنداشتم ديوانه ای . چون نزديک تر آمدی ، پنداشتم عالمی . چون نزديکتر آمدی ، پنداشتم عارفی . پس نگاه کردم نه ديوانه ای ، نه عالمی ، نه عارفی .گفتم : چگونه می گويی ؟ گفت :اگر ديوانه بودی طهارت نکردتی ، و اگر عالم بودی به نامحرم ننگرستی ، و اگر عارف بودی چشمت بدون حق نيفتادی . اين بگفت و ناپديد شد . معلومم شد که او آدمی نبود . تنبيه مرا ! آتشی در جان من افتاد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 8:2  توسط سهيل   | 
             سالروزشهادت استاد مطهري و نيز روز معلم را گرامي ميداريم
مي سوزم از فراقت روي از جفا بگردان***هجران بلاي ما شد يارب بلا بگردان
مه جلوي مي نمايدبرسبز خنگ گردون***تا او بسر درآيد بر رخش پا بگردان
  نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 7:5  توسط سهيل   | 
نقل است که يک روز يارانش درآمدند ، او را ديدند که می گريست . گفتند :سبب چيست گريه را ؟گفت :دوش در سجده چشم من در خواب شد ، خداوند را ديدم . گفت :يا ابا الفيض!خلق را بيافريدم ، بر ده جزو شدند . دنيا را بر ايشان عرضه کردم ، و نه جزو آن ده جزو روی به دنيا نهادند . يک جزو ماند آن يک جزو نيز بر ده جزو شدند . بهشت را بر ايشان عرضه کردم ، نه جزو روی به بهشت نهادند . يک جزو بماند آن يک جزو نيز ده جزو شدند ، دوزخ پيش ايشان نهادم ، همه برميدند ، و پراگنده شدند از بيم دوزخ . پس يک جزو ماند که نه به دنيا فريفته شدند و نه به بهشت ميل کردند ، و نه از دوزخ بترسيدند .گفتم :بندگان من ! دنيا نگاه نکرديت ، و به بهشت ميل نکرديت ، و از دوزخ نترسيديت . چه می طلبيد ؟همه سر برآوردند و گفتند :انت تعلم مانريد . يعنی تو می دانی که ما چه می خواهيم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 7:3  توسط سهيل   | 
                         روز جهاني كار و كارگر را گرامي مي داريم
چو باد عزم سركوي يارخواهم كرد              نفس ببوي خوشش مشكبارخواهم كرد
به هرزه بي مي و معشوق عمر ميگذرد    بطالتم بس از امروز كارخواهم كرد
  نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 7:7  توسط سهيل   | 
نقل است که مالک دينار گفت :دربر رابعه شدم و او را ديدم با کوزه ای شکسته که از آنجا آب خوردی و وضو ساختی ,و بوريايی کهنه وخشتی که وقتی سر بر آنجا نهادی .و گفت :دلم درد گرفت .گفتم :مرا دوستان سيم دار هستند .اگر می خواهی تا از برای تو چيزی از ايشان بستانم .گفت :ای مالک !غلطی عظيم کردی . روزی دهنده من و از آن ايشان يکی نيست ؟گفتم :هست .گفت :روزی دهنده درويشان را فراموش کرده است به سبب درويشی و توانگران را ياد می کند به سبب توانگری ؟گفتم :نه .پس گفت :چون حال می داند چه با يادش دهم ؟او چنين خواهد ,ما نيز چنان خواهيم که او خواهد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 7:6  توسط سهيل   | 
                        روز ملی خلیج همیشه فارس را گرامی می داریم

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن         منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم       كه در طريقت ما كافريست رنجيدن

  نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 7:7  توسط سهيل   | 
چون شيخ ابوسعيد ابوالخير به زيارت قبر بايزيد بسطامي آمد . ساعتی بايستاد ، چون بازمی گشت گفت : اين جايی است که هرکه چيزی گم کرده باشد در عالم اينجا بازيابد . رحمةالله عليه و الله تعالی اعلم واحکم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 7:6  توسط سهيل   | 
اي دل ريش مرا با لب تو حق نمك             حق نگه دار كه من ميروم الله معك
توئي آن گوهر پاكيزه كه در عالم قدس       ذكرخير تو بود حاصل تسبيح ملك
  نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 7:23  توسط سهيل   | 
نقل است که عبدالله روزی به کوکبه تمام از مجلس بيرون آمده بود و می رفت . علوی بچه ای گفت : ای هندو زاده اين چه کار و بار است که تو را از دست برمی آيد که من که فرزند محمد رسول الله ام روزی چندين درفش می زنم تا قوتی به دست آرم و تو با چندين کوکبه می روی ؟ عبدالله گفت: آری ای سيدزاده ! تو را پدری بود و مرا پدری ، و پدر تو مصطفی بود صلی الله عليه و علی آله و سلم از وی علم ميراث ماند ، و پدر من از اهل دنيا بود . از وی دنيا ميراث ماند . من ميراث پدر تو گرفتم و به برکت آن عزيز شدم و تو ميراث پدر من گرفتی و بدان خوار شدی . آن شب عبدالله پيغمبر را ، عليه السلام ، به خواب ديد . متغير شده گفت : يا رسول الله ! سبب تغير چيست ؟ گفت : آری ، نکته ای برفرزند ما می نشانی . عبدالله بيدار شد و عزم آن کرد که آن علوی زاده طلب کند ، و عذر او بخواهد . علوی بچه همان شب پيغمبر را بخواب ديد که گفت : اگر تو چنان بودتی که بايستی ، او تو را آن نتوانستی گفت .علوی چون بيدار شد عزم خدمت عبدالله کرد که عذر خواهد . در راه به هم رسيدند و ماجرا در ميان نهادند و توبه کردند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 7:22  توسط سهيل   | 
سالروز رحلت حضرت معصومه(س) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم
بامدادان كه ز خلوتگه كاخ ابداع               شمع خاور فكند بر همه اطراف شعاع
بركشد آينه از جيب افق چرخ و در آن      بنمايد رخ گيتي به هزاران انواع
  نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 7:7  توسط سهيل   | 
نقل است که ده سال بود تا ذالنون را حلوا آرزو می کرد و آن آرزو به نفس نمی داد . شب عيدی بود . نفس گفت :چه باشد که فردا به عيدی ما را لقمه ای حلوا دهی ؟گفت :ای نفس ! اگر خواهی که چنين کنم امشب با من موافقت کن تا همه قرآن را در دو رکعت نماز برخوانم . نفس موافقت کرد . روز ديگر حلوا بساخت و پيش او بنها د ، و انگشت را پاک کرد و در نماز ايستاد . گفتند :چه بود ؟گفت :در اين ساعت نفس با من گفت که آخر به آرزوی ده ساله رسيدم . گفتم :به خدای که نرسی بدان آرزو . و آنکس که اين حکايت می کرد چنين گفت :ذوالنون در اين سخن بود که مردی درآمد ، با ديگی حلوا ، پيش او بنهاد . گفت :ای شيخ ! من نيامده ام . مرا فرستاده اند . بدانکه من مردی حمالم و کودکان دارم . از مدتی باز حلوا می خواهند و سيم فراهم می آيد . دوش به عيدی اين حلوا ساختم . امروز در خواب شدم . جمال جهان آرای رسول را صلی الله عليه و سلم به خواب ديدم . فرمود : اگر خواهی که فردا مرا بينی اين را به نزد ذالنون بر و او را بگوی که محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب شفاعت می کند که يک نَفَس با نَفْس خود صلح کن و لقمه ای چند به کار بر. ذالنون بگريست . گفت :فرمان بردارم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 7:6  توسط سهيل   | 
يادباد آنكه زما وقت سفرياد نكرد                  به وداعي دل غمديده ما شاد نكرد
آن جوانبخت كه ميزد رقم خيروقبول             بنده پير ندانم ز چه آزاد نكرد
  نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 9:51  توسط سهيل   | 
نقل است که چون ابراهيم را وفاتت رسيد هاتفی آواز داد :الا ان امان الارض قد مات . آگاه باشيد که امان روی زمين وفات کرد ، همه خلق متحير شدند تا اين چه تواند ؟ تا خبر آمد که ابراهيم ادهم قدس الله روح العزيز وفات کرده است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 9:50  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت امام حسن عسگري (ع) را تبريك و تهنيت عرض مي نمايي
روزهجران و شب فرقت يار آخر شد           زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن همه ناز و تنعّم كه خزان مي فرمود      عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
  نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 7:48  توسط سهيل   | 
يکی از اوليای حق گفت بهشتيان را به خواب ديدم ، هر يکی دامنی پر کرده . گفتم :اين چه حالت است .گفتند :ابراهيم ادهم را نادانی سر بشکسته است . او را چون در بهشت آرند فرمايد که تا گوهرها سر او نثار کنند ، اين دامنها و آستينها پر از آن است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 7:46  توسط سهيل   | 
اي نور چشم من سخني هست گوش كن   چون ساغرت پراست بنوشان و نوش كن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست       هش دار و گوش دل به پيام سروش كن
  نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 6:58  توسط سهيل   | 
و گفت : پرهيز کردن برعمل دشوارتر است از عمل. وبسی بود که مرد عملی نيک می کند تا وقتی که آن را در ديوان علاء نويسند . پس بعد از آن چندان بدان فخر کند و چندان ازآن گويد که آن را در ديوان ريا نويسند . و گفت : چون درويش گرد توانگر گردد بدانکه مرائی است و چون گرد سلطان گردد بدانکه دزد است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 6:57  توسط سهيل   | 
اي خونبهاي نافه چين خاك راه تو                  خورشيد سايه پرور طرف كلاه تو
نرگس كرشمه مي برد از حد برون خرام        اي من فداي شيوه چشم سياه تو
  نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 7:9  توسط سهيل   | 
نقل است که سهل بن عبدالله مروزی همه روز به درس عبدالله می آمد . روزی بيرون آمد و گفت : ديگر به درس تو نخواهم آمد که کنيزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند : سهل من ، سهل من ! چرا ايشان را ادب نکنی ؟ عبدالله با اصحاب خود گفت : حاضر باشيد تا نماز بر سهل بکنيد . در حال سهل وفات کرد . بر وی نماز کردند . پس گفتند : يا شيخ ! تو را چون معلوم شد ؟ گفت : آن حوران خلد بودند که او را می خواندند و من هيچ کنيزک ندارم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 7:8  توسط سهيل   | 
                       روز بزرگداشت شيخ بهايي را گرامي ميداريم
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود         هرگزازياد من آن سرو خرامان نرود
ازدماغ من سرگشته خيال رخ تو                 بجفاي فلك و غصّه دوران نرود
  نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 7:49  توسط سهيل   | 
نقل است که چون کار او بلند شد ، کس را چشم بر کار او نمی رسيد . اهل مصر به زندقه بر وی گواهی دادند ، و جمله بر اين متفق شدند و متوکل خليفه را از احوال او آگاه کردند . متوکل کس فرستاد تا وی را بياوردند به بغداد ، و بند برپای او بنهادند . چون به درگاه خليفه رسيد گفت :اين ساعت مسلمانی بياموختم از پيرزنی ، و جوانمردی از سقايی . گفتند :چون ؟گفت :چون به درگاه خليفه رسيدم و آن درگاه با عظمت و حاجبان و خادمان ديدم خواستم تا اندک تغيری در من پديد آيد . زنی با عصايی پيش آمد و در من نگريست . گفت :يا تن که تو را پيش او می برند ، نترسی که او و تو هرد و بندگان يک خداوند جل جلاله ايد . تا خدای نخواهد با بنده هيچ نتوانند کرد . پس در راهی سقايی ديدم . پاکيزه آبی به من داد ، وبه کسی که با من بود اشارت کردم . يک دينار به وی داد . قبول نکرد و گفت :تو اسيری و دربند . جوانمردی نبود از چنين اسير و غريب و بندی چيزی ستدن . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 7:48  توسط سهيل   | 
خوشترزعيش و صحبت و باغ وبهارچيست     ساقي كجاست گو سبب انتظار چيست
هروقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار     كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست
  نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 7:10  توسط سهيل   | 
نقل است که وقتی بيمار شد و بيماری سخت بود .پرسيدند :سبب اين چه بود ؟گفت :نظرت الی الجنه فادبنی ربی ,در سحرگاه دل ما به سوی بهشت نظر کرد .دوست با ما عتاب کرد ,اين بيماری از عتاب اوست.پس حسن بصری به عيادت او آمد .گفت :خواجه ای ديدم از خواجگان بصره .بردر صومعه رابعه کيسه زر پيش نهاده می گريست.گفتم :ای خواجه !چرا می گريی ؟گفت :از برای اين زاهده زمان که اگربرکات او از ميانه خلق برود خلق هلاک شود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 7:9  توسط سهيل   | 
                        روز بزرگداشت سعدی شیرازی را گرامی می داریم .

روبررهش نهادم و بر من گذر نكرد            صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد
سيل سرشك ما زدلش كين بدر نبرد         در سنگ خاره قطره باران اثر نكرد

  نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 7:12  توسط سهيل   | 
نقل است که چون آخر عمر او بود ناپيدا شد ، چنانکه به تعيين پيدا نيست . خاک او بعضی گويند در بغداد است ، و بعضی گويند در شام است ، و بعضی گويند آنجاست که خاک لوط پيغامبر صلی الله عليه وسلم که به زير زمين فرو برده است با بسيار خلق ، وی در آنجا گريخته است ، از خلق . و هم آنجا وفات کرده است. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 7:11  توسط سهيل   |