نقلست که يکبار در خانقاهی می آمد با جامه خلق و از رسم صوفيان فارغ . بوظايف حقيقت مشغول شد اصحاب آن خانقاه بباطل با او انکار کردند و با شيخ خود می گفتند که او اهل خانقاه نيست . تا روزی احمد سرچاه آمد دلوش در چاه افتاد . او را برنجانيدند . احمد بر شيخ آمد و گفت : فاتحه ای بخوان تا دلو از چاه برآيد . شيخ متوقف شد که اين چه التماس است؟احمد گفت :اگر تو برنمی خوانی اجازت ده تا من برخوانم . شيخ اجازت داد . احمد فاتحه برخواند . دلو به سرچاه آمد . شيخ چون آن بديد ، کلاه بنهاد و گفت: ای جوان! تو کيستی که خرمن جاه من در برابر دانه تو کاه شد ؟گفت : ياران را بگوی تا به چشم کمی در مسافران نگاه نکنند که من خود رفتم . (تذكرة الاولياء)
ادامه ی غزل...
هزار حهد بکردم که یار من باشی مراد بخش دل بیقرار من باشی
چراغ دیده ی شب زنده دار من باشی انیس خاطر امّیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم عشوه ی او اگر کنم گله ای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه ی احزان عاشقان آیی دمی انیس دل سوگوار من باشی
شود غزاله ی خورشید صید لاغر من گر آهویی چو تو یکدم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه ی من اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی به جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافظ شهرم جُوی نمی ارزم مگر تو از کرم خویش یار من باشی