تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

هر آنكو خاطر مجموع و يار نازنين دارد     سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
حريم عشق رادرگه بسي بالاترازعقل است     كسي آن آستان بوسدكه جان درآستين دارد
  نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت 9:8  توسط سهيل   | 
نقل است که روزی می گذشت . نابينايی را گفتند که عبدالله مبارک می آيد . هرچه می بايد بخواه. نابينا گفت : توقف کن يا عبدالله ! عبدالله بايستاد . گفت : دعا کن تا حق تعالی چشم مرا بازدهد . عبدالله سر در پيش انداخت و دعا کرد . در حال بينا شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت 9:7  توسط سهيل   | 
غلام نرگس مست تو تاجدارانند          خراب باده لعل تو هشيارانند
ترا صبا و مرا آب ديده شد غمّاز          و گرنه عاشق و معشوق رازدارانند
  نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 8:9  توسط سهيل   | 
اين هزارمين پُستي است كه دارم آپ ميكنم(و اين را اتفاقاً يكي از دوستانم ديروزفهميد) و همين باعث شد كه اين چند خط را بنويسم. اول از همه شكرگزار خداوند متعال هستم كه اين قدرت و توان را به من داد تاكنون از عهده اين كار برآيد و دوم تشكر ميكنم از تك تك شما دوستان و همراهان گرامي كه با حضورخود باعث شديد تا من دلگرم تر و مصمم تر به كارم ادامه بدهم.اميدوارم در اين هزار مطلبي كه برايتان فراهم نمودم توانسته باشم وقتي را كه شما صرف خواندن آن نموده ايد، مثمرثمر واقع شده باشد. و خودم لااقل بتوانم حكايت زير را عمل كنم.
                                           اندر احوال سفيان ثوری
نقل است که گفت :هرگز از حديث پيغمبر صلی الله عليه و سلم نشنيدم که نه آن را به کار بستم ، و گفتی ای اصحاب ! حديث زکوة . حديث بدهيد . گفتند : حديث را زکوة چيست ؟ گفت آنکه از دويست حديث به پنج حديث کار کنيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 8:7  توسط سهيل   | 
روز ارتش را گرامي داشته و به همه محافظان این مرز و بوم تبريك عرض مي نمايم.
وقت را غنيمت دان آنقدر كه بتواني          حاصل ازحيان اي جان اين دمست تا داني
كام بخشي گردون عمر در عوض دارد      جهد كن كه از دولت داد عيش بستاني
  نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 7:8  توسط سهيل   | 
حسن بصری گفت : يک روز نماز ديگر بررابعه رفتم .او چيزی بخواست پخت .گوشت در ديگ افگنده بود ,آب در کرده .چون با من در سخن آمد گفت :اين سخن خوشتر از ديگ پختن(يعني روشن كردن آتش در زير ديگ) .همچنان حديث می کرد تا نماز شام گزارديم .پاره نانی خشک بياورد و کوزه آب تا روزه بگشاييم.رابعه رفت تا ديگ برگيرد .دست او بسوخت .نگاه کرديم ,ديگ پخته شده بود و می جوشيد ,به قدرت حق تعالی .بياورد و با آن گوشت بخورديم و خوردنی بود که بدان خوش طعامی هرگز نخورده بوديم. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 7:4  توسط سهيل   | 
اگر آن طاير قدسي ز درم بازآيد                    عمر بگذشته به پيرانه سرم باز آيد
دارم اميد براين اشك چو باران كه دگر           برق دولت كه برفت از نظرم بازآيد
  نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 7:10  توسط سهيل   | 
نقل استکه گفت :وقتی در باديه متوکل می رفتم ، سه روز چيزی نيافتم . ابليس بيامد و گفت :پادشاهی و آن چندان نعمت بگذاشتی تا گرسنه به حج می روی ؟ با تجمل به حج هم توان شد که چندين رنج به تو نرسد . گفت :چون اين سخن از وی بشنودم به سربالايی برفتم . گفتم :الهی ! دشمن را بر دوست گماری تا مرا بسوزاند ؟ مرا فرياد رس که من اين باديه را به مدد تو قطع توانم کرد . آواز آمد که :يا ابراهيم ! آنچه در جيب داری بيرون انداز تا آنچه در غيب است ما بيرون آوريم . دست در جيب کردم . چهار دانگ نقره بود که فراموش مانده بود چون بينداختم ابليس از من برميد و قوتی از غيب پديد آمد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 7:9  توسط سهيل   | 
نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي     كه بسي گل بدمد بازو تودرگل باشي
من نگويم كه كنون با كه نشين وچه بنوش      كه تو خود داني اگر زيرك و عاقل باشي
  نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 7:25  توسط سهيل   | 
. نقل است که گفت :سی سال خلق را دعوت کردئم . يک کس به درگاه خدای آمد ، چنانکه می بايست . و آن آن بود که روزی پادشاه زاده ای با کوکبه ای از در مسجد بر من گذشت . من اين سخن می گفتم که :هيچ احمقتر از آن ضعيفی نبود که با قوی درهم شود . او درآمد و گفت :اين چه سخن است ؟گفتم :آدمی ضعيف چيزی است ، با خدای قوی در هم می آيد . آن جوان را لون متغير شد . برخاست و برفت .روز ديگر بازآمد و گفت :طريق به خدای چيست ؟گفتم :طريقی است خرد و طريقی است بزرگتر . تو کدام می خواهی ؟ اگر طريق خرد می خواهی ترک دنيا و شهوات و ترک گناه بگو ، و اگر طريق بزرگ می خواهی هر چه دون حق است ترک وی بگوی و دل از همه فارغ کن . قال والله لااختار الا الطريق الاکبر . گفت :به خدای که جز طريق بزرگتر نخواهم . روز ديگر پشمينه ای در پوشيد و در کار آمد ، تا از ابدال گشت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 7:23  توسط سهيل   | 
بياتاگل برافشانيم ومي درساغراندازيم      فلك را سخت بشكافيم و طرحي نودراندازيم
اگرغم لشكرانگيزدكه خون عاشقان ريزد   من وساقي بهم سازيم وبنيادش براندازيم
  نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 7:18  توسط سهيل   | 
نقل است که گفت : هرکه راه ادب آسان گيرد خلل در سنتها پديد آيد و هرکه سنتها آسان گيرد او را از فرايض محروم گردانند ، و هرکه فرايض آسان گيرد از معرفتش محروم گردانند ، و هرکه از معرفت محروم بود دانی که ، که بود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 7:17  توسط سهيل   | 
زهي خجسته زماني كه يار باز آيد                بكام غمزدگان غمگسار باز آيد
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم       بدان اميد كه آن شهسوار بازآيد
  نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 7:22  توسط سهيل   | 
برجعفر اعور گفت :نزديک ذالنون بودم . جماعتی ياران او حاضر بودند . از طاعت جمادات حکايت می کردند و تختی آنجا نهاده بود. ذالنون گفت :طاعت جمادات اوليا را آن بود که اين ساعت اين تخت را بگويم که گرد اين خانه بگرد ، در حرکت آيد . چون سخن بگفت در حال آن تخت گرد خانه گشتن گرفت و به جای خويش بازشد . جوانی آنجا حاضر بود . آن حال بديد . گريستن بر وی افتاد ، تا جان بداد . برهمان تختش بشستند و دفن کردند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 7:21  توسط سهيل   | 
بجان او كه گرم دسترس بجان بودي         كمينه پيشكش بندگانش آن بودي
بگفتمي كه بها چيست خاك پايش را         اگر حيات گرانمايه جاودان بودي
  نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 15:40  توسط سهيل   | 

نقل است كه جنازه اي پيش شبلي نهادند. پنج تكبير بگفت. گفتند: مذهبي ديگر گرفتي؟ گفت:نه اما چهار تكبير برمرده بود و يك تكبير بر عالم و عاليمان.(تذكرة‌ الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 15:39  توسط سهيل   | 
هزارشكركه ديدم بكام خويشت باز      ز روي صدق وصفا گشته با دلم دمساز
روندگان طريقت ره بلا سپرند               رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
  نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 7:25  توسط سهيل   | 
نقل است که جماعتی از بزرگان بر رابعه رفتند . رابعه ازيكی پرسيد :تو خدايرا از بهر چرا پرستی ؟گفت :هفت طبقه دوزخ عظمتی دارد و همه را بدو گذر می بايد کرد ، ناکام از بيم هراس . ديگری گفت :درجات بهشت منزلی شگرف دارد ، پس آسايش موعود است . رابعه گفت :بد ، بنده ای بود که خداوند خويش را از بيم و خوف عبادت کند يا به طمع مزد . پس ايشان گفتند :تو چرا می پرستی خدايرا ؟ طمع بهشت نيست ؟گفت :الجار ثم الدار . گفت ما را نه خود تمام است که دستوری داده اند تا او را پرستيم .اگر بهشت و دوزخ نبودی او را اطاعت نبايستی داشت .استحقاق آن نداشت که بی واسطه تعبد او کنند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 7:25  توسط سهيل   | 
اي پيك راستان خبر يار ما بگو              احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور        با يار آشنا سخن آشنا بگو
  نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 7:10  توسط سهيل   | 
نقل است که ابراهيم روزی به صحرا رفته بود.لشکری پيش آمد . گفت :تو چه کسی ؟گفت :بنده ای .گفت :آبادانی از کدام طرف است ؟اشارت به گورستان کرد . آن مرد گفت :بر من استخفاف می کنی ؟و تازيانه ای چند بر سر او زد ، و سر او بشکست ، و خون روان شد ، و رسنی در گردن او کرد و می آورد.مردم شهر پيش آمدند .چون چنان ديدند گفتند :ای نادان ! اين ابراهيم ادهم است . ولی خدای آن مرد در پای او افتاد ، و از او عذر خواست ، و بحلی می خواست ، و گفت :مرا گفتی من بنده ام ؟گفت :کيست که او بنده نيست ؟گفت :من سر تو بشکستم ، تو مرا دعايی کردی . گفت :آن معاملت تو با من کردی تو را دعای نيک می کردمی.نصيب من از اين معاملت که تو کردی بهشت بود . نخواستم که نصيب تو دوزخ بود . گفت :چرا اشارت به گورستان کردی و من آبادانی خواستم ؟گفت :از آنکه هر روز گورستان معمورتر است و شهر خرابتر . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 7:9  توسط سهيل   | 
صبح است و ژاله مي چكد از ابر بهمني    برگ صبوحي ساز و بده جام يك مني
در بحر مائي و مني افتاده ام بيار              مي تا خلاص بخشدم از مائي و مني
  نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 7:8  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت:وقتي نذر كردم كه باديه را بگذارم بي زاد و راحله.چون به باديه در آمدم جواني بعد از من همي آمد و مرابانگ همي كردكه: السلام عليك يا شيخ! باستادم و جواب باز دادم.نگاه كردم. جوان ترسابود.گفت:دستوري هست تا با تو صحبت دارم. گفتم آنجا كه من مي روم تو را راه نيست. در اين صحبت چه فايده يابي؟ گفت: آخربيايم و تبرِِِِِكي باشد. يك هفته همچنان برفتيم. روز هشتم گفت: يا زاهد! گستاخي كن با خداوند خويش و كه گرسنه ام و چيزي خواه. خواص گفت:گفتم الهي! به حق محمد(ص) كه مرا در پيش بيگانه خجل نگرداني و از غيب چيزي پديد آوري. در حال طبقي ديدم پر نان و ماهي بريان و رطب و كوزه آب كه پديد آمد.هر دو بنشستيم و به كار برديم.چون هفت روز ديگر برفتيم روز هشتم بدو گفتم: اي راهب! تو هم قدرت خويش بنمايي كه گرسنه گشتم. جوان تكيه بر عصا زد و لب بجنباند. دو خوان پديد آمد آراسته پرحلوا و ماهي و رطب و در كوزه آب. من متحّير شدم. مرا گفت:اي زاهد!بخور. من از خجالت نخوردم. گفت: بخور تا تو را بشارت دهم. گفتم:نخورم تا بشارتم ندهي. گفت:بشارت نخست آن است كه زنّار مي بُرّم. پس زنار ببرّيد شهادتين گفت. و ديگر بشارت آن است كه گفتم:الهي به حق اين پير كه او را نزديك تو قدري هست و دين وي حق است طعام فرستي تا من در وي خجل نگردم.و اين نيز به بركت تو بود.چون نان بخورديم و برفتيم تا مكه او همانجا مجاور بنشست تا اجلش نزديك آمد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 7:7  توسط سهيل   | 
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد         كه در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلي درياب درياب                  كه دايم در صدف گوهر نباشد
  نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 7:12  توسط سهيل   | 
نقل است كه جواني به مجلس فساد مشغول بود.چهار درم به غلامي داد كه نُقل مجلس خَرَد. غلام در راه به مجلس منصور عمار برگذشت. گفت: ساعتي توقف كنم تا چه ميگويد. منصور از براي درويشي چيزي ميخواست . گفت: كيست كه چهار درم بدهد تا چهار دعا كنم او را.غلام (باخود گفت):هيچ بهتر از اين نيست كه اين چهار درم بدو دهم تا آن دعا مرا كند.پس آن چهاردرم بداد. منصور گفت: اكنون چه دعا ميخواهي؟گفت: اول انكه ازاد گردم ، دوم آنكه حق تعالي خواجه مرا توبه دهد، سوم آنكه عوض چهار درم بازدهد، چهارم انكه بر من و بر خواجه و بر تو بر مجلسيان رحمت كند.منصور عمار دعا كرد. غلام باز خانه رفت. خواجه گفت: كجا بودي و چه آوردي؟ غلام ماوقع را بيان نمود. خواجه گفت: تو را آزاد كردم و توبه كردم خداي را كه هرگز خمر نخورم و به عوض چهار درم چهارصد درم بخشيدم. باقي آن (دعا) چهارم، به من تعلق ندارد آنچه به دست من بود كردم.شبانه خواب ديد كه هاتفي گفت: آنچه به دست تو بود با لئيمي خويش كردي آنچه حواله به ما است به كريمي خويش ما نيز كرديم. برتو و غلام و منصور و مجلسيان رحمت كرديم. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 7:11  توسط سهيل   | 
بريد باد صبا دوشم آگهي آورد                كه روز محنت و غم رو به كوتهي آورد
بمطربان صبوحي دهيم جامه چاك         بدين نويد كه باد سحرگهي آورد
  نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 7:26  توسط سهيل   | 
نقل است كه نوري با يكي نشسته بود و هر دو زار ميگريستند. چون آنكس برفت نوري روي به ياران كرد و گفت: دانستيد كه آن شخص كه بود؟ گفتند: نه. گفت: ابليس بود. حكايت خدمات خود مي كرد و افسانه روزگار خود ميگفت و از درد فراق مي ناليد و چنانكه ديديت مي گريست. من نيز ميگريستم. (تذكرةالاوليا)
  نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 7:26  توسط سهيل   | 
بعدازين دست من و دامن آن سرو بلند        كه ببالاي چمان از بن و بيخم بركند
حاجت مطرب ومي نيست تو برقع بگشا      كه برقص آوردم آتش رويت چو سپند
  نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 7:1  توسط سهيل   | 
عبدالواحد عامر می گويد :من و سفيان سوری به بيمار پرسی رابعه درشديم .از هيبت او سخن ابتدا نتوانستيم کرد .سفيان را گفتم :چيزی بگو .گفت : اگر دعايی بگويی اين رنج بر تو سهل کند .روی بدو کرد و گفت :يا سفيان تو ندانی که اين رنج به من که خواسته است نه خداوند خواسته است؟.گفت : بلی !گفت :چون می دانی پس مرا می فرمايی که از او درخواست کنم به خلاف خواست او ؟دوست او را خلاف کردن روا نبود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 7:0  توسط سهيل   | 
ولادت باسعادت رسول اكرم(ص)وامام جعفرصادق(ع)راتبريك وتهنيت عرض مي نمايم.
ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد          دل رميده مارا انيس و مونس شد
نگارمن كه به مكتب نرفت و خط ننوشت        بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
  نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 11:49  توسط سهيل   | 
نقل است كه يكي از ضرغام عزم حج كرد. او را گذر بر نيشابور افتاد به خدمت ابوعثمان شد و سلام كرد. شيخ جواب نگفت. ضرغامي با خود گفت: مسلماني سلام كند و جواب ندهند؟ ابوعثمان گفت: حج چنين كنند كه مادر بيمار را بگذارند و بروند بي رضاي او. گفت : بازگشتم و تا مادر زنده بود توقف كردم و بعد از آن عزم حج كردم و خدمت شيخ ابوعثمان رسيدم. مرا به اعزازي و اكرامي تمام بنشاند. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 11:49  توسط سهيل   | 
ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد     دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شدخضرفرخ پي كجاست  خون چكيدازشاخ گل ابربهاران راچه شد
  نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 8:20  توسط سهيل   | 
نقل است که هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هر چه بستدی در وجه ياران خرج کردی . اما تا نماز شام بگزاردی و چيزی بخريدی و بر ياران آمدی شب در شکسته بودی . يک شب ياران گفتند : او دير می آيد . بياييد تا ما نان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين پگاهتر آيد ، و ما را دربند ندارد . چنان کردند . چون ابراهيم بيامد ايشان را ديد ، خفته . پنداشت که هيچ نخورده بودند و گرسنه خفته اند . در حال آتش درگيرانيد و پاره ای آرد آورده بود . خمير کرد تا ايشان را چيزی سازد تا چون بيدار شوند بخورند تا روز روزه توانند داشت .ياران از خواب درآمدند . او را ديدند ، محاسن بر خاک نهاده ، و در آتش پف پف می کرد و آب از چشم او می رفت ، و دود گرد بر گرد او گرفته ، گفتند :چه می کنی ؟گفت :شما را خفته ديدم . گفتم :مگر چيزی نيافته ايد و گرسنه بخفته ايد . از جهت شما چيزی می سازم تا چون بيدار شويد تناول کنيد. ايشان گفتند :بنگريد که او با ما در چه انديشه است و ما با او در چه انديشه بوديم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 8:19  توسط سهيل   | 
زین خوش رقم که برگل رخسارمی کشی      خط بر صحیفه گل و گلزار می کشی
اشک حرم نشین نهانهانه مرا                         زان سوی هفت پرده به بازار می کشی
  نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 8:30  توسط سهيل   | 

و يکی از مشايخ حاتم را پرسيد :نماز چگونه کنی ؟

گفت :چون وقت در آيد وضوی ظاهر کنم و وضوی باطن کنم .گفت :ظاهر را به آب پاک کنم و باطن را به توبه ، و آنگاه به مسجد درآيم و مسجد حرام را مشاهده کنم ، و مقام ابراهيم را درميان دو ابروی خود بنهم ،و بهشت را بر راست خود و دوزخ را بر چپ خود ، و صراط زير قدم خود دارم ،و ملک الموت را پس پشت خود انگارم ،و دل را به خدای سپارم .آنگاه تکبير گويم با تعظيم و قيامی به حرمت و قرائتی با هيبت و سجودی با تضرع و رکوعی با تواضع و جلوسی به حلم و سلامی به شکر گويم .نماز من اين چنين بود .(تذکره الاولیاء)

  نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 8:29  توسط سهيل   | 
كنون كه در چمن آمد گل از عدم بوجود       بنفشه در قدم اونهاد سربه سجود
بنوش جام صبوحي بناله دف و چنگ           ببوس غبغب ساقي بنغمه ني و عود
  نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 7:14  توسط سهيل   | 
ذوالنون گفت : دانستم که هر که توکل بر خدای کند ، خدای کار او را بسازد و رنج او ضايع نگذارد .پس در راه که می آمدم مرغکی نابينا را ديدم ، بردرختی نشسته - از درخت فرو آمد . من گفتم :اين بيچاره علف و آب از کجا می خورد ؟ به منقار زمين را بکاويد . دو سکره پديد آمد :يکی زرين ، پرکنجد ؛ و يکی سيمين ، پر گلاب . آن مرغ سير بخورد و بر درخت پريد ، و سکرها ناپديد شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 7:13  توسط سهيل   | 
                      روز زيباي طبيعت را شاد باش عرض مي نمايم
چراغ روي ترا شمع گشت پروانه                مرا ز حال تو با حال خويش پروا نه
خرد كه قيد مجانين عشق مي فرمود         ببوي سنبل زلف تو گشت ديوانه
  نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 11:0  توسط سهيل   | 
نقل است كه پيوسته وام كردي و به درويشان دادي. تا وقتي جهودي گفت: قرضي چند بر تو دارم بازده. محمد طوسي گفت: هيچ ندارم. اما قلم تراشيده بود و تراشه قلم آنجا بود. گفت: اين بردار. چون برداشت حالي زر شد. جهود گفت: در ديني كه به دست عزيزي چوب زر شد اين دين باطل نباشد. در حال مسلمان شد. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 10:59  توسط سهيل   | 
گر تیغ بارد درکوی آن ماه                گردن نهادیم الحکم لله
آیین تقوا ما نیز دانیم             لیکن چه چاره با بخت گمراه
  نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 10:38  توسط سهيل   | 

نقلست که يک روز با جمعی می رفت جماعتی جوانان می آمدند و فساد می کردند تا بلب دجله بسيدند ياران گفتند يا شيخ دعا کن تا حق تعالی اين جمله را غرق کند تا شومی ايشان از خلق منقطع شود . معروف گفت : دستها برداريد . پس گفت الهی چنانکه درين جهان عيش شان خوش دادی در آن جهان شان عيش خوش ده. اصحاب بتعجب بماندند . گفتند :خواجه ما سر اين دعا نیم دانيم ! گفت : آنکس که با او می گويم می داند . توقف کنيد که هم اکنون سر اين پيدا آيد آن جمع چون شيخ بديدند رباب شکستند و خمر بريختند و لرزه بر ايشان افتاد و در دست و پای شيخ افتادند و توبه کردند . شسيخ گفت ديديد که مراد جمله حاصل شد ، بی غرق و بی آنکه رنجی بکسی رسيد .  (تذکره الاولیاء)

  نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 10:37  توسط سهيل   | 
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم       واندرین کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی               کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
  نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 9:11  توسط سهيل   | 

 نقل است که صومعه ای داشت که هروقت در آنجا رفتی به عبادت ، تا خاليتر بودی ، شبی به عبادت آنجا رفته بود که بارانی عظيم آمد . مگر اندکی دلش بخانه رفت که نبايد که آب در خانه راه برد و کتب تر شود . آوازی شنود که : ای احمد ! خيز به خانه رو که آنچه از توبه کار می آيد به خانه فرستادی . تو اينجا چه می کنی ؟ و همان دم به دل توبه کرد . (تذکره الاولیا)

  نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 9:9  توسط سهيل   | 
از من جدا مشو كه توام نور ديده اي      آرام جان و مونس قلب رميده اي
از دامن تو دست ندارند عاشقان             پيراهن صبوري ايشان دريده اي
  نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 2:53  توسط سهيل   | 
نقل است که يک روز يکی قصد او کرد. گفت :به چه آمده ای ؟گفت :برای آسايش ، و مرا به ديدار تو راحت است . گفت :به خدای که اين وحشت نزديک تر است ، و نيامدی الا بدانکه تو مرا فريبی کنی به دروغ و من تورا دروغی برپيمايم و هم از انجا بازگرد و گفتی می خواهم تا بيمار شوم تا به نماز جماعت نبايد شد تا خلقم را نبايد ديد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 2:51  توسط سهيل   | 
 آغاز ولايت و امامت حضرت وليعصر(عج) را تبريك و تهنيت عرض مي نمايم
خيزو در كاسه سرآب طربناك انداز         پيشتر زانكه شود كاسه سر خاك انداز
عاقبت منزل ما وادي خاموشانست        حاليا غلغله در گنبد افلاك انداز
  نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 8:39  توسط سهيل   | 
نقل است که احمد حنبل بسيار بر او رفتی و در حق او ارادت تمام داشت . تا به حدی که شاگردانش گفتند :اين ساعت تو عالمی در احاديث و فقه و اجتهاد و در انواع علوم نظير نداری . هر ساعت از پس شوريده ای می روی . چه لايق بود . احمد گفت :آری ! از اين همه علوم که بر شمرديت ، من اين همه به از او دانم ، اما او خداوند را به از من داند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 8:39  توسط سهيل   | 
    شهادت امام حسن عسگري (ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
دلم رميده شدو غافلم من درويش         كه آن شكاري سرگشته را چه آيد پيش
چوبيد برسرايمان خويش ميلرزم            كه دل بدست كمان ابروئيست كافركيش
  نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 7:9  توسط سهيل   | 
نقل است که وقتی به فرد مستی درگذشت دهانش آلوده بود . آب آورد ، و دهان آن مست بشست ، و می گفت :دهنی که ذکر حق بر آن دهان رفته باشد آلوده بگذاری بی حرمتی بود. چون مرد بيدار شد او را گفتند :زاهد خراسان دهانت را بشست . آن مرد گفت :من نيز توبه کردم . پس از آن ابراهيم به خواب ديد که گفتند :تو از برای ما دهنی شستی ما دل تو را بشستيم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 7:7  توسط سهيل   | 
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم        حاصل خرقه و سجاده روان در بازم
حلقه توبه گر امروزچو زهّاد زنم         خازن ميكده فردا نكند در بازم
  نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 7:19  توسط سهيل   | 
نقل است که وقتی خادمه رابعه پيازی می کرد که روزها بود تا طعام نساخته بودند . به پياز حاجت بود . خادمه گفت :از همسايه بخواهم . رابعه گفت :چهل سال است تا من با حق تعالی عهد دارم که از غير او هيچ نخواهم . گو پياز مباش. در حال مرغی از هوا درآمد ، پيازی پوست کنده در تابه انداخت . گفت :از مکر ايمن نيم . ترک پياز کرد و نان تهی بخورد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 7:18  توسط سهيل   | 
حاشا كه من به موسم گل ترك مي كنم         من لاف عقل ميزنم اين كار كي كنم
مطرب كجاست تا همه محصول زهد وعلم      در كار چنگ و بربط و آواز و ني كنم
  نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 7:15  توسط سهيل   | 
و گفت : سزاوار است کسی را که خدای به معرفت خودش عزيز گردانيده است که هرگز جز مشاهده او به غير او باز ننگرد و هيچ کس را بر او اختيار نکند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 7:15  توسط سهيل   | 
افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن      مقدمش يارب مبارك باد بر سرو وچمن
خوش بجاي خويشتن بوداين نشست خسروي    تانشيندهركسي اكنون به جاي خويشتن
  نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 7:11  توسط سهيل   | 
و گويند نيز که در دل خواهرش افتاد که امشب بشر مهمان تو خواهد بود . در خانه برفت و آبی بزد و منتظر آمدن بود . ناگاه بشر بيامد . چون شوريده ای گفت :ای خواهرم ! بر بام می شوم . قدم بنهاد وپايه ای چند برآمد و تا روزهمچنان ايستاده بود . چون روز شد فرود آمد و به نماز جماعت شد . بامداد بازآمد، خواهرش گفت :ايستادن را سبب چه بود ؟گفت :در خاطرم آمد که در بغداد چندين کس اند که نام ايشان بشر حافی است . يکی جهود ، و يکی ترسا ، و يکی مغ ، و مرا نام بشر است . و به چنين دولتی رسيده ، و اسلام يافته . ايشان چه کردند که از بيرون نهادندشان ، و من چه کردم که به چنين دولتی رسيدم . در حيرت اين مانده بودم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 7:10  توسط سهيل   | 
برسرآنم كه گر ز دست برآيد                    دست بكاري زنم كه غصه سرآيد
خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد         ديو چو بيرون رود فرشته در آيد
  نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 8:23  توسط سهيل   | 
نقل است که گفت :شبی در مسجد بيت المقدس خويش را در ميان بوريايی پنهان کردم که خادمان می گذاشتند تا کسی در مسجد باشد . چون پاره ای از شب بگذشت در مسجد گشاده شد . پيری درآمد ، پلاسی پوشيده بود چهل تن در قفای او هر يک پلاسی پوشيده . آن پير در محراب شد ، و دو رکعت نماز گزارد ، و پشت به محراب بازنهاد . يکی از ايشان گفت :امشب يکی در اين مسجد است که نه از ماست . آن پير تبسم کرد و گفت :پسر ادهم است . چهل روز است تا حلاوت عبادت نمی يابد. چون اين بشنودم بيرون آمدم و گفتم :چون نشان می دهی به خدای بر تو که بگوی که به چه سبب است . گفت :فلان روز در بصره خرما خريدی. خرمايی افتاده بود . پنداشتی که از آن توست . برداشتی و در خرمای خود بنهادی . چون اين بشنودم ، به بر خرما فروش رفتم و از او بحلی خواست . خرما فروش او را بحل کرد و گفت :چون کار بدين باريکی است ، من ترک خرما فروختن گفتم از آن کار توبه کرد و دکان برانداخت و از جمله ابدال گشت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 8:11  توسط سهيل   | 
نوبهاراست درآن كوش كه خوش دل باشي     كه بسي گل بدَمَد بازو تودرگِل باشي
من نگويم كه كنون با كه نشين وچه بنوش      كه توخود داني اگرزيرك و عاقل باشي
  نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 9:15  توسط سهيل   | 
الا هرم بن حيان رضی الله عنه گفت :چون آن حديث بشنودم که درجه شفاعت اويس تا چه حد است آرزوی وی بر من غالب شد . به کوفه رفتم و او را طلب کردم تا وی را بازيافتم . برکنار فرات وضو می کرد و جامه می شست وی را بشناختم که صفت او شنيده بودم .سلام کردم و جواب داد و در من نگريست . خواستم تا دستش فراگيرم ، دست نداد . گفتم :رحمک الله يا اويس و غفرلک ، چگونه ای ؟گريستن بر من افتاد . از دوستی من و از رحمت که مرا بر وی آمد از ضعيفی حال وی اويس نيز بگريست . گفت :و حياک الله يا هرم بن حيان . چگونه ای ای برادر من و تو را که راه نمود به من ؟گفتم :نام من و پدر من چون دانستی؟ و مرا به چه شناختی هرگز ناديده ؟گفت :نبانی العليم الخبير . آنکه هيچ چيز از علم و خبر وی بيرون نيست مرا خبر داد و روح من روح تو را بشناخت که روح مومنان با يکديگر آشنا باشد ، اگر چه يکديگر را نديده باشند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 9:14  توسط سهيل   | 
زكوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي             ازين باد ار مددخواهي چراغ دل برافروزي
چو گل گرخُرده اي داري خداراصرف عشرت كن   كه قارون راغلطهادادسوداي زراندوزي
  نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 8:13  توسط سهيل   | 
نقل است که وقتی يکی را ديد که عصابه ای بر سر بسته بود . گفت :چرا عصابه بسته ای ؟گفت :سرم درد می کند . گفت :تو راچند سال است ؟گفت :سی سال است. گفت :بيشتر عمر در درد و غم بوده ای ؟گفت :نه . گفت :سی سال تنت درست داشت ،هرگز عصابه شکر برنبستی. به يک شب که درد سرت داد عصابه شکايت درمی بندی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 8:13  توسط سهيل   | 
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد          عالم پير دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد      چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
  نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 9:36  توسط سهيل   | 
نقل است که وقتی به حج می رفت ، ديگران با وی بودند ، گفتند :از ما هيچکس زاد و راحله ندارد . ابراهيم گفت :خدايرا استوار داريد در رزق . آنگاه گفت :در درخت نگريد ، اگر زر طمع داريد زر گردد !همه درختان مغيلان زر شده بودند -به قدرت خدای تعالی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 9:35  توسط سهيل   |