تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

معاشران گره از زلف يار باز کنيد                   شبي خوشست بدين جمله اش دراز کنيد
حضورخلوت انس است ودوستان جمعند      وان يکادبخوانيد و در فراز کنيد

طولاني ترين شب سال را شروع ميکنيم درحاليکه در سينه خرمي بهار را داريم ودر دل گرماي تابستان .يلدا را با حافظ خواهيم بود تا فرارسيدن فردايي که آغاز نور است و شور و عشق. و به همه ثابت خواهيم کرد که هيچگاه تاريکي و ظلمت و سرما بر وجود ما حاکم نخواهد شد.
لطفا دو بیت اول تفالی را که در این شب گرفته اید در قسمت نظرات مرقوم نمایید
درضمن در اين شب از دعا کردن در حق يکديگر نيز غافل نباشيد.

  نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 15:4  توسط سهيل   | 
شهادت حضرت جوادالائمه(ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم
سينه ازآتش دل درغم جانانه بسوخت      آتشي بود دراين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت              جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

براي شب يلدا طرحي را داريم به نام يلدا باحافظ و از همه شما بزرگواران درخواست ميكنم كه هر غزلي كه در شب يلدا در جمع خانواده اتون قرائت مي شود را همان شب يا روزهاي بعددرهمين وبلاگ كامنت بگذاريد.اطلاعات بيشتر را در وبلاگ صبح بهاری ملاحظه نماييد.شيرازي مهربان هم لوگوي زيبايي براي اين منظور طراحي كرده اند كه هر كس خواست ميتونه در وبلاگش قرار بدهد لینک لوگو را هم در نظرات گذاشته ام .با تشكر ازهمه شما بزرگوران.
**به جهت احترام به شهادت جوادالائمه(ع) بعد از ظهر يك پست مخصوص يلدا با حافظ خواهم گذاشت.
  نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:50  توسط سهيل   | 
دوش با من گفت كارداني تيزهوش            وز شما پنهان نشايد كرد سرّ مي فروش
گفت آسان گيربرخود كارها كزروي طبع     سخت ميگيردجهان برمردمان سخت كوش

براي شب يلدا طرحي را داريم به نام يلدا باحافظ و از همه شما بزرگواران درخواست ميكنم كه هر غزلي كه در شب يلدا در جمع خانواده اتون قرائت مي شود را همان شب يا روزهاي بعددرهمين وبلاگ كامنت بگذاريد.اطلاعات بيشتر را در وبلاگ صبح بهاری ملاحظه نماييد.شيرازي مهربان هم لوگوي زيبايي براي اين منظور طراحي كرده اند كه هر كس خواست ميتونه در وبلاگش قرار بدهد لینک لوگو را هم در نظرات گذاشته ام .با تشكر ازهمه شما بزرگوران
  نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
نقل است که وقتی خادمه رابعه پيازی می کرد که روزها بود تا طعام نساخته بودند . به پياز حاجت بود . خادمه گفت :از همسايه بخواهم .رابعه گفت :چهل سال است تا من با حق تعالی عهد دارم که از غير او هيچ نخواهم . گو پياز مباش. در حال مرغی از هوا درآمد ، پيازی پوست کنده در تابه انداخت . گفت :از مکر ايمن نيم . ترک پياز کرد و نان تهی بخورد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
اين نسيم سحر آرامگه يار كجاست          منزل آن مه عاشق كش عيّار كجاست؟
شب تار است و ره وادي ايمن در پيش     آتش طور كجاست موعد ديدار كجاست

براي شب يلدا طرحي را داريم به نام يلدا باحافظ و از همه شما بزرگواران درخواست ميكنم كه هر غزلي كه در شب يلدا در جمع خانواده اتون قرائت مي شود را همان شب يا روزهاي بعددرهمين وبلاگ كامنت بگذاريد.اطلاعات بيشتر را در وبلاگ صبح بهاری ملاحظه نماييد.شيرازي مهربان هم لوگوي زيبايي براي اين منظور طراحي كرده اند كه هر كس خواست ميتونه در وبلاگش قرار بدهد لینک لوگو را هم در نظرات گذاشته ام .با تشكر ازهمه شما بزرگوران
  نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 5:8  توسط سهيل   | 
و گفت : در تورات خوانده ام که حق تعالی می گويد ای صديقان تنعم کنيد در دنيا به ذکر من که ذکر من در دنيا نعمتی عظيم است و در آخرت جزايی جزيل . و گفت : در بعضی کتب منزل است که حق تعالی می فرمايد که با عالمی که دنيا دوست دارد کمترين چيزی که با او بکنم آن بود که حلاوت ذکر خويش از دل او ببرم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 5:7  توسط سهيل   | 
اي صبا نكهتي از خاك ره يار بيار        ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
نكته روح فزا از دهن دوست بگو        نامه خوش خبر از عالم اسرار بيار

براي شب يلدا طرحي را داريم به نام يلدا باحافظ و از همه شما بزرگواران درخواست ميكنم كه هر غزلي كه در شب يلدا در جمع خانواده اتون قرائت مي شود را همان شب يا روزهاي بعددرهمين وبلاگ كامنت بگذاريد.اطلاعات بيشتر را در وبلاگ صبح بهاری ملاحظه نماييد.شيرازي مهربان هم لوگوي زيبايي براي اين منظور طراحي كرده اند كه هر كس خواست ميتونه در وبلاگش قرار بدهد لینک لوگو را هم در نظرات گذاشته ام .با تشكر ازهمه شما بزرگوران
  نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 4:57  توسط سهيل   | 
و در معرفت چنان بود که سخن اوست که :ما رايت شيئا الا و رايت الله فيه . هيچ چيز نديدم ، الا که خدايرا در آن چيز ديدم و از و پرسيدند :خدايرا می شناسی ؟ساعتی خاموش سر فروافگند .پس گفت :هرکه او را بشناخت سخنش اندک شد و تحيرش دايم گشت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 4:56  توسط سهيل   | 
دوش از مسجدسوي ميخانه آمد پيرما           چيست ياران طريقت بعد ازاين تدبيرما
ما مريدان روي سوي قبله چون آريم چون      روي سوي خانه خُمّار داد پيرما

براي شب يلدا طرحي را داريم به نام يلدا باحافظ و از همه شما بزرگواران درخواست ميكنم كه هر غزلي كه در شب يلدا در جمع خانواده اتون قرائت مي شود را همان شب يا روزهاي بعددرهمين وبلاگ كامنت بگذاريد.اطلاعات بيشتر را در وبلاگ صبح بهاری ملاحظه نماييد.شيرازي مهربان هم لوگوي زيبايي براي اين منظور طراحي كرده اند كه هر كس خواست ميتونه در وبلاگش قرار بدهد لینک لوگو را هم در نظرات گذاشته ام .با تشكر ازهمه شما بزرگوران.
  نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 5:9  توسط سهيل   | 
نقل است که شبی حسن و ياری دو سه بر رابعه گذشتند . رابعه چراغ نداشت . ايشان را دل روشنايی خواست . رابعه به دهن پف کرد . در سر انگشت خويش ، و آن شب تا روز انگشت او چون چراغ می افروخت ، و تا صبح بنشستند در آن روشنايی . اگر کسی گويد اين چون بود ، گويم چنانکه دست موسی عليه السلام . اگر گويد پيغمبری بود ، گويم :هرکه متابعت نبی کند او رااز نبوت ذره ای نصيب تواند بود ، (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 5:8  توسط سهيل   | 
راهي بزن كه آهي برساز آن توان زد      شعري بخوان كه با آن رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سرتوان نهادن             گلبانگ سر بلندي بر آسمان توان زد

براي شب يلدا طرحي را داريم به نام يلدا باحافظ و از همه شما بزرگواران درخواست ميكنم كه هر غزلي كه در شب يلدا در جمع خانواده اتون قرائت مي شود را همان شب يا روزهاي بعددرهمين وبلاگ كامنت بگذاريد.اطلاعات بيشتررا در وبلاگ صبح بهاری  ملاحظه نماييد.با تشكر ازهمه شما بزرگوران.

  نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 4:59  توسط سهيل   | 
و گفت : سزاوار است کسی را که خدای به معرفت خودش عزيز گردانيده است که هرگز از مشاهده او به غير او باز ننگرد و هيچ کس را بر او اختيار نکند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 4:51  توسط سهيل   | 
چو آفتاب مي از مشرق پياله بر آيد       ز باغ عارض ساقي هزاران لاله بر آيد
نسيم در سر گل بشكند كلالة سنبل     چو از ميان چمن بوي آن كلاله برآيد
  نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
و گفت :هرکه را سخن نه از سر حکمت است عين آفت است . و هر که را خاموشی نه از سرفکرت است آن برشهوت و غفلت است ، و هر نظر که نه از سر عبرت است آن همه لهو و ذلت است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
ايدل گر از آن چاه زنخدان بدر آئي              هرجاكه روي زود پشيمان بدر آئي
هش دار كه گر زمزمه عقل كني گوش      آدم صفت از روضه رضوان بدر آئي
  نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 6:22  توسط سهيل   | 
نقل است که شبی تا روز نخفت و می گفت :اگرم عذاب کنی من تو را دوست دارم ، و اگرم عفو کنی من تو را دوست دارم. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 6:22  توسط سهيل   | 
صبابلطف بگو آن غزال رعنا را         كه سربكوه و بيابان تو دادة ما را
شكرفروش كه عمرش دراز باد       تفقّدي نكند طوطي شكر خارا؟
  نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 5:5  توسط سهيل   | 
ابراهيم از برکت صحبت او به جايی رسيد که باديه را بی زاد و راحله قطع می کرد . تا ابراهيم گفت : شبی ندايی شنيدم که :«برو و يوسف حسين را بگوی که تو از راندگانی .» ابراهيم گفت : مرا اين سخن چنان سخت آمد که اگر کوهی بر سر من زدندی آسانتر از آن بودی که اين سخن با وی گويم . شب ديگر به تهديدتر از آن شنيدم که :«به او بگوی که تو از راندگانی . » برخاستم و غسلی کردم و استغفار کردم و متفکر بنشستم . تا شب سوم همان آواز شنيدم که :«به او بگوی که تو از راندگانی و اگر نگويی زخمی خوری - چنانکه برنخيزی .» برخاستم و به اندوهی تمام در مسجد شدم . او را ديدم در محراب نشسته . چون مرا بديد گفت : هيچ بيت ياد داری؟ گفتم : دارم . بيتی تازی ياد داشتم ، بگفتم . او را وقت خوش شد . برخاست وديری برپای بود و آب از چشمش روان شد ، چناکه با خون آميخته بود . پس روی به من کرد و گفت : از بامداد تا اکنون پيش من قرآن می خواندند ، يک قطره آب از چشم من نيامد . بدين يک بيت که گفتی چنين حالتی ظاهر شد - طوفان از چشم من روان شد - مردمان راست می گويند ، که او زنديق است و از حضرت خطاب راست می آيد که او از راندگان است . کسی از بيتی ار چنين شود و از قرآن برجای بماند رانده بود . ابراهيم گفت : من متحير شدم در کار او و اعتقاد من سستی گرفت . ترسيدم و برخاستم و روی در باديه نهادم . اتفاقا با خضر افتادم . فرمود : يوسف حسين زخم خورده حق است ولکن جای او اعلی عليين است - که در راه حق چندان قدم بايد زد که اگر دست رد به پيشانی تو بازنهند هنوز اعلی عليين جای تو باشد - که هرکه در اين راه از پادشاهی بيفتد از وزارت نيفتد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 5:4  توسط سهيل   | 
خلوت گزيده رابه تماشاچه حاجتست     چون كوي دوست هست بصحراچه حاجتست
جانابحاجتي كه ترا هست با خدا             كاخر دمي بپرس كه ما را چه حاجتست
  نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 5:7  توسط سهيل   | 
بزرگی گفته است از مشايخ که به نزديک بوحازم درآمدم. وی را يافتم خفته . زمانی صبر کردم تا بيدار شد . گفت :در اين ساعت پيغامبر را بخواب ديدم صلی الله عليه و سلم که مرا به تو پيغام داد و گفت :حق مادر نگاه داشتن تورا بسی بهتر از حج کردن .بازگرد و رضای او طلب کن . من از آنجا بازگشتم و به مکه نرفتم . رحمة الله عليه .(تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 5:7  توسط سهيل   | 
من ترك عشق و شاهد و ساغر نميكنم      صدبارتوبه كردم و ديگر نميكنم
باغ بهشت و ساية طوبي و قصر حور          با خاك كوي دوست برابر نميكنم
  نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 5:3  توسط سهيل   | 
و گفت : خدای تعالی از آن کريمتر است که عارفان را دعوت کند به طعام بهشت ، که ايشان راهمتی است که جز به ديدار خدای سر فرو نيارد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 5:3  توسط سهيل   | 
شراب بيغش و ساقي خوش دو دام رهند      كه زيركان جهان ازكمندشان نرهند
من ارچه عاشقم ورندومست ونامه سياه       هزارشكركه ياران شهربي گنهند
  نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 5:6  توسط سهيل   | 
از بزرگان مستجاب الدعوة بود. چنانکه دعای او مجرب همگنان شد . بلکه روزی پيرزنی بيامد و در دست و پای او فتاد و بسی بگريست که پسری دارم که از من غايب است . ديرگاهست و مرا طاقت فراق نماند . از بهر خدای دعايی بگوی تا بود که حق تعالی به برکت دعای تو او را به من بازرساند . گفت :هيچ سيم داری ؟گفت :دو درم دارم .گفت :بيار به درويشان ده .و دعايی بگفت ؛ و گفت :برو که به تو رسيد . زن هنوز به در سرای نرسيده بود که پسر را ديد . فرياد برآورد.گفت :اينک پسر من و او را ببر.حبيب آورد . گفت :حال چگونه بود؟گفت :به کرمان بودم . استاد مرا به طلب گوشت فرستاده بود . گوشت بستدم و به خانه باز می رفتم ، بادم در ربود . آوازی شنيدم که ای باد او را به خانه خود رسان . به برکت دعای حبيب و به برکت دو درم صدقه اگر کسی گويد باد چگونه آورد گويم چنانکه چهل فرسنگ شادروان سليمان عليه السلام می آورد ، و عرش بلقيس در هوا می آورد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 5:6  توسط سهيل   | 
بخت از دهان يار نشانم نمي دهد             دولت خبر ز راز نهانم نميدهد
از بهر بوسه ز لبش جان همي دهم         اينم همي ستاند و آنم نميدهد
  نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 5:2  توسط سهيل   | 
نقل است که روزی به گورستان می گذشت - با جماعتی درويشان - بديشان گفت :در اين گورستان مردان اند که سر همت ايشان به بهشت فرو نمی آمده است ، لکن چندان حسرت با خاک ايشان تعبيه است که اگر ذره ای از آن حسرت بر اهل آسمان و زمين عرضه کنند همه از بيم فرو ريزند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 5:1  توسط سهيل   | 
طفیل هستی عشقند آدمی و پری                 ارادتـی بنــــــــــما تا ســـــعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش       که بنده را نخرد کس به عیب بی هنري
  نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385ساعت 8:14  توسط سهيل   | 
يوسف گفت : مرا وصيتی کن . گفت : تو را سه وصيت می کنم . يکی بزرگ ؛ و يکی ميانه ؛ و يکی خرد . وصيت بزرگ آن است که هرچه خوانده ای فراموش کنی ، و هرچه نبشته ای بشويی تا حجاب برخيزد .
يوسف گفت : اين نتوانم . پس گفت : ميانه آن است که مرا فراموش کنی و نام من با کسی نگويی که پير من چنين گفته است و شيخ من چنان فرموده است -که اين همه خويشتن ستايی است . گفت : اين هم نتوانم کردن . پس گفت : وصيت خرد آن است که خلق را نصيحت کنی و به خدای خوانی . گفت : اين توانم ، ان شاء الله . گفت : اما به شرطی نصيحت کنی که خلق را در ميان نبينی. گفت : چنان کنم . پس به ری آمد - و او بزر زاده ری بود - اهل شهر استقبال کردند . چون مجلس آغاز کرد سخن حقايق بيان کرد . اهل ظاهر به خصمی برخاستند که در آن وقت به جز علم صورت علمی ديگر نبود و او نيز در ملامت رفتی ، تا چنان شد که کس به مجلس او نيامدی . روزی درآمدکه مجلس بگويد . کسی را نديد . خواست که بازگردد . پيرزنی آواز داد : نه ! با ذوالنون عهد کرده بودی که خلق را درميان نبينی در نصيحت گفتن و از برای خدای گويی .
چون اين بشنيد متحير شد و سخن آغاز کرد . اگر کسی بودی و اگر نه پنجاه سال بدين حال بگذرانيد و ابراهيم خواص مريد او شد و حال او قوی گشت. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385ساعت 7:7  توسط سهيل   | 
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش         که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آنکه اهل نظر بر کناره میرفتند                 هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
  نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
گفت :آنکه از دوزخ گريزان بود و بهشت را جويان بود و طالب رضاي رحمان بود و سخن اوست که بر شما باد که از دنيا احتراز کنيد که به من درست چنين رسيده است که روز قيامت بنده اي را که دنيا را عظيم داشته بود به پاي کنند بر سر جمع ، پس منادي کنند که بنگريد که اين بنده اي است که آنچه حق تعالي آن را حقير داشته است و آنچه خداي دشمن داشته او دوست و عزيز داشته است و انچه خداي انداخته است او برگرفته . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن     منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم    که در طریقت ما کافریست رنجیدن

  نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 7:26  توسط سهيل   | 
گفتم كيم دهان و لبت كامران كنند        گفتا بچشم هر چه توگوئي چنان كنم
گفتم خراج مصر طلب ميكند لبت          گفتا درين معامله كمتر زيان كنند
  نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 5:12  توسط سهيل   | 
کسی از او وصيت خواست . گفت :وصيت می کنم تو را بدانکه پادشاه باشی در دنيا و آخرت . مرد گفت :اين چگونه بود . گفت :چنانکه در دنيا زاهد باشی . يعنی چون در دنيا زاهد باشی به هيچ کس طمع نبود و همه خلق را محتاج بينی . لاجرم توغنی و پادشاهی ! هر که چنين باشد پادشاه دنيا باشد و پادشاه آخرت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 5:11  توسط سهيل   | 
لبش مي بوسم و در مي كشم مي       بآب زندگاني برده ام پي
نه رازش مي توانم گفت با كس              نه كس را مي توانم ديدبا وي
  نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر1385ساعت 5:29  توسط سهيل   | 
يکی از ياران گفت :شبی حسن در خانه من می ناليد . گفتم اين ناله تو از چيست با چنين روزگاری که تو داری بدين آراستگی ؟ گفت :از آن می نالم و می گريم که نبايد بی علم و قصد حسن کاری رفته باشد يا قدمی به خطا برداشته يا سخنی به زبان آمده باشد برو که اکنون تو را بر درگاه ما قدری نماند . پس از اين هيچ چيز از تو نخواهيم پذيرفت. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر1385ساعت 5:29  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت ثامن الائمه علي ابن موسي الرضا(ع)راتبريك و تهنيت عرض مي نمايم.
افسرسلطان گل پيداشدازطرف چمن     مقدمش يارب مبارك بادبرسروچمن
خوش بجاي خويشتن بوداين نشست خسروي   تا نشيندهركسي اكنون بجاي خويشتن
  نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 0:36  توسط سهيل   | 
نقل است که برادری داشت . به مکه رفت و به مجاوری بنشست و به يحيی نامه ای نوشت که مرا سه چيز آرزو بود . دو يافتم ، يکی مانده است . دعا کن تا خداوند آن يکی نيز کرامت کند . مرا آرزو بود که آخر عمر خويش به بقعه فاضلتر بگذارم ، به حرم آمدم ، که فاضلتر بقاع است ؛ و دوم آرزو بود که مرا خادمی باشد تا مرا خدمت کند و آب وضوی من آماده دارد ، کنيزکی شايسته خدای مرا عطا داد ، سوم آرزوی من آن است که پيش از مرگ تو را ببينم . بود که خداوند اين روزی کند . يحيی جواب نوشت : آنکه گفتی آرزوی بهترين بقعه بود تو را ، بهترين خلق باش و به هر بقعه که خواهی باش ، که بقعه به مردان عزيز است نه مردان به بقعه - و اما آنکه گفتی : مرا خادمی آرزو بود يافتم ، اگر تو را مروت بودی جوانمردی بودی ، خادم حق را خادم خويش نگردانيدی و از خدمت حق بازنداشتی و به خدمت خويش مشغول نکردی . تو را خادمی می بايد بود ، مخدومی آرزو می کنی ؟ مخدومی از صفات حق است و خادمی از صفات بنده . بنده را بنده بايد بود . چون بنده را مقام حق آرزو کرد فرعونی بود . و اما آنکه گفتی مرا آرزوی ديدار توست ، اگر تو را از خدای خبر بودی از من تو را ياد نيامدی . با حق صحبت چنان کن که تو را هيچ جا برادر ياد نيايد - که آنجا فرزند قربان بايد کرد - تا به برادر چه رسد . اگر او رايافتی من تو را به چه کار آيم ؟ و اگر نيافتی از من تو را چه سود ؟ (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 0:35  توسط سهيل   | 
گفتا برون شدي به تماشاي ماه نو             از ماه ابروان منت شرم باد رو
عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست       غافل زحفظ جانب ياران خودمشو
  نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 5:7  توسط سهيل   | 
و گاه بودی که از غايت گرسنگی با اصحاب به خانه حسن بصری شدی و آنچه يافتی بخوردی . چون حسن بيامدی بدان شاد شدی و سخن اوست که گفتی :فرخ آنکس که بامداد گرسنه خيزد و شبانگاه گرسنه خفتد و بدين حالت از خدای راضی باشد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 5:7  توسط سهيل   | 
دوش در حلقة ما قصة گيسوي تو بود           تا دل شب سخن از سلسلة موي تو بود
دل كه از ناوك مژگان تو در خون ميگشت       باز مشتاق كمانخانة ابروي تو بود
  نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 6:47  توسط سهيل   | 
نقل است که روزی يکی براو آمد واو در سردابه ای بود . گفت :ای عتبه !مردمان حال تو از من می پرسند . چيزی به من نمای تا ببينم . گفت :بخواه ! چه ات آرزو است ؟مرد گفت :رطبم می بايد . و زمستان بود . گفت :بگير ! زنبيلی بدو داد پر رطب . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 6:46  توسط سهيل   | 
صوفي بيا كه آينة صافيست جام را      تا بنگري صفاي مي لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس        كاين حال نيست زاهد عالي مقام را
  نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 6:40  توسط سهيل   | 
و گفت : خوانده ام در بعضی از کتب منزل که حق تعالی امت محمد را دو چيز داده است که نه جبرئيل را داده است و نه ميکاييل را :يکی آن است که فاذکرونی اذکرکم.چون مرا ياد کنند شما را ياد کنم و ديگر ادعونی استجب لکم :چون مرا بخوانيد اجابت کنم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 6:39  توسط سهيل   | 
سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندي    خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي
دعاي صبح وآه شب كليدگنج مقصوداست   بدين راه و روش ميرو كه بادلدارپيوندي
  نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 5:26  توسط سهيل   | 
. چون بروزگاری برآمد بی برگ و نوا شد . زن از وی نفقات و دربايست طلب می کرد . حبيب بدر بيرون آمد و قصد صومعه کرد تا عبادت پيش گيرد و چون شب درآمد بر زن بازآمد . زن او را پرسيد که :کجا کار کردی که چيزی نياوردی ؟حبيب گفت :آنکس که من از جهت او کار می کردم پس کريم است و از کرم او شرم دارم که از وی چيزی بخواهم . او خود چون وقت آيد بدهد که می گويد هر ده روز مزد می دهم . پس هر روز بدان صومعه می رفتو عبادت می کرد تا ده روز . روز دهم چون نماز پيشين رسيد انديشه کرد که امشب به خانه چه برم و با زن چه گويم و بدان تفکر فرو شد . در حال خداوند تعالی مسلوخ ، و يک حمال ديگر با روغن و انگبين و توابل و حويج حمالان آن برداشته بودند ، و جوانمردی ماهروی با ايشان اندر صره ای سيصد درم سيم به در خانه حبيب آمد و در بزد . زن درآمد . گفت :چه کار تست ؟آن جوانمرد نيکوروی گفت :اين جمله را صاحب كار حبيب فرستاده است . حبيب را بگوی که تو در کار افزای تا ما در مزد بيفزاييم.اين بگفت و برفت . چون شب در آمد حبيب خجل زده و غمگين روی به خانه نهاد . چون به در خانه رسيد ، بوی نان و ديگ می آمد . زن حبيب پيش او بازرفت و رويش پاک کرد و لطف کرد . چنانکه هرگز نکرده بود . گفت :ای مرد ! اين کار از بهر آنکه می کنی آنکس پس نيکومهتری است با کرامت و شفقت . اينک چنين و چنين فرستاده به دست جوانمردی نيکوروی و گفت :حبيب چون بيايد او را بگوی که تو در کار افزای تا ما در مزد بيفزاييم. حبيب متحير شد و گفت :ای عجب ! ده روز کار کردم ، با من اين نيکويی کرد . اگر بيشتر کنم دانی که چه کند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 5:25  توسط سهيل   | 
زاهد ظاهرپرست دركارماآگاه نيست     درحق ماهرچه گويندجاي هيچ اكراه نيست
درطريقت هرچه پيش سالك آيدخيراوست   درصراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست
  نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 5:20  توسط سهيل   | 
و گفت :همه چيز اندر دو چيز يافتم يکی مرا و يکی نه مرا . آنکه مراست اگر بسيار از آن بگريزم هم سوی من آيد و آنکه نه مراست اگر بسی جهد کنم به جهد خويش هرگز در دنيا نيابم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 5:19  توسط سهيل   | 
به چشم كرده ام ابروي ماه سيمائي       خيال سبز خطي نقش بسته ام جائي
اميد هست كه منشور عشقباري من        از آن كمانچة برو رسد بطغرائي
  نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت 5:19  توسط سهيل   | 
زيارت حرم تنهاشبگرد يتيم نواز كوفه و قرار گرفتن در بين الحرمين خود حكايتي است و سعادتي كه ميتونم بگم همه در ارزوي آن هستيم.يكي از همراهان همیشگی امون به اين سعادت دست يافته و از اين سفربرگشته اند. براي استقبال بريم خونه اشون.
  نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت 5:18  توسط سهيل   | 
شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست    صلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست
اساس توبه كه درمحكمي چو سنگ نمود    ببين كه جام زجاجي چه طرفه اش بشكست
  نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت 2:15  توسط سهيل   | 
و يک روز در بر قتيبه بن مسلم شد ، با جامه صوفي .گفت :صوف چرا پوشيده ای ؟خاموش بود .گفت : چرا پاسخ ندهی؟گفت : خواهم که بگويم از زهد ، نه که بر خويشتن ثنا گفته باشم ، يا از درويشی نه که از حق تعالی گله کرده باشم. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت 2:14  توسط سهيل   | 
آن ياركزو خانة ما جاي پري بود                  سرتاقدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فروكش كنم اين شهر ببويش       بيچاره ندانست كه يارش سفري بود
  نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 5:8  توسط سهيل   | 
هيچ مقام در راه خدای بالای علم نيست و از بهر اين بود که فرمان به زيادت خواستن هيچ صفت نيامد الا علم . چنانکه در سخن مشايخ است که کرامات درجه چهاردهم طريقت است و اسرار و علم در درجه هشتادم . از جهت آنکه کرامات از عبادت بسيار خيزد و اسرار او تفکر بسيار ، و مثل اين حال سليمان است که اين کار که او داشت در عالم کس نداشت . ديو و پری ، وحوش و طيور مسخر باد و آب و آتش ، مطيع . بساطی چهل فرسنگ در هوا روان با آن همه عظمت زفان مرغان و لغت موران مفهوم . با ازين همه کتاب که از عالم اسرار است موسی را بود عليه السلام . لاجرم او باز آن همه کار متابع او بود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 5:8  توسط سهيل   | 
مي سوزم از فراقت روي از جفا بگردان        هجران بلاي ما شد يارب بلا بگردان
مه جلوه مي نمايدبرسبز خنگ گردون           تا او بسر در آيد بر رخش پا برگردان
  نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 7:36  توسط سهيل   | 
پرسيدند :قومی اند که در سخن ما را چندان می ترسانند که دل ما از خوف پاره شود . اين روا بود ؟گفت :امروز با قومی صحبت داريد که شما را بترسانند و فردا ايمن باشيد بهتر که صحبت با قومی داريد که شما را ايمن کنند وفردا به خوف اندر رسيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 7:35  توسط سهيل   | 
               ولادت حضرت معصومه (س) تبريك و تهنيت باد
دو يار زيرك و ازباده كهن دو مني      فراغتي و كتابي و گوشه چمني
من اين مقام بدنيا و آخرت ندهم       اگر چه در پي ام افتد هر دم انجمني
  نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 6:59  توسط سهيل   | 
. پس گفت : در هر عهدی نشانه ای باشد ، و در اين عهد نشانه ذوالنون مصری است ، و نام اعظم او را دادند . پيش او رو . يوسف چون بيدار شد جمله نهادش درد گرفت و شوق بر او غالب شد و روی به مصر نهد و در آرزوی نام بزرگ خدای تعالی می بود . چون به مسجد ذوالنون رسيد سلام کرد و بنشست . والنون جواب سلام داد . يوسف يکسال در گوشه مسجدی بنشست که زهره نداشت که از ذوالنون چيزی پرسد و بعد از يک سال ذوالنون گفت : اين جوانمرد از کجاست ؟ گفت : از ری . يک سال ديگر هيچ نگفت و يوسف هم در آن گوشه مقيم شد . چون يک سال ديگر بگذشت ذوالنون گفت : اين جوان به چه کار آمده است ؟ گفت : به زيارت شما . يک سال ديگر هيچ نگفت . پس از آن گفت : هيچ حاجتی هست ؟ گفت : بدان آمده ام که تا اسم اعظم به من آموزی . يک سال ديگر هيچ نگفت . بعد از آن کاسه چوبين سرپوشيده بدو داد و گفت : از رود نيل بگذر ، در فلان جايگاه پيری است . اين کاسه بدو ده و هرچه با تو گويد ياد گير . يوسف کاسه برداشت و روان شد چون پاره ای راه برفت وسوسه ای در وی پيدا شد که در اين کاسه چه باشد که می جبند . سر کاشه بگشاد . موشی برون جست و برفت . يوسف متحير شد . گفت : اکنون کجا روم ؟ پيش اين شيخ روم يا پيش ذوالنون . عاقبت پيش آن شيخ رفت با کاسه تهی . شيخ چون او را بديد تبسمی بکرد و گفت : نام بزرگ خدای از او درخواسته ای ؟ گفت : آری . گفت : ذالنون بی صبری تو می ديد ، موشی به تو داد - سبحان الله - موشی گوش نمی توان داشت . نام اعظم چون نگاه داری ؟ يوسف خجل شد و به مسجد ذوالنون بازآمد . ذوالنون گفت : دوش هفت بار از حق اجازت خواستم تا نام اعظم به تو آموزم . دستوری نداد . يعنی هنوز وقت نيست . پس حق تعالی فرمود که او را به موشی بيازمای . چون بيازمودم چنان بود . اکنون به شهر خود بازرو تا وقت آيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 6:58  توسط سهيل   | 
كنون كه بر كف گل جام باده صافست     بصد هزار زبان بلبلش در اوصافست
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير           چه وقت مدرسه و بحث كشف كشافست
  نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 5:12  توسط سهيل   | 
گفت:اگر تو خدايرا تعالی پرستش کنی به عبادت آسمانها و زمينها از تو نپذيرد تا باورش نداری. گفتند :چگونه باورش داريم . گفت :ايمن نباشی بدانچه تو را فراپذيرفته است و فارغ نبينی خويش را تا در پرستش او و به چيزی ديگرت مشغول نبايد بود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 5:11  توسط سهيل   |