تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

بخت از دهان يار نشانم نمي دهد           دولت خبر ز راز نهانم نمي دهد
ازبهر بوسه ز لبش جان همي دهم        اينم همي ستاند و آنم نمي دهد
  نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 6:20  توسط سهيل   | 
نقل است که وقتی خادمه رابعه پيازی می کرد که روزها بود تا طعام نساخته بودند . به پياز حاجت بود . خادمه گفت :از همسايه بخواهم . رابعه گفت :چهل سال است تا من با حق تعالی عهد دارم که از غير او هيچ نخواهم . گو پياز مباش. در حال مرغی از هوا درآمد ، پيازی پوست کنده در تابه انداخت . گفت :از مکر ايمن نيم . ترک پياز کرد و نان تهی بخورد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت         آري به اتفاق جهان مي توان گرفت
افشاي راز خلوتيان خواست كرد شمع       شكر خدا سِرّ دلش در زبان گرفت
  نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
نقل است كه شبي اطراف كعبه را خالي يافتم طواف مي كردم و هر بار كه به حجرالاسود مي رسيدم دعا مي كردم و ميگفتم: بارخدايا مرا حالي و صفتي روزي كن كه از آن نگردم يك روز. از ميان كعبه آوازي شنيدم كه :يا ابوالحسن مي خواهي كه با ما برابري كني؟ماييم كه صفت خود برنگرديم، اما بندگان گردان گردان داريم تا ربوبيّت از عبودْيت كردد. ماييم كه بر يك صفت ايم. صفت آدمي گردان است. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است   بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت  ز دست  برآید  مراد  خاطر  ما          بدست باش که خیری به جای خویشتن است
  نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 8:11  توسط سهيل   | 

نقل است كه چون به حجاز رفت اهل قّيد او را گفتند:ما را سخن گوي. بر منبر شد و سخن ميگفت. مستمع نيافت. روي به قناديل كرد كه : با شماميگويم سخن محبت. در حال آن قناديل بر يكديگر مي آمدند و پاره مي شدند.      (تذكرةالاولياء)

  نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 8:10  توسط سهيل   | 
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد                                وجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست                  به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
  نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 15:38  توسط سهيل   | 
اگرآن ترك شيرازي بدست آرد دل مارا            بخال هندويش بخشم سمرقندوبخارا را
بده ساقي مي باقي كه درجنّت نخواهي يافت     كنارآب ركن آباد و گلگشت مصّلا را
  نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 7:27  توسط سهيل   | 
سه ، چهار روزه كه به شدت سرماخورده ام و هنوزم خوب نشده ام. صبح زود آپ ميكنم و ميروم.به همين خاطر از اينكه نميتونم خدمت دوستان برسم عذرخواهم. انشاءالله كه در فرصتي مناسب جبران كنم.
ميزبان هر روز شما با حافظ : سهيل
  نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 7:26  توسط سهيل   | 
                  شهادت امام سجاد(ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
حجاب چهره جان مي شود غبار تنم                خوشا دمي كه ازاين چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاي چومن خوش الحانيست     روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
  نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
نقل است كه روزي جنيد مي رفت.ابليس بديد كه برگردن مردم مي جَست.گفت: اي ملعون شرم نداري از اين مردمان؟گفت:كدام مردمان اينها نه مردمان اند مردمان آنها اند كه در شونيزيه اند(گويا اسم مسجدي است) كه جگرم را سوختند. جنيد گفت: برخاستم و به مسجد شونيزيه رفتم. بوحمزه را ديدم سر فرو برده. سر برآورد و گفت:دروغ گفت آن ملعون كه اولياي خداي از ان عزيزتراند كه ابليس را بر ايشان اطلاع باشد. (تذكرة‌ الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
باغبان گرپنج روزي صحبت گل بايدش       برجفاي خارهجران صبربلبل بايدش
ايدل از بند زلفش از پريشاني منال           مرغ زيرك چون بدام افتد تحمّل بايدش
  نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 7:9  توسط سهيل   | 
نقل است كه در زمستان شبي در غاربودو هوا به غايت سرد بود و او يخ شكسته بود غسل كرده. چون همه شب سرما بود و تا سحرگاه در نماز بود . وقت سحر بيم بودكه سرما هلاك گردد مگر خاطرش آتشي طلب كرد. پوستيني ديد به پشت افتاده بر روي آن به خواب رفت . چون از خواب بيدار شد روز شده بود وهوا روشن شده بود و او گرم گشته؛ نگريست. آن پوستين اژدهايي بود با دو چشم چون دو پياله خون. عظيم هراسي در او پديد آمد. گفت خداونداتو اين را در صورت لطف به من فرستادي كنون در صورت قهرش مي بينم . طاقت نمي دارم . در حال اژدها برفت و دو سه بار پيش او روي در زمين ماليد و ناپديد گشت.(تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 7:7  توسط سهيل   | 
خوشا دلي كه مدام از پي نظر نرود      به هردرش كه بخوانند بي خبر نرود
طمع درآن لب شيرين نكردم اولي         ولي چگونه مگس از پي شكر نرود
  نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 6:38  توسط سهيل   | 
مريدي نقل كردكه:با خواص در باديه بودم. هفت روز بر يك حال همي رفتيم.چون روز هشتم بود ضعيف شديم. شيخ مراگفت:كدام دوست تر داري.آب يا طعام؟گفتم:آب.گفت:اينك از پس پشت است.بخور.باز نگرستم.آبي ديدم چون شير تازه و بخوردم و طهارت كردم و او همي نگرست و آنجا نيامد.چون فارغ شدم خواستم كه پاره اي بردارم.مرا گفت:دست بدار كه آن آب از آن نيست كه توان داشت. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 6:37  توسط سهيل   | 
ساقي حديث سرو وگل و لاله ميرود              وين بحث با ثلاثه غسّاله مي رود
مي ده كه نوعروس چمن حّدحسن يافت       كاراين زمان زصنعت دلاله مي رود
  نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 6:33  توسط سهيل   | 
نقل است يك شب شيخ گفت: امشب در فلان بيابان راه ميزنند و چندين كس را مجروح گردانيدند. و ازآن حال پرسيدند.راست همچنان بود و عجب همان شب سر پسر شيخ بريدند و در آستانه در خانه او نهادند. و شيخ هيچ خبر نداشت. زنش كه منكر او بود ميگفت: چه گويي كسي را كه از چندين فرسنگ خبر باز ميدهد و خبرش نباشد كه سرِ پسر بريده باشد و در آستانه نهاده؟ شيخ گفت: آري آن وقت كه ما آن ميديديم پرده برداشته بود و اين وقت كه پسر را ميكشتند پرده فرو گذاشته بودند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 6:32  توسط سهيل   | 
گل دربرو مي دركف و معشوق بكامست     سلطان جهانم به چنين روزغلامست
گو شمع مياريد دراين جمع كه امشب          در مجلس ما ماه رخ دوست تمامست
  نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
نقل است كه خوني يي(قاتل) را برداركردند هم در آن شب او را به خواب ديدند در مرغزار بهشت طواف مي كرد با حله سبز پوشيده. گفتند : يا فلان تو مرد قتال اين را از كجا يافتي؟ گفت :كه در آن ساعت كه مرا بردار كردند حبيب عجمي برگذشت. به گوشه اي چشم به من بازنگريست. اين همه بركات آن نظر است. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
