تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

سالروز شهادت دكترمصطفي چمران را گرامي مي داريم
اي كه در كشتن ما هيچ مدارا نكني     سود و سرمايه بسوزي و محابا نكني
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند               قصد اين قوم خطا باشد هان تا نكني
  نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
نقل است که يک روز رابعه به کوه رفته بود . خيلی از آهوان و نخجيران و بزان و گوران گرد او درآمده بودند و دروي نظاره می کردند و بدو تقرب می نمودند . ناگاه حسن بصری پديد آمد . چون رابعه را بديد روی بدو نهاد. آن حيوانات که حسن را بديدند همه به يکبار برفتند . حسن که آن حال بديد متغير گشت و دليل پرسيد .رابعه گفت :تو امروز چه خورده ای؟گفت :پيه و پياز . گفت :تو پيه ايشان خوری چگونه از تو نگريزند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 6:22  توسط سهيل   | 
مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت    خرابم ميكند هر دم فريب چشم جادويت
پس ازچندين شكيبائي شبي يارب توان ديدن   كه شمع ديده افروزيم درمحