تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

چرا نه در پي عزم ديار خود باشم            چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم
غم غريبي وغربت چو برنمي تابم            بشهر خود روم و شهريار خود بشم
  نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 7:35  توسط سهيل   | 
نقل است كه يك شب ذوق عبادت مي نيافت.گفت:بنگريد تا هيچ در خانه معلوم هست؟ نگريستند.نيم خوشه انگورديدند. گفت:ببريد و با كسي دهيد كه خانه ما خانه بقالان نيست. تا وقت خويش باز يافت . ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 7:34  توسط سهيل   | 
ايكه برماه از خط مشكين نقاب انداختي     لطف كردي سايه برآفتاب انداختي
تا چه خواهد كردباآب و رنگ عارضت           حاليا نيرنگ نقش خوش بر آب انداختي
  نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 9:24  توسط سهيل   | 
ابوالحسن علوي مريد خواص بود.گفت:شبي مرا گفت به جايي خواهم رفت با من مساعدت مي كني؟ گفتم:تابه خانه شوم ونعلين در پاي كنم. چون به خانه شدم تخم مرغ پخته بودند پاره اي بخوردم و بازگشتم تا بدو رسيدم. آبي پيش آمد.پاي بر آب نهاد و برفت من نيز پاي فرو نهادم.به آب فرو رفتم. شيخ روي از پس كرد. گفت: تو تخم مرغ بر پاي بسته اي. گفتم:ندانم كدام از اين دو عجبتر. برروي آب رفتن يا سرّ من بدانستن. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 9:22  توسط سهيل   | 
مي خواه وگل افشان كن ازدهرچه ميجوئي   اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه ميگوئي
مسندبگلستان برتاشاهدوساقي را       لب گيري ورخ بوسي مي نوشي وگل بوئي
  نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 6:55  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت:سيزده حج كردم به توكّل، چون نگه كردم همه بر هواي نفس بود. گفتند:چون دانستي؟ گفت:از آنكه مادرم گفت سبوئي آب آر. بر من گران آمد. دانستم كه آن حج بر هواي نفس بود.(تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 6:54  توسط سهيل   | 
بصوت بلبل و قمري اگر ننوشي مي          علاج كي كُنمت آخرالدّوار الكّي
ذخيره اي بنه از رنگ و بوي فصل بهار        كه ميرسند ز پي رهزنان بهمن و دي
  نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
نقل است كه ابومعرو زجاجي گفت: عمري در خدمت شيخ ابوعثمان بودم و چنان بودم در خدمت كه يك لحظه بي او نتوانستم بودن. شبي در خواب ديدم كه كسي مرا گفت: اي فلان! چند با بوعثمان از ما باز ماني و چند با بوعثمان مشغول گردي؟ و پشت به حضرت ما آوردي. و يك روز بيامدم و با مريدان شيخ بگفتم كه دوش خواب عجب ديده ام. اصحاب گفتند:-هر يكي – كه نيز امشب خوابي ديده ايم. اما نخست تو بگوي تا چه ديده اي؟ ابو عمرو خواب خود بگفت.همه سوگند خوردند كه ما نيز بعينه همين خواب ديده ايم و همين آواز از غيب شنيده ايم. پس همه در انديشه بودند كه چون شيخ از خانه بيرون آيد اين سخن به او چگونه گوييم؟ناگاه در خانه باز شد. شيخ از خانه شتابان بيرون آمد. از غايت شتابي كه داشت پاي برهنه بود و فرصت نعلين در پاي كردن نداشت. پس روي به اصحاب كرد و گفت: چون شنيديد آنچه گفتند. اكنون روي از ابوعثمان بگردانيد و حق را باشيد و مرا بيش تفرقه مدهيد. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
ساقي به نور باده برافروز جام ما         مطرب بگو كه كار جهان شد بكام ما
ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم          اي بيخبر ز لذّت شُرب مدام ما
  نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 6:1  توسط سهيل   | 
نقل است كه مريدي شيخ را به خواب ديد(بعد از وفات شيخ).گفت: از منكر و نكيرچون رستي؟گفت:چون آن دو عزيزان از من پرسيدند گفتم:شما را از اين سوال مقصودي برنيايدبه جهت آنكه اگر گويم خداي من او است اين سخن از من هيچ نبود.لكن بازگرديد و از وي پرسيد كه من او را كيم؟ آنچه او گويد آن بُود كه اگر من صد بار گويم خداوندم اوست تا او مرا بنده خود نداند فايده نَبُود. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 6:0  توسط سهيل   | 
سحرگه رهروي در سرزميني                     همي گفت اين معمّا با قريني
كه اي صوفي شراب آنگه شود صاف          كه در شيشه بر آرد اربعيني
  نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
نقل است كه جواني به مجلس فساد مشغول بود.چهار درم به غلامي داد كه نُقل مجلس خَرَد. غلام در راه به مجلس منصور عمار برگذشت. گفت: ساعتي توقف كنم تا چه ميگويد. منصور از براي درويشي چيزي ميخواست . گفت: كيست كه چهار درم بدهد تا چهار دعا كنم او را.غلام (باخود گفت):هيچ بهتر از اين نيست كه اين چهار درم بدو دهم تا آن دعا مرا كند.پس آن چهاردرم بداد. منصور گفت: اكنون چه دعا ميخواهي؟گفت: اول انكه ازاد گردم ، دوم آنكه حق تعالي خواجه مرا توبه دهد، سوم آنكه عوض چهار درم بازدهد، چهارم انكه بر من و بر خواجه و بر تو بر مجلسيان رحمت كند.منصور عمار دعا كرد. غلام به خانه رفت. خواجه گفت: كجا بودي و چه آوردي؟ غلام ماوقع را بيان نمود. خواجه گفت: تو را آزاد كردم و توبه كردم خداي را كه هرگز خمر نخورم و به عوض چهار درم چهارصد درم بخشيدم. باقي آن (دعا) چهارم، به من تعلق ندارد آنچه به دست من بود كردم.شبانه خواب ديد كه هاتفي گفت: آنچه به دست تو بود با لئيمي خويش كردي آنچه حواله به ما است به كريمي خويش ما نيز كرديم. برتو و غلام و منصور و مجلسيان رحمت كرديم. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
ساقيا برخيز و در ده جام را          خاك بر سر كن غم ايّام را
ساغر مي بركفم نه تا ز بر            بركشم اين دلق ارزق فام را
  نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
نقل است كه جماعتي به سفري همي شدند. بدو گفتند: شيخا! راه خطرناك است ما را دعايي بياموز تا اگر بلايي پديد آيد آن دفع شود . شيخ گفت: چون بلا روي به شما نهد از ابوالحسن ياد كنيد. قوم را آن سخن خوش نيامد. آخرچون برفتند راهزنان پيش آمدند و قصد ايشان كردند. يك تن از ايشان در حال از شيخ ياد كردو از چشم ايشان ناپديد شد.عياران فرياد گرفتند: اينجا مردي بود كجا شد كه او را نمي بينيم؟ و نه بار و ستور او را. تا بدان سبب بدو و قماش او هيچ آفت نرسيد و ديگران برهنه و مال برده بماندند.چون مرد را بديدند- به سلامت- به تعجب بماندند تا او گفت سبب چه بود.چون به شيخ باز آمدند بپرسيدند:از براي الله آن سِرّ چيست كه ما همه خداي را خوانديم كار ما برنيامد و اين يك تن تو را خواند از چشم ايشان ناپديد شد؟شيخ گفت: شما كه حق را خوانيد به حجاز خوانيد و ابوالحسن به حقيقت. شما ابوالحسن را ياد كنيد ابوالحسن براي شما خدا را ياد كند كار شما برآيد كه اگر به حجاز و عادت خداي را ياد كنيد سود ندارد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
اي كه مهجوري عشّاق روا مي داري         عاشقان را زبرخويش جدا ميداري
تشنه باديه را هم بزلالي درياب                   باميدي كه درين ره بخدا مي داري
  نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 6:3  توسط سهيل   | 
نقل است وقتي جنيد و شبلي با هم بيمار شدند. طبيب ترسا برشبلي رفت. گفت: ترا چه رنج افتاده است؟گفت:هيچ . گفت : آخر. گفت: هيچ رنج نيست. طبيب نزديك جنيد آمد. گفت : تو را چه رنج است؟جنيد از سر در گرفت و يك يك رنج خويش برگفت. ترسا معالجه فرمود و برفت. آخر به هم آمدند. شبلي، جنيد را گفت: چرا همه رنج خويش را با ترسا در ميان نهادي؟ گفت : از بهر آن تا بداند كه چون با دوست اين ميكنند با ترساي دشمن چه خواهند كرد. پس جنيد گفت: تو چرا شرح رنج خويش ندادي؟ گفت: من شرم داشتم كه با دشمن از دوست شكايت كنم. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
رواق منظرچشم من آشيانه تُست          كرم نما و فرود آ كه خانه خانه تُست
بلطف خال و خط ازعارفان ربودي دل       لطيفه هاي عجب زير دام و دانه تُست
  نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 8:13  توسط سهيل   | 
نقل است كه سفيان ثوري گفت: شبي پيش او رفتم و آيات و اخبار و آثار مي گفتم. و گفتم:(مبارك شبي كه امشب بود و ستوده صحبتي كه بود. همانا صحبت چنين بهتر از وحدت‌). فضيل گفت(بد شبي بود امشب و تباه صحبتي كه دوش بود.) گفتم : چراگفت :( از آن كه تو همه شب در بند آن بودي تا چيزي گويي كه مرا خوش آيد و من در بند آن بودم كه جوابي گويم تا تورا خوش آيد. و هر دوبه سخن يكديگر مشغول بوديم. و از خداوند –عزو جل- بازمانديم . پس تنهايي بهترو مناجات با حق) ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 8:10  توسط سهيل   | 
فاتحه چو آمدي برسرخسته ام بخوان          لب بگشا كه ميدهد لعل لبت بمرده جان
آنكه بپرسش آمد و فاتحه خواند و ميرود       گو نفسي كه روح را ميكنم از پيش روان
  نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 6:51  توسط سهيل   | 
نقل است كه قاضي نيشابور منكر شيخ بود و شنيده بود كه شيخ گفته :(اگرهمه عالم خون طلق گيردما جزحلال نخوريم). قاضي يك روز امتحان را دو بره فربه_هردويكسان_از وجه حلال و يكي از حرام بريان كرد و پيش شيخ فرستاد و خود پيش رفت. قضا را چند ترك مست بدان غلامان رسيدند. طبقي كه بره حرام در آنجا بود از ايشان به زور گرفتندو خوردند. كسان قاضي از در خانقاه درآمدند ويك بريان پيش شيخ نهادند.قاضي در ايشان مينگريست. به هم برمي آمد.شيخ گفت:اي قاضي! فارغ باش كه مردار به سگان رسيدو حلال به حلال خواران.قاضي شرم زده شد و از انكار برآمد. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 6:50  توسط سهيل   | 
عمريست تا من درطلب هر روزگامي ميزنم    دست شفاعت هر زمان در نيكنامي ميزنم
بي ماه مهرافروزخودتا بگذرانم روز خود       دامي به راهي مي نهم مرغي بدامي ميزنم
  نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
نقل است كه در بازار برده فروشان بغداد آتش افتاد و خلق بسيار بسوختند. بر يك دكان دو غلام بچه رومي بودند. و آتش گرد ايشان فرو گرفته بودو خداوندِ غلام ميگفت: هر كه ايشان را بيرون آرد هزار دينار مغربي بدهم. هيچكس زهره نبود كه گرد آن بگردد. ناگاه نوري برسيد. آن دو غلام بچه را ديد كه فرياد ميكردند. گفت: بسم الله الرحمن الرحيم. و پاي در نهاد و هر دو را به سلامت بيرون آورد. خداوند غلام هزار دينار مغربي پيش نوري نهاد. نوري گفت: بردار و خداي را شكر كن كه اين مرتبه كه به ما داده اند به نگرفتن داده اند كه ما دنيا را به آخرت بذل كرده ايم. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 6:22  توسط سهيل   | 
اين فروغ ماه حُسن از روي رخشان شما       آب روي خوبي از چاه زنخدان شما
عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده                   باز گردد با برآيد چيست فرمان شما
  نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
نقل است كه امير ابوالفضل ديلمي به زيارت شيخ آمد. شيخ فرمود:از خمرخوردن توبه كن. گفت:يا شيخ من نديم وزيرم-فخرالملك- مبادا كه توبه من شكسته شود. شيخ فرمود:اگر بعد از آن در مجمع ايشان تو را زحمت دهند و فروماني مرا ياد كن. پس توبه كردو برفت. بعد از ان ‌روزي در مجلس خمرخوارگان حاضربود پيش وزير الحاح ميكردند تا خمرخورد. پس گفت: اي شيخ كجايي؟ در حال گربه در ميان دويد و آن خمر بشكست و بريخت و مجلس ايشان بهم ريخت. ابوالفضل چون آن كرامات بديدبسيار بگريست. وزير گفت : سبب گريه تو چيست؟ حال خود با وزير بگفت. وزير او را گفت: همچنان بر توبه ميباش و ديگر او را زحمت نداد. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
عيد سعيد و بزرگ غدير را به همه شما بزرگواران تبريك و تهنيت عرض مي نمايم.
هواخواه توام جانا و مي دانم كه مي داني   كه هم ناديده مي بيني و هم ننوشته مي خواني
ملامت گوچه دريابد ميان عاشق و معشوق   نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهاني
  نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 2:7  توسط سهيل   | 
فتح گفت:اميرالمومنين علي(ع)را بخواب ديدم.گفتم:مرا وصيتي كن!گفت:نديدم چيزي نيكوتراز تواضع كه توانگر كند مرد درويش را، بر اميد ثواب حق. گفتم:بيفزاي. گفت:نيكوتر از اين كبر درويش است بر توانگران از غايت اعتماد كه او دارد برحق. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 2:6  توسط سهيل   | 
                ياد و خاطره جهان پهلوان تختي را گرامي مي داريم.
ديدارشد ميّسر و بوس و كنار هم ****از بخت شكر دارم و از روزگار هم
زاهد برو كه طالع اگر طالع من است***جامم بدست باشد و زلف نگار هم
  نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
نقل است كه مالك را با دهري مناظره افتاد. كار برايشان درازگشت.هر يك ميگفتند: (من برحقم)تا اتفاق كردند كه هر دو دست ايشان بر هم نهند و در اتش برند آن كه بسوزد باطل بود.چنان كردند وهيچ دو نسوخت و آتش بگريخت . گفتند : مگر هر دو بر حق اند. مالك دلتنگ به خانه آمد. روي برخاك نهاد و مناجات كرد كه (هفتاد سال قدم در ايمان نهادم تا با دهريي برابر گردم) هاتفي آواز داد كه (ندانستي كه دست تو دست دهري را حمايت كرد؟ اگر دهري دست تنها در آتش نهادي ديدي كه چون بودي). ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
آن كيست كزروي كرم با ما وفاداري كند     برجاي بدكاري چومن يكدم نكوكاري كند
اول ببانگ ناي و ني آردبه دل پيغام وي      وآنگه به يك پيمانه مي با من وفاداري كند
  نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
نقل است كه منكري به امتحان پيش شيخ آمد و گفت:فلان مسئله بر من كشف گردان شيخ انكار در وي بديد ،گفت:به فلان كوه غاري است.درآن غار يكي از دوستان ماست. از وي بپرس تا بر تو كشف گرداند.برخاست و بدان غار شد.اژدهايي ديد_عظيم سهمناك_چون آن بديد بيهوش شد و خود را از آنجا بيرون انداخت، و كفش در آنجابگذاشت و همچنان باز به خدمت شيخ آمد،ودر پايش افتاد و توبت كرد.شيخ گفت:تو كفش نگاه نمي تواني داشت از هيبت مخلوقي.در هيبت خالق چگونه كشف نگاه داري؟ كه به انكار آمده اي كه مرا فلان سخن كشف كن. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 6:1  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت امام علي النقي (ع) را تبريك و تهنيت عرض مي نمايم.
اگرچه باده فرحبخش و باد گل بيزست    ببانگ چنگ مخور مي كه محتسب تيزست
صراحيي و حريفي گرت بچنگ افتد          به عقل نوش كه ايام فتنه انگيزست
  نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 11:16  توسط سهيل   | 
نقل است كه يكي از بزرگان گفت: خواستم شبلي را بيازمايم. دستي جامه از حرام به خانه او بردم كه اين را فردا چو به جمعه روي در پوشي. چون به خانه باز آمد گفت: اين چه تاريكي است در خانه؟ گفتند: اين چنين است. گفت: آن جامه را بيرون اندازيد كه ما را نشايد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 11:15  توسط سهيل   | 
خمي كه ابروي شوخ تو در كمان انداخت     به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود             زمانه طرح محبّت نه اين زمان انداخت
  نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 7:7  توسط سهيل   | 
نقل است كه پدري و پسري پيش شيخ آمدند تا توبه كنند. شيخ گفت: هر كه پيش ما توبه كند و توبه شكند وي را در دنيا و آخرت غذاب و عقوبت باشد. پس ايشان توبه كردند. اتفاق چنان افتاد كه توبه بشكستند. روزي آتشي مي افروختند، آتش در ايشان افتاد و هر دو بسوختند. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 7:6  توسط سهيل   | 
مراچشميست خون افشان زدست آن كمان ابرو    جهان بس فتنه خواهدديدازآن چشم وازآن ابرو
غلام چشم آن تُركم كه درخواب خوش مستي  نگارين گلشنش رويست و مشكين سايبان ابرو
  نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
نقل است كه ميگفت كه يكبار با ابولفارس بودم و آن شب عيدبود.وي نخفت. مرا به خاطر آمد كه اگر روغن گاو بودي از براي اين دوستان خداي عزوجل طعامي بساختمي.ابوالفارس را ديدم كه در خواب ميگفت: بيانداز اين روغن گاو از دست. و همچنين بر طريق تاكيد سه بار مي گفت:بيداركردم او را. گفتم: اين چه بود كه تو ميگفتي؟گفت: درخواب چنان ديدمي كه ما به جايي بوديم بلند و چنانستي كه گويي يا خواستيم خداي عزو جل را ديدن و دلها پر از هيبت گشته . تو در ميان ما بودي اما در دست تو روغن گاو بودي. تو را گفتمي كه بينداز اين روغن گاو را از دست.يعني حجاب تو هستي. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
نوش کن جام شراب یک منی           تا بدان بیخ غم از دل بر کنی
دل گشاده دار چون جام شراب        سرگرفته چند چون خم دنی
  نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 7:39  توسط سهيل   | 
من مطمئن هستم که در بین خوانندگان این وبلاگ ,صاحبدلان و شکسته دلان بسیاری وجود دارد که به آه سینه و دعای آنان قضا بر می گردد. به همین خاطر از همه شما عزیزان خواهشمندم که برای سلامتی و تندرستی تانی مهربان  که به گردن من و این وبلاگ حق بسیاری دارد,دعا نمایید.و برای همسر ایشان آقا نیما عزیز  نیز توان و تحمل گذراندن این ایام سخت را از خداوند متعال خواستار گردیم.
  نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 7:39  توسط سهيل   | 
سلامي چو بوي خوش آشنايي       بدان مردم ديده روشنايي
درودي چو نور دل پارسايان              بدان شمع خلوتگه پارسايي
  نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
نقل است كه يك روز در طواف خلقي را ديد كه به كارهاي دنيوي مشغول بودند و با يكديگر سخن ميگفتند. به رفت پاره اي آتش و هيزم بياورد. از وي پرسيدند : چه خواهي كردن؟ گفت: مي خواهم كه كعبه بسوزم تا خلق از كعبه فارغ آيند و به خداي پردازند. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
عيد سعيد قربان را به همه شما بزرگواران تبريك و تهنيت عرض مي نمايم.
يارب اين نوگل خندان كه سپردي به منش     مي سپارم به تو از دست حسود چمنش
گرچه از كوي وفا گشت بصد مرحله دور        دور باد آفت و دورفلك ازجان و تنش
  نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 7:14  توسط سهيل   | 
نقل است كه ترسايي در روم شنيده بود كه به ميان مسلمانان اهل فراست بسيار است . از براي امتحان از آنجا به جانب دارالسلام روان شد .مرقع درپوشيدو خود را به شبيه صوفيان به راه آورد. مي آمد تا به خانقاه شيخ ابوالعباس قصاب درآمد.چون پاي به خانقاه درآورد _شيخ مردي تند بود_ چون نظرش بر وي افتاد گفت: اين بيگانه كسيت؟در كارآشنايان چه كار دارد؟ ترسا گفت: يكي معلوم شد از آنجا بيرون آمد و رو به خانقاه شيخ ابوالعباس نهاوندي نهاد و آنجا نزول كرد. معلوم شيخ كردند و هيچ نگفت و اورا التفات بسيار نمود چنانكه ترسا را از آن حسن خلق او خوش آمد و چهار ماه آنجا بماند كه با ايشان وضو مي ساخت و نماز ميگذاشت و بعد از چهار ماه پاي افزار در پاي كرد تا برود. شيخ آهسته در گوش او گفت:جوانمردي نباشد كه بيايي با درويشان نان و نمك بخوري و به ايشان صحبت داري و به آخر همچنانكه آمده اي بروي يعني بيگانه آيي و بيگانه روي. آن ترسا در حال مسلمان شد. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 7:12  توسط سهيل   | 
اي صباگربگذري بر ساحل رود ارس       بوسه زن برخاك آن وادي و مشكين كن نفس
منزل سلمي كه بادش هر دم ازما صد سلام       پرصداي ساربانان بيني و بانگ جرس
  نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 6:36  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت:وقتي نذر كردم كه باديه را بگذارم بي زاد و راحله.چون به باديه در آمدم جواني بعد از من همي آمد و مرابانگ همي كردكه: السلام عليك يا شيخ! ايستادم و جواب باز دادم.نگاه كردم. جوان ترسابود.گفت:دستوري هست تا با تو صحبت دارم. گفتم آنجا كه من مي روم تو را راه نيست. در اين صحبت چه فايده يابي؟ گفت: آخربيايم و تبرِِِِِكي باشد.
يك هفته همچنان برفتيم. روز هشتم گفت: يا زاهد! گستاخي كن با خداوند خويش چونكه گرسنه ام و چيزي خواه. خواص گفت:گفتم الهي! به حق محمد(ص) كه مرا در پيش بيگانه خجل نگرداني و از غيب چيزي پديد آوري. در حال طبقي ديدم پر نان و ماهي بريان و رطب و كوزه آب كه پديد آمد.هر دو بنشستيم و به كار برديم.چون هفت روز ديگر برفتيم روز هشتم بدو گفتم: اي راهب! تو هم قدرت خويش بنمايي كه گرسنه گشتم. جوان تكيه بر عصا زد و لب بجنباند. دو خوان پديد آمد آراسته پرحلوا و ماهي و رطب و در كوزه آب. من متحّير شدم. مرا گفت:اي زاهد!بخور. من از خجالت نخوردم. گفت: بخور تا تو را بشارت دهم. گفتم:نخورم تا بشارتم ندهي. گفت:بشارت نخست آن است كه زنّار مي بُرّم. پس زنار ببرّيد شهادتين گفت. و ديگر بشارت آن است كه گفتم:الهي به حق اين پير كه او را نزديك تو قدري هست و دين وي حق است طعام فرستي تا من در وي خجل نگردم.و اين نيز به بركت تو بود.چون نان بخورديم و برفتيم تا مكه او همانجا مجاور بنشست تا اجلش نزديك آمد (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 6:36  توسط سهيل   | 
اي سرو باغ حسن كه خوش مي روي به ناز    عشّاق را بنازتو هر لحظه صد نياز
فرخنده باد طلعت خوبت كه در ازل                   ببريده اند بر قد سروت قباي ناز
  نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 9:17  توسط سهيل   | 
نقل است كه ابوبكر ورّاق عمري در آرزوي خضر بود و هر روز به گورستان رفتي و باز آمدي.دررفتن و بازآمدن جزوي از قرآن برخواندي. يك روز چون از دروازه بيرون شد پيري نوراني پيش آمد و سلام كرد.جواب داد . پيرگفت:صحبت خواهي؟ گفت:خواهم. پير با او روان شد و تا به گورستان ودر راه با او سخن ميگفت و همچنان بازگشتند و سخن گويان مي آمدند تا به دروازه رسيدند. چون باز خواست كرد پيرگفت:عمري كه ميخواهي كه مرا بيني. من خضرم.امروز كه با من صحبت داشتي از خواندن يك جزو قرآن محروم ماندي. چون صحبت خضر چنين است صحبت ديگران چه خواهد بود؛ تا بداني كه عزلت و تجريد و تنهايي بر همه كارها شرف دارد. (تذکره الاولیا)
  نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 9:17  توسط سهيل   | 
شهادت حضرت امام محمد باقر(ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
بيا با مامورزاين كينه داري                      كه حق صحبت ديرينه داري
نصيحت گوش كن كاين دُر بسي به        از آن گوهر كه در گنجينه داري
  نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 7:44  توسط سهيل   | 
نقل است كه وقتي شيخ در صومعه نشسته بود با چهل درويش و هفت روز كه هيچ طعامي نيافته بودند. يكي بر در صومعه آمد با خرواري آرد و گوسفندي. و گفت: اين صوفيان را آورده ام. چون شيخ بشنود گفت: از شما هر كه نسبت به تصوف درست ميتواند كرد بستاند. من ياري زهره ندارم كه لاف تصوف زنم. همه دم در كشيدند تا مرد آن آرد و آن گوسفند باز گردانيد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 7:43  توسط سهيل   | 
ما را ز خيال تو چه پرواي شراب است       خم گو سر خود گير كه خمخانه خرابست
گرخمر بهشت است بريزيد كه بيدوست      هر شربت عذبم كه دهي عين عذابست
  نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
نقل است وقتي كه درنماز بود طرّاري بيامد و ردا از كتف شيخ بازكرد و به بازاربردتا بفروشد درحال دستش خشك شد. او را گفتند:مصلحت تو آن است كه باز بري به خدمت شيخ و شفاعت كني تا دعا كند.باشد كه خداي تعالي دستت باز دهد. طرّارباز آمد و شيخ همچنان درنماز بود و ردا در كتف شيخ داد و بنشست تا شيخ از نماز فارغ شد.در قدمهاي او افتاد و عذر مي خواست و زاري مي كرد. حال بگفت.شيخ گفت:به عزت و جلال خداي كه نه از بردن خبردارم و نه از آوردن.پس گفت:الهي او برده باز آورد.آنچه ازو ستده اي بازده.درحال دستش نيك شد. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
اگر شراب خوري جرعه فشان بر خاك      از آن گناه كه نفعي رسد به غير چه باك
مخوردريغ و بخور مي بناله دف وچنگ       كه بي دريغ زند روزگار تيغ هلاك
  نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 5:8  توسط سهيل   | 
نقل است كه يك روز به سرچاهي رسيد.دلو فرو گذاشتوپر زر برآمد. نگوساركرد.باز فرو گذاشت پرمروايد بر آمد. نگوسار كرد، وقتش خوش شد. گفت : الهي خزانه بر من عرضه ميكني ميدانم كه تو قادري و داني كه بدين فريفته نشوم . آبم ده تا طهارت كنم. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 5:7  توسط سهيل   | 
صلاح كار كجا و من خراب كجا                   ببين تفاوت ره كز كجاست به كجا
دلم زصومعه بگرفت و خرقه سالوس        كجاست دير مغان و شراب ناب كجا
  نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 5:10  توسط سهيل   | 
نقل است كه در راه اشتري داشت و زاد و راحله خود بر آنجا نهاده بود. كسي گفت: بيچاره آن اشترك كه بار بسيار است براو، و اين ظلمي تمام است. بايزيد چون اين سخن به كرات از او بشنود.گفت:اي جوانمرد!بردارنده بار اشترك نيست. فرونگريست تا باربر پشت اشتر هست؟ بار به يك بدست(يك وجب)از پشت اشتر برترديدو او را از گراني هيچ خبر نبود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 5:9  توسط سهيل   | 
منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز       چه شكر گويمت اي كارساز بنده نواز
نيازمند بلا گو رخ از غبار مشوي                كه كيمياي مرادست خاك كوي نياز
  نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 5:9  توسط سهيل   | 
از همه دوستان و بزرگواراني كه با لطف و محبت بسيار خويش وبا شركت در طرح يلدا با حافظ تفال هاي شب يلدايشان را به يادگار در اين وبلاگ به ثبت رساندند كمال تشكر و قدرداني را دارم. به اميد آنكه اينگونه سنتهاي زيبا و قديمي ايراني هميشه جاودان بماند.
ميزبان هر روز شما با حافظ : سهيل
  نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 5:8  توسط سهيل   | 
دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس          نسيم روضه شيرازپيك راهت بس
دگر زم منزل جانان سفر مكن درويش       كه سير معنوي و كنج خانقاهت بس
با تشكر صميمانه از همه شما بزرگواران كه با محبت ولطف خويش تفال هاي شب يلدا را بيان نموديد.همچنان در انتظار تفال ساير دوستان در پست يلداباحافظ هستيم.
  نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 5:6  توسط سهيل   |