صنما با غم عشق توچه تدبيركنم           تا به كي درغم توناله شبگيركنم
دل ديوانه ازآن شد كه نصيحت شنود      مگرش هم زسرزلف تو زنجيركنم
  نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 9:38  توسط سهيل   | 
نقل است وقتي جنيد و شبلي با هم بيمار شدند. طبيب ترسا برشبلي رفت. گفت: ترا چه رنج افتاده است؟گفت:هيچ . گفت : آخر. گفت: هيچ رنج نيست. طبيب نزديك جنيد آمد. گفت : تو را چه رنج است؟جنيد از سر در گرفت و يك يك رنج خويش برگفت. ترسا معالجه فرمود و برفت. آخر به هم آمدند. شبلي، جنيد را گفت: چرا همه رنج خويش را با ترسا در ميان نهادي؟ گفت : از بهر آن تا بداند كه چون با دوست اين ميكنند با ترساي دشمن چه خواهند كرد. پس جنيد گفت: تو چرا شرح رنج خويش ندادي؟ گفت: من شرم داشتم كه با دشمن از دوست شكايت كنم. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 9:36  توسط سهيل   | 
درسراي مغان رفته بود آب زده             نشسته پيرو صلائي به شيخ و شباب زده
سبوكشان همه در بندگيش بسته كمر         ولي ز ترك كله چتر بر سحاب زده
  نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 6:41  توسط سهيل   | 
گفت: به مدينه رسيدم_ رنج ديده و فاقه كشيده _ تا به نزديك تربت مصطفي(ص)رسيدم. گفتم: يا رسول الله به مهمان تو آمدم. پس در خواب شدم پيغمبر(ص) را ديدم كه گرده اي نان به من داد. نيمه اي بخوردم. چون بيدار شدم نيمه اي ديگر در دست من بود. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 6:38  توسط سهيل   | 
نصيحتي كنمت بشنو و بهانه مگير       هر آنچه ناصح مشفق بگويدت بپذير
ز وصل روي جوانان تمتعّي بردار          كه در كمين گه عمرست مگر عالم پير
  نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 6:27  توسط سهيل   | 
نقل كند كه چون به باديه فرو شدم رسني و دلوي داشتم.تشنه شدم. چاهي ديدم كه آهويي از وي آب مي خورد. چون به سر چاه رفتم آب به زير چاه رفت. گفتم:خداوندا عبدالله را قدر از اين اهويي كمتراست؟ آوازي شنيدم كه اين آهو دلو رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود.وقتم خوش شد.دلو و رسن بينداختم و روانه شدم. آوازي شنيدم كه يا عبدالله ما تو را تجربت مي كرديم تا چون صبر مي كني؟ باز گرد و آب بخور.بازگشتم.آب بر لب چاه آمده بود وضو ساختم و آب خوردم و برفتم.تا به مدينه حاجتم هيچ به آب نبود به سبب طهارت. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
يارب اين شمع شب افروز كاشانه كيست؟    جان ما سوخت بپرسيد كه جانانه كيست؟
حاليا خانه برانداز دل و دين منست                تا در آغوش كي مي خسبد و همخانه كيست؟
  نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 8:22  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت: وقتي در باديه راه گم كردم. بسي برفتم و راه نيافتم.همچنان چند شبانه روز به راه ميرفتم تا آخر آواز خروسي شنيدم.شاد گشتم و روي بدان جانب نهادم.آنجا شخصي ديدم- بدويد- و مرا قفايي(پس گردني) بزد. چنانكه رنجور شدم.گفتم:خدايا! كسي كه بر تو توكّل كند با وي اين كنند؟ آوازي شنودم كه : تا توكل بر ما داشتي عزيز بودي اكنون توكّل بر آواز خروسي كردي. اكنون آن قفا خوردي.(تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 8:21  توسط سهيل   | 
حاشا كه من به موسم گل ترك مي كنم          من لاف عقل ميزنم اين كار كي كنم
مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم      در كارچنگ و بربط و آواز ني كنم
  نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
گفت: در گرمابه شدم و آبي بود فرا گذاشتم. جواني چون ماه از گوشه گرمابه آواز داد: تا چند آب برظاهر پيمايي؟ يك راه آب به باطن فرو گذار. گفتم : تومَلكي يا جني يا انسي بدين زيبايي؟ گفت : هيچ كدام . من آن نقطه ام زير (ب) بسم الله. گفتم : اين همه مملكتِ تو است ؟ گفت : يا ابراهيم از پندار خود بيرون آيي تا مملكت بيني. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
خوشست خلوت اگريار يار من باشد        نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم       كه گاه گاه برو دست اهرمن باشد
  نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
چون شيخ وفات كرد اصحاب گفتند لوح سرخاك او راست كرديم و نام او بر آنجا نبشتيم. هر بار يكي بيامدي و خراب كردي و ناپديد شدي و لوح ببردي. از استاد بوعلي دقاق پرسيديم سّر اين. گفت: آن پير در دنيا خود را پنهاني اختيار كرده بود تو ميخواهي كه آشكار كني. حق تعالي نهان ميكند. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
صوفي گلي بچين و مُرّقع به خاربخش      وين زهد خشك را بمي خوشگواربخش
طامات وشطح در ره آهنگ چنگ نه           تسبيح و طيلسان به مي و ميگسار بخش
  نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
نقل است كه وقتي با مريدي در بيابان ميرفت. آواز غريدن شير برخاست. مريد را رنگ از رو بشد. درختي بجست و بر آنجا شدو همي لرزيد. خواص همچنان ساكت سجاده بيفكند و در نماز استاد. شير فرا رسيد. دانست كه توقيع خواص دارد. چشم در او نهاد تا روز نظاره ميكرد و خواص به كار مشغول. پس چنان آنجا برفت. پشه اي او بگزيد. فرياد در گرفت. مريد گفت: خواجه!عجب كاري است دوش از شير نميترسيدي امروز از پشه اي فرياد ميكني.گفت: زيرا كه دوش مرا از من ربوده بودند و امروز به خودم باز داده اند. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
درد عشقي كشيده ام كه مپرس          زهر هجري كشيده ام كه مپرس
گشته ام در جهان و آخر كار                  دلبري برگزيده ام كه مپرس
  نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 10:40  توسط سهيل   | 
نقل است كه شب اول كه او در حبس كردند،بيامدند. او را در زندان نديدند.جمله زندان را بگشتند، كس را نديدند.شب دوم نه او را ديدند و نه زندان.هرچند زندان را طلب كردند نديدند.شب سوم او رادر زندان ديدند. گفتند:شب اول كجابودي؟و شب دوم زندان و تو كجابوديت؟اكنون هر دو پديد آمديت. اين چه واقعه است؟گفت:شب اول من به حضرت بودم – از آن نبودم _ و شب دوم حضرت اينجا بود _ از آن هر دو غايب بوديم _ شب سوم باز فرستادند مرا براي حفظ شريعت . بياييدو كار خود كنيد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 10:39  توسط سهيل   | 
         شهادت امام سجاد(ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم
حال دل با تو گفتن هوس است            خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين كه قصّه فاش              از رقيبان نهفتنم هوس است
  نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 8:37  توسط سهيل   | 

نقل است كه باغكي داشت. يكبار بيل فرو برد.نقره برآمد. دوم بار فرو برد زر برآمد.سوم بار فرو برد، مرواريد و جواهر بر آمد. ابوالحسن گفت: خداوندا! ابوالحسن بدين فريفته نگردد. من به دنيا از چون تو خداوندي بر نگردم .  (تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 8:36  توسط سهيل   | 
نمازشام غريبان چو گريه آغازم        بمويه هاي غريبانه قصّه پردازم
بياد يار و ديار آنچنان بگريم زار          كه از جهان ره و رسم سفر براندازم
  نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 5:57  توسط سهيل   | 
شبی شمعی پيش او نهاده بودند . بادی درآمد و شمع را بنشاند . يحيی در گريستن آمد . گفتند : چرا می گريی ؟ هم اين ساعت بازگيريم . گفت : از اين نمی گريم . از آن می گريم که شمعهای ايمان و چراغهای توحيد در سينه های ما افروخته اند . می ترسم که از مهب بی نيازی بادی درآيد - همچنين و آن همه را فرونشاند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 5:56  توسط سهيل   | 
عاشوراي حسيني و شهادت امام حسين(ع)و ياران وفادارش را تسليت عرض مينمايم
                      حافظ در مورد امام حسين(ع)نيز اينگونه سروده:
لعل سيراب به خون تشنه لب يارمنست          وز پي ديدن او دادن جان كارمنست
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز     هر كه دل بردن او ديد و درانكار منست
  نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 6:59  توسط سهيل   | 
آن مرد عاشق بود آن بازي عشق و آن حريف خدا.دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست . دل را سبز مي خواست.انسان را سبز.زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز...
اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود.به غايتي سرخ.
و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد.كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .و از ميان تمامي سرخان ، خون را برگزيد.نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را .آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود.
تركش كنيد و تنهايش بگذاريد كه شما را ياراي ياري او نيست.اين بازي آخر است و نه جوشن به كار مي آيد و نه نيزه و نه شمشير و نه سپر.ديگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخيز.برويد و برداريد و بگريزيد.
ديگر پيراهنتان پاره نخواهد شد،تنتان ، پاره پاره خواهد شد.كيست؟
كيست كه با تن پاره پاره بماند؟ ديگر غنيمتي نصيبتان نخواهد شد،قلب شرحه شرحه تان ،غنيمت ديگران خواهد شد.كيست؟ كيست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟
اين عزيمت را ديگر بازگشتي نيست، زيرا كه آن يار، گلو را بريده دوست دارد و سر را بر نيزه و خون را پاشيده بر آسمان.كيست؟ كيست كه با گلوي بريده و خون پاشيده بر آسمان، بماند؟
وقتي بنده ايد و او مالك، بازي اين همه سخت نيست.
وقتي عابديد و او معبود، بازي اين همه سخت نيست.
اما آن زمان كه عاشقيد و او معشوق، يا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق، بازي اين چنين سخت است و اين چنين سرخ و اين چنين خونين. و بازي عاشقي را نخواهيد برد، جز به بهاي خون خويش.
آن مرد حسين بود و آن بازي كربلا وآن يار، خدا.

                                                                                  عرفان نظر آهاري
                                                                  برگرفته از وبلاگ (چیزی شبیه زندگی)
  نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 6:58  توسط سهيل   | 
تاسوعاي حسيني را به همه شما سوگواران حضرتش تسليت عرض مي نمايم
حافظ شيرازي در وصف حضرت ابوالفضل العباس (ع) اين غزل را سروده
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان     که بمژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت ونظربرمن مسكين انداخت     گفت اي چشم وچراغ همه شيرين سخنان
  نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 7:35  توسط سهيل   | 
با خود انديشيد : هر چه داشتم فداي معشوق کردم ... ديگر چيزي نمانده است ... دستانم خالي است ...
هر چه داشتم به پاي عشق ريختم ... ناگهان صدايي از خيمه به گوش رسيد ... به ياد آورد هنوز هديه اي کوچک براي تقديم به معشوق دارد ...
به خيمه رفت و علي اصغر را با خود آورد ...
                                                                  ((برگرفته از وبلاگ :چیزی شبیه زندگی))
  نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 7:34  توسط سهيل   | 
                  در وصف حضرت علی اکبر(ع) رند شیراز اینگونه می سراید
میر من خوش می روی کاندرسروپا میرمت     خوش خرامان شو که پیش قدَرعنا میرمت
گفته بودی که بمیری پیش من تعجیل چیست     خوش تقاضا میکنی پیش تقاضا میرمت
  نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 7:55  توسط سهيل   | 
جواني بود كه پيوسته صوفيان را انكار كردي. يك روز شيخ انگشتري خود بدو داد و گفت:پيش فلان نانوا رو و به يك دينار گرو كن. انگشتر از شيخ بستد و ببرد. به گرو نستدند. باز خدمت شيخ آمد و گفت: به يك درم بيش نمي گيرند. شيخ گفت: پيش فلان گوهري بَر تا قيمت كند. ببرد. دو هزار دينار قيمت كردند. باز آورد و به شيخ گفت. شيخ فرمود: علم تو با حال صوفيان چون علم نانوا است بدان انگشتري . جوان توبه كرد و از سر انكار برخاست . (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 7:55  توسط سهيل   | 
صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار              و زو بعاشق بيدل خبر دريغ مدار
بشكرآنكه شگفتي بكام بخت اي گل      نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار
  نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 6:20  توسط سهيل   | 
نقل است که عبدالله در حرم بود . يک سال از حج فارغ شده بود . ساعتی در خواب شد . به خواب ديد که دو فريشته از آسمان فرود آمدند . يکی از ديگری پرسيد : امسال چند خلق آمده اند ؟ يکی گفت :ششصد هزار . گفت: حج چند کس قبول کردند ؟ گفت : از آن هيچکس قبول نکردند . عبدالله گفت : چون اين بشنيدم اضطرابی در من پديد آمد . اين همه خلايق که از اطراف و اکناف جهان با چندين رنج و تعصب من کل فج عميق از راههای دور آمده و بيابانها قطع کرده ، اين همه ضايع گردد؟پس آن فريشته گفت : در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او به حج نيامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشيد ، و اين جمله در کار او کردند . چون اين بشنيد م از خواب درآمدم ، و گفتم : به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد کرد . پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم . شخصی بيرون آمد . گفتم: نام تو چيست؟گفت :علی بن موفق.گفتم : مرا با تو سخنی است .گفت : بگوی .گفتم : تو چه کار کنی ؟گفت : پاره دوزی می کنم. گفتم : آن واقعه با او . گفت : نام تو چيست ؟ گفتم : عبدالله مبارک . نعره ای بزد و بيفتاد و از هوش شد . چون بهوش آمد گفتم : مرا از کار خود خبر ده . گفت : سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سيصد و پنجاه درم جمع کردم . امسال قصد حج کردم تا بروم . روزی سرپوشيده ای که در خانه است حامله بود ، مگر . از همسايه بوی طعامی می آمد . مرا گفت : برو و پاره ای بيار از آن طعام . من رفتم. به در خانه همسايه .آن حال خبر دادم . همسايه گريستن گرفت و گفت : بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هيچ نخورده اند . امروز خری مرده ديدم . پاره ای از وی جدا کردم و طعام ساختم ، بر شما حلال نباشد ، چون اين بشنيدم آتش در جان من افتاد . آن سيصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم . گفتم : نفقه اطفال کن که حج ما اين است. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
اي در رخ توپيدا انوار پادشاهي                 در فكرت تو پنهان صد حكمت الهي
كلك تو بارك الله بر مُلك و دين گُشاده       صد چشمه آب حيوان از قطره سياهي
  نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 10:13  توسط سهيل   | 
جنيد گفت:يك روز بر سري رفتم. مي گريست. گفتم:چه بوده است؟گفت:در خاطرم آمد كه امشب كوزه اي را برآويزم تا آب سرد شود، در خواب شدم.حوري راديدم.گفتم:تو از آن كيستي؟گفت:ازآن كسي كه كوزه بر نياويزدتا آب خنك شود. و آن كوزه مرا بر زمين زد. اينك بنگر. جنيد گفت: سفالها شكسته ديدم. تا ديرگاه آن سفالها آنجا افتاده بود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 10:11  توسط سهيل   | 
الا يا اَيُهّا السّاقي اَدِركاساً و ناوِلها          كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
ببوي نافه كاخر صبا زان طُرّه بگشايد      ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاده دردلها
  نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 7:47  توسط سهيل   | 
نقل است كه شبي نماز همي كرد.آواز شنيد كه : هان ابوالحسنو! خواهي كه آنجه از تو ميدانم با حلق بگويم تا سنگسارت كنند؟ شيخ گفت: اي بار خداي! خواهي تا آنچه از رحمت تو ميدانم و از كرم تو مي بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچ كس سجودت نكند؟ آواز آمد نه از تو نه از من. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 7:47  توسط سهيل   | 
دل ميرود ز دستم صاحبدلان خدا را               دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا
كشتي شكستگانيم اي باد شُرطه برخيز       باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را
  نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 7:11  توسط سهيل   | 
نقل است كه از او پرسيدند:تو را چه رسيد كه آن مملكت را بماندي؟گفت:روزي برتخت نشسته بودم ، آيينه اي در پيش من داشتند.در آن آيينه نگاه كردم منزل خود گورديدم، و در آن مونسي نه. سفري درازديدم در پيش، و مرا زادي نه. قاضي عادل ديدم ، و مرا حجت نه. ملك بر دلم سرد شد . ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 7:9  توسط سهيل   | 
خم زلف تو دام كفر و دينست            ز كارستان او يك شمّه اينست
جمالت معجر جنس است ليكن          حديث غمزه ات سحر مُبينست
  نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 6:29  توسط سهيل   | 
از مادرش حال وفات او پرسيدند. گفت :( همه شب نماز مي كرد. آخر شب سر به سجده نهاد و بر نداشت. مرا دل مشغول شد. گفتم: اي پسر وفت نماز است. چون نگاه كردم وفات كرده بود.) بعد از آن خوابش ديدند كه در هوا مي پريد. و مي گفت :( اين ساعت از زندان خلاص يافتم.) بيننده بيامد تا خواب با اوگويد. وفات كرده بود. و پس از مرگ او از آسمان آوازي آمدكه(داود به مقصود رسيد) . ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 6:29  توسط سهيل   | 
چو بشنوي سخن دل مگو كه خطاست     سخن شناس نه اي جان من خطا اينجاست
سرم به دُنيي و عُقبي فرو نمي آيد          تبارك الله ازين فتنه ها كه در سرماست
  نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت:نيت كردم كه هيچ نخورم مگر از حلال. در بيابان مي رفتم. درخت انجير ديدم. دست دراز كردم تا يك انجير باز كنم. انجير با من به سخن آمد و گفت:يا شبلي وقت خويش نگاه دار كه مُلك جهودانم. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
با مدّعي مگوئيد اسرار عشق و مستي     تا بي خبر بميرد در رنج خودپرستي
عاشق شو ار نه روزي كار جهان سرآيد      ناخوانده نقش مقصود ازكارگاه هستي
  نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 6:41  توسط سهيل   | 
نقل است كه مريدي از شيخ خواست كه مرا دستوري ده تا به كوه لبنان شوم و قطب عالم را بينم. شيخ دستور داد. چون به لبنان رسيد جمعي ديد نشسته – رو به قبله – و جنازه اي در پيش و نماز نمي كردند مريد پرسيد:چرا برجنازه نماز نميكنيد؟ گفتند: تا قطب عالم بيايد- كه روزي پنج بار قطب اينجا امامت كند- مريد شاد شد. يك زمان بود همه از جاي بجستند. گفت شيخ را ديدم كه در پيش ايستاد و نماز بكرد و مرا دهشت(ترس) افتاد. چون به خود باز آمدم مرده را دفن كردند و شيخ برفت. گفتم : اين شخص كه بود؟ گفتند: ابوالحسن خرقاني. گفتم : كي باز آيد؟ گفتند: به وقت نماز ديگر. من زاري كردم كه من مريد اويم و چنين سخني گفته ام. شفيع شويد تا مرا به خرقان برد كه مدتي شد تا در سفرم. پس چون وقت نماز ديگر در آمد ديگر باره شيخ را ديدم در پيش شد. چون سلام بداد من دست بدو درزدم و مرا دهشت افتاد. و چون به خود بازآمدم خود را بر سرچهار سوي ري ديدم. روي به خرقان آوردم.چون نظر شيخ بر من افتاد.گفت:شرط آن است كه آنچه ديدي اظهارنكني كه من از خداي درخواست كرده ام تا بدين جهان و بدان جهان مرا از خلق بازپوشاند و از آفريده مرا هيچ كس نديد مگر زنده اي و آن هم بايزيد بود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 6:40  توسط سهيل   |