تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود                  رونق ميكده از درس و دعاي ما بود
نيكي پيرمغان بين كه چو ما بدمستان       هر چه كرديم بچشم كرمش زيبا بود
  نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 7:14  توسط سهيل   | 
ذوالنون گفت : دانستم که هر که توکل بر خدای کند ، خدای کار او را بسازد و رنج او ضايع نگذارد .پس در راه که می آمدم مرغکی نابينا را ديدم ، بردرختی نشسته - از درخت فرو آمد . من گفتم :اين بيچاره علف و آب از کجا می خورد ؟ به منقار زمين را بکاويد . دو سکره پديد آمد :يکی زرين ، پرکنجد ؛ و يکی سيمين ، پر گلاب . آن مرغ سير بخورد و بر درخت پريد ، و سکرها ناپديد شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 7:13  توسط سهيل   | 
اي كه در كوي خرابات مقامي داری    //   توئي امروز جم وقت كه جامي داري
اي كه با زلف و رخ يار گذاري شب و روز// فرصتت باد كه خوش صبحي و شامي داري
  نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
. سفيان ثوری را به خواب ديدند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : رحمت کرد . گفتند حال عبدالله مبارک چيست ؟ گفت : او از آن جمله است که روی دوبار به حضرت می رود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
مرامهرسيه چشمان زسربيرون نخواهدشد/قضاي آسمانست اين وديگرگون نخواهدشد
رقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت/مگر آه سحرخيزان سوي گردون نخواهد شد
  نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 7:5  توسط سهيل   | 
نقل است که گفت :دوستی داشتم فقير ، وفات کرد . او را به خواب ديدم . گفتم :خدای با تو چه کرد ؟گفت :مرا بيامرزيد و فرمودکه تو را آمرزيدم که از اين سفلگان دنيا هيچ نستدی با همه نياز . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 7:4  توسط سهيل   | 
مرا مي بيني و هر دم زيادت ميكني دردم//ترا مي بينم و ميلم زيادت ميشود هر دم
ز سامانم نمي پرسي نمي دانم چه سر داري//بدرمانم نمي كوشي نميداني مگر دردم
  نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 6:25  توسط سهيل   | 
آورده اندکه کسی ازبغدادبرخاست وبمیهنه آمد بنزدیک شیخ ماوازشیخ سوال کرد:ای شیخ،حق سبحانه وتعالی این خلایق راازبرای چه آفرید؟حاجتمند آفرینش ایشان بود؟شیخ ماگفت:نی.اماازجهت سه چیزآفرید.اول آنکه قدرتش بسیاربودنظارگی میبایست.دوم آنکه نعمتش بسیاربودخورنده میبایست.سیوم آنکه رحمتش بسیاربودگناه کارمیبایست.
  نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
كه برد بنزد شاهان زمن گدا پيامي            كه ببزم دُرْد نوشان دو هزار جم بجامي
شده ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم       كه به همّت عزيزان برسم به نيك نامي
  نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
گفتند :چرا سلطان را وعظ نکنی که ظلم بر ما می رود ؟گفت :خدای را از آن بزرگتر دانم که من او را پيش کسی ياد کنم که او را نداند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
ترا كه هرچه مراد است در جهان داري       چه غم ز حال ضعيفان ناتوان داري
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان         كه حكم بر سر آزادگان روان داري
  نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
نقل است که بشر بر گورستان گذر کرد . گفت :همه اهل گورستان را ديدم ، بر سر کوه آمد و شغبی در ايشان افتاده و با يک دگر منازعه می کردند ، چنانکه يکی چيزی قسمت کند. گفتم :بار خدايا ! مرا شناسا گردان تا اين چه حال است ؟ مرا گفتند آنجا برو و بپرس . رفتم و پرسيدم . گفتند : يک هفته است که مردی از مردان دين بر ما گذر کرد و به سه بار قل هو الله احد برخواند ، و ثواب به ما داد . يک هفته است تا ما ثواب آن را قسمت می کنيم . هنوز فارغ نگشته ايم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 6:11  توسط سهيل   | 

ولادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا(س) را به تك تك شما عزيزان، بخصوص مادران فداكار و بانوان گرامي تبريك و تهنيت عرض مينمايم .
گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس                زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتي اهل ريا دورم باد              از گرانان جهان رطل گران ما را بس

ادامه’ غزل...

گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس               
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتي اهل ريا دورم باد             
از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند
ما که رندیم و گدا، دیر مُغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذرا ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار  جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله بی انصافیست
طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس

(میلاد دردانه’ رسول، زهرای بتول و روز زن رو به شما و مادر بزرگوار و همسر گرامی و دختر خوشگلت و همه’ دوستان تبریک می گم)

  نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
يكي گويد:نزديک ذالنون بودم . جماعتی ياران او حاضر بودند . از طاعت جمادات حکايت می کردند و تختی آنجا نهاده بود. ذالنون گفت :طاعت جمادات اوليا را آن بود که اين ساعت اين تخت را بگويم که گرد اين خانه بگرد ، در حرکت آيد . چون سخن بگفت در حال آن تخت گرد خانه گشتن گرفت و به جای خويش بازشد . جوانی آنجا حاضر بود . آن حال بديد . گريستن بر وی افتاد ، تا جان بداد . برهمان تختش بشستند و دفن کردند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
دردم از يارست و درمان نيز هم                  دل فداي او شد و جان نيز هم
اينكه ميگويند آن خوشتر ز حسن               يار ما اين دارد و آن نيز هم
  نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
و گفت :گوسفند از آدمی آگاهتر است از آنکه بانگ شبان او را از چرا کردن باز دارد و آدمی را سخن خدای از مراد خويش باز نمی دارد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
سحرم هاتف ميخانه بدولتخواهي                     گفت بازآي كه ديرينه اين درگاهي
همچو جم جرعه ما كش كه ز سر دو جهان       پرتو جام جهان بين دهدت آگاهي
  نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت 6:38  توسط سهيل   | 
ما نگوئيم بد و ميل به ناحق نكنيم                   جامه كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
عيب درويش توانگر به كم و بيش بد است        كار بد مصلحت آنست كه مطلق نكنيم
  نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
((با تشكر ازمدیروبلاگ ساز شکسته من كه اين حكايت را برايم فرستاده اند))
آورده اندکه روزی درویشی وضومیساخت،شیخ درآن زمان درشدآن درویش دست میشست ومیگفت:"الهی،نامه اعمال مرابدست راستم ده"شیخ ماگفت:"ای درویش تاچه کنی؟وآنگاه ازآن نامه چه برخوانی؟چنین نبایدگفت که توطاقت نداری"گفت:"ای شیخ !چگونه گویم؟"شیخ ماگفت:"بگو:الهی ببخشای وببخش"(حلاج ورازاناالحق)
  نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 7:19  توسط سهيل   | 
گرچه عرض هنر پيش يار بي ادبيست    زبان خموش وليكن دهان پر ازعربيست
پري نهفته رخ و ديو در كرشمه حسن    بسوخت عقل ز حيرت كه اين چه بوالعجبيست
  نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 6:30  توسط سهيل   | 
نقل است که يکبار در باديه میرفت و بر اشتری نشسته بود و به درويشی رسيد ،گفت : ای درويش ! ما توانگريم . ما را خوانده ای . شما کجا می رويد که طفيليد ؟ درويش گفت : ميزبان چون کريم بود طفيلی را بهتر دارد . اگر شما را به خانه خويش خواند مارا به خود خواند . عبدالله گفت : از ما توانگران وام خواست . درويش گفت :اگر از شما وام خواست برای ما خواست . عبدالله شرم زده شد و گفت : راست می گويی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 6:30  توسط سهيل   | 
سرم خوشست و ببانگ بلند ميگويم       كه من نسيم حيات از پياله مي جويم
عبوس زهد بِوَجْهِ خمار ننشيند               مريد فرقه دردي كشان خوشخويم
  نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 15:55  توسط سهيل   | 
بوقت گل شدم از توبه شراب خجل              كه كس مباد ز كردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام رهست و من زين بحث    نيم ز شاهد و ساقي به هيچ باب خجل

ادامه ی غزل...

بوَد که یار نرنجد ز ما به خلق کریم                      که از سؤال ملولیم و از جواب خجل

ز خون که رفت شب دوش از سراچه ی چشم       شدیم در نظر رهروان خواب خجل

رواست نرگس مست اَر فکند سر در پیش            که شد شیوه ی آن چشم پر عتاب خجل

توئی که خوبتری زآفتاب و شکر خدا                    که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل

حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت        ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل

 

  نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
و گفت :سه چيز از نشان يقين است ، يکی نظر به حق کردن است در همه چيزی ، دوم رجوع کردن است با حق در همه کاری ؛ سوم ياری خواستن است از او در همه حالی.(تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
روي بنما و مرا گو كه ز جان دل برگير      پيش شمع آتش پروانه بجان گو درگير
در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ          بر سركشته خويش آي و ز خاكش برگير
  نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 6:28  توسط سهيل   | 
نقل است که دو بزرگ دين به زيارت او درآمدند . هر دو گرسنه بودند . با يکديگر گفتند :بو که طعامی به ما دهد که طعام او از جايگاه حلال بود . چون بنشستند ايزاری بود ، دو گرده نان برآنها نهاد .ايشان شاد شدند . سائلی فرادرآمد رابعه هر دو گرده بدو داد .ايشان هردو متغير شدند وهيچ نگفتند . زمانی گذشت کنيزکی درآمد و دسته ای نان گرم آورد و گفت :اين ، کدبانو فرستاده است . رابعه شمار کرد . هژده گرده بود . گفت :مگر که اين به نزديک من نفرستاده است . کنيزک هرچند گفت سود نداشت . کنيزک بستد وببرد.دوباره كنيزك بازآمد .رابعه از کدبانو پرسيد.كنيزك گفت : دوگرده بر قبلي ها نهاد و بازفرستاد. رابعه بشمرد . بيست گرده بود برگرفت و گفت اين مرا فرستاده است . و در پيش ايشان بنهاد . می خوردند و تعجب می کردند . پس بدو گفند :اين چه سرّ بود که ما را نان تو آرزو کرد ، از پيش ما برگرفتی و به درويش دادی ، آنگاه نان گفتی که هژده گرده است از آن من نيست ، چون بيست گرده شد بستدی ؟گفت :چون شما در آمديت دانستم که گرسنه ايد . گفتم دو گرده در پيش دو بزرگ چون نهم ؟ چون سائل به درآمد ورا دادم و حق تعالی را گفتم الهی تو گفته ای که يکی را ده باز دهم ، و در اين به يقين بودم . اکنون دو گرده برای رضای تو بدادم تا بيست بازدهی برای ايشان . چون گرده هژده آوردند بدانستم که از تصرفی خالی نيست يا از آن من نيست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 6:28  توسط سهيل   | 
پيرانه سرم عشق جواني بسر افتاد        وان راز كه در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير             اي ديده نگه كن كه بدام كه در افتاد
  نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
نقل است که گفت : در مکه جوانی ديدم صاحب جمال ، که قصد کرد در کعبه رود . ناگاه بيهوش شد و بيفتاد . پيش او رفتم . جوان شهادت آورد . گفتم : ای جوان ! تو را چه حال افتاد ؟ گفت من ترسا بودم . خواستم تا به تلبيس خود را در کعبه اندازم ، تا جمال کعبه را بينم . هاتفی آواز داد : تدلخ بيت الحبيب وفی قلبک معادات الحبيب . روا داری که در خانه دوست آيی و دل پر از دشمنی دوست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
روشني طلعت تو ماه ندارد                           پيش تو گل رونق گياه ندارد
گوشه ابروي تست منزل جانم                      خوشتر ازين گوشه پادشاه ندارد
  نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 1:9  توسط سهيل   | 
بعد از مرگ او را به خواب ديدند . گفتند :خدای با تو چه کرد ؟و گفت :مرا آمرزيد و فرمود کل يا من لم ياکل و اشرب يا من لم يشرب لاجلی . بخور ای آنکه از برای ما نخوردی و بياشام ای آنکه از برای ما نياشاميدی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 1:8  توسط سهيل   | 
اي هدهد صبا بسبا مي فرستمت                 بنگر از كجا به كجا مي فرستمت
حيفست طايري چو تو در خاكدان غم             ز اينجا به آشيان وفا مي فرستمت
  نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 6:37  توسط سهيل   | 
ذوالنون و دوستانش شبانگاه در ويرانه ای درآمدند ، و در آن ويرانه خمره ای زر و جواهر بديد و بر سر آن خمره تخته ای نام الله نوشته . ياران وی زر و جواهر قسمت کردند . ذوالنون گفت :اين تخته که بر او نام دوست من است مرا دهيد . آن تخته برگرفت ، و آن روز تا شب بر آن تخته بوسه می داد تا کارش به برکات آن بجايی رسيد که شبی به خواب ديد که گفتند :يا ذوالنون ! هر کس به زر و جواهر بسنده کردند که آن عزيز است ، تو برتر از آن بسنده کردی و آن نام ماست . لاجرم در علم و حکمت برتو گشاده گردانيديم . . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 6:36  توسط سهيل   | 
تنت به ناز طبيبان نياز مباد                      وجود نازكت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت تست       بهيچ عارضه شخص تو دردمند مباد
  نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 6:29  توسط سهيل   | 

براي حكايت امروز بهتر ديدم كه ازتون بخواهم كه سري به وبلاگ زير بزنيد و دو پست آخرش را مطالعه كنيد مطمئنم كه خود پندهايي دارد كه تا كنون بيان نشده است . با تشكر از همه شما و بزرگ عزيز.
بزرگان اهل تمییز

  نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
اي كه با سلسله زلف دراز آمدهء       فرصتت باد كه ديوانه نواز آمدهء
ساعتي ناز مفرما و بگردان عادت       چون بپرسيدن ارباب نياز آمدهء
  نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 5:57  توسط سهيل   | 
نقل است که وقتی رابعه حسن را سه چيز فرستاد : پاره ای موم و سوزنی و مويی . پس گفت :چون موم باش ، عالم را منور دار و تو می سوز .و چون سوزن باش برهنه ، پيوسته کاری کن. چون اين هردو کرده باشی به مويی هزار سال کارت بماند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 5:57  توسط سهيل   | 
خوش كرد ياوري فلكت روز داوري               تا شكرچون كني و چه شكر آوري
آنكس كه اوفتاد و خدايش گرفت دست       گو بر تو باد غم افتادگان خوري
  نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
نقل است که يک روز به عرفات ايستاده بود . آن همه خلق می گريستند . با چندان تضرع و زاری گريستن و خواهش کردن . گفت :ای سبحان الله ! اگر چندين مردم به يکبار به نزديک مردی شوند ، و از وی يک دانگ سيم خواهند چه گويد . آنهمه مردم را نوميد کند. آن مرد گفت :نه . گفت :برخداوند تعالی آمرزش همه آسانتر است از آنکه آن مرد دانگی سيم که بدهد که او اکرم الاکرمين است . اميد آن است که همه را آمرزيده گرداند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
صبح است و ژاله مي چكد از ابر بهمني   برگ صبوح ساز و بده جام يك مني
در بحر مائي و مني افتاده ام بيار             مي تا خلاص بخشدم از مائي و مني
  نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
نقل است که احمد حنبل بسيار بر او رفتی و در حق او ارادت تمام داشت . تا به حدی که شاگردانش گفتند :اين ساعت تو عالمی در احاديث و فقه و اجتهاد و در انواع علوم نظير نداری . هر ساعت از پس شوريده ای می روی . چه لايق بود ؟احمد گفت :آری ! از اين همه علوم که بر شمرديت ، من اين همه به از او دانم ، اما او خداوند را به از من داند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
مي فكن برصف رندان نظري بهتر ازين     بر در ميكده كن گذري بهتر ازين
درحق من لبت اين لطف كه ميفرمايد      سخت خوبست وليكن قدری بهترازين
  نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 6:26  توسط سهيل   | 
نقل است که سهل بن عبدالله مروزی همه روز به درس عبدالله می آمد . روزی بيرون آمد و گفت : ديگر به درس تو نخواهم آمد که کنيزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند : سهل من ، سهل من ! چرا ايشان را ادب نکنی ؟ عبدالله با اصحاب خود گفت : حاضر باشيد تا نماز بر سهل بکنيد . در حال سهل وفات کرد . بر وی نماز کردند . پس گفتند : يا شيخ ! تو را چون معلوم شد ؟ گفت : آن حوران خلد بودند که او را می خواندند و من هيچ کنيزک ندارم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 6:25  توسط سهيل   | 
با آرزوي موفقيت براي كنكوريهاي عزيز و گرامي
صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار               و ز و بعاشق بيدل خبر دريغ مدار
بشكرآنكه شگُفتي بكام بخت اي گل        نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار
  نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 0:46  توسط سهيل   | 
گفتند :کيست داننده تر به نفس خويش ؟
گفت :آنکه راضی است بدانچه قسمت کرده اند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 0:45  توسط سهيل   | 

سيلي و صورت ناموس خدا ، تَبَتْ يَداء
شهادت بانوي دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم
زبان خامه ندارد سر بيان فراق         و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال   بسر رسيد و نيامد بسر زمان فراق

  نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 6:47  توسط سهيل   | 
مالک دينار گفت :از حسن پرسيدم :که عقوبت عالم چه باشد ؟
گفت :مردن دل . گفتم :مرگ دل چيست ؟گفت :حب دنيا . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 6:46  توسط سهيل   | 
ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم      از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم
رهرو منزل عشقيم و ز سر حدّ عدم              تا باقليم وجود اين همه راه آمده ايم
  نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
و بزرگی قيامت به خواب ديد که ندايی درآمدی که مالک دينار و محمد واسع را در بهشت فروآوريد . گفت :بنگرستم تا از اين کدام بيشتر در بهشت رود ؛ مالک از پيش درشد . گفتيم :ای عجب محمد واسع فاضلتر و عالمتر . گفتند :آری.اما محمد واسع را در دنيا دو پيراهن بود و مالک را يک پيراهن. اين تفاوت از آنجاست که اينجا هرگز پيراهنی با دو پيراهن برابر نخواهد بود .يعنی صبر کن تا از حساب يک پيراهن افزون بيرون آيی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
چو برشكست صبا زلف عنبر افشانش         بهر شكسته كه پيوست تازه شد جانش
كجاست همنفسي تا بشرح عرضه دهم      كه دل چه ميكشد از روزگار هجرانش
  نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
"هم درآن وقت که شیخ مابه نيشابوربودروزی بگورستان حیره میشد.آنجاکه درزکیه است . بسرتربت مشایخ رسید.جمعی رادیدکه درآن موضع خمرمیخوردندودف میزدند!!صوفیان در اضطراب آمدندوخواستندکه احتساب کنندوایشان رابرنجانندوبزنند.شیخ اجازت نداد.چون شیخ نزدیک ایشان رسیدگفت:خداوندا،همچنانکه درین جهان خوش دلتان میدارددرآن جهان نیزخوش دلتان دارد."آن جمله برخاستندودرپای اسب شیخ فتادند و خمرها بریختند و سازها بشکستندوتوبه کردندوازنیک مردان گشتندببرکت نظرمبارک شیخ ما."(اسرارالتوحيد)
  نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
گرمن از سرزنش مدعّيان انديشم         شيوه مستي و رندي نرود از پيشم
زهد رندان نو آموخته راهي بدهيست    من كه بدنام جهانم چه صلاح انديشم
  نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 6:26  توسط سهيل   | 
نقل است کی وقتی بيمار شد و بيماری سخت بود .پرسيدند :سبب اين چه بود ؟گفت :نظرت الی الجنه فادبنی ربی ,در سحرگاه دل ما به سوی بهشت نظر کرد .دوست با ما عتاب کرد ,اين بيماری از عتاب اوست. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 6:25  توسط سهيل   | 
آنكه از سنبل او غاليه تابي دارد           باز با دلشدگان ناز و عتابي دارد
از سركشته خود ميگذري همچون باد   چه توان كرد كه عمرست و شتابي دارد
  نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
يک روز کسان حجاج ابن يوسف ، حسن بصري را طلب می کردند ،حسن بصري در صومعه حبيب پنهان شد فرستادگان حجاج، حبيب را گفتند :امروز حسن را ديدی؟گفت :ديدم.گفتند :کجا شد ؟گفت :در اين صومعه .در صومعه رفتند . هرچند طلب کردند حسن را نيافتند . چنان که حسن گفت :هفت بار دست بر من نهادند و مرا نديدند . حسن از صومعه بيرون آمد و گفت :ای حبيب ! حق استاد نگاه نداشتی و مرا نشان دادی . حبيب گفت :ای استاد ! به سبب راست گفتن من خلاص يافتی که اگر دروغ گفتمی ، هردو گرفتار شديمی . حسن گفت :چه خواندی که مرا نديدند . گفت ده بار آيت الکرسی برخواندم و ده بار آمن الرسول و ده بار قل هو الله احد و باز گفتم الهی ! حسن را به تو سپردم .نگاهش دار . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
اگر بباده مشگين دلم كِشد شايد               كه بوي خير ز زهد و ريا نمي آيد
جهانيان همه گر منع من كنند از عشق      من آن كنم كه خداوندگار فرمايد
  نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
نقل است که روزی بر در صومعه او کسی نشسته بود . حسن بر بام صومعه نماز می کرد . در سجده چندان بگريست که آب از ناودان فروچکيدن گرفت وبر جامه اين مرد افتاد . آن مرد در بزد . گفت :اين آب پاک هست يآ نه تا بشويم ؟حسن گفت :بشوی که با آن نماز روا نبود که آب چشم عاصيان است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
گرمن از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود       پيش پائي بچراغ تو ببينم چه شود
يارب اندر كنف سايه آن سرو بلند                 گر من سوخته يكدم بنشينم چه شود
  نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 5:58  توسط سهيل   | 
نقل است که وقتی مالک خانه به مزد گرفته بود . جهودی برابر سرای او سرايی داشت و محراب آن خانه مالک به در سرای جهود داشت . جهود بدانست . خواست که به قصد او را برنجاند. چاهی فروبرد و منفذی ساخت ، آن چاه را نزديک محراب .و مدتی بر آن چاه می نشست و پوشيده نماند که بر چه جمله بود ؛ که روزی آن جهود دلتنگ شد از آنکه مالک - البته - هيچ نمی گفت . بيرون آمد گفت :ای جوان !از ميان ديوار محراب نجاست به خانه تو نمی رسد ؟گفت :رسد ، ولکن طغاری و جاروبی ساخته ام ، چون چيزی بدين جانب آيد آن را بردارم و بشويم . گفت :تو را خشم نبود ؟گفت :بود ، ولکن فروخورم که فرمان چنين است والکاظمين الغيظ.مرد جهود در حال مسلمان شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 5:57  توسط سهيل   | 
صوفي از پرتو مي راز نهاني دانست         گوهر هر كس ازين لعل تواني دانست
قدر مجموعه گل مرغ چمن داند و بس       كه نه هر كو ورقي خواند معاني دانست
  نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 6:50  توسط سهيل   | 
سه تن از بزرگان گويند برفتم تا اويس را بينم . در نماز بامداد بود . چون فارغ شد گفتيم صبر کنيم تا از تسبيح بازپردازد . درنگی کرديم ، همچنان از جای برنخاست تا نماز پيشين بگزارد و نماز ديگر بکرد . حاصل سه شبانه روز از نماز برنخاست . و هيچ نخورد و نخفت . شب چهارم او را گوش می داشتم . خواب در چشمش آمد . در حال با حق به مناجات آمد . گفت :خداوندا ! به تو پناه می گيرم از چشم بسيار خواب و از شکم بسيار خوار . گفتيم :ما اين بسنده است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 6:49  توسط سهيل   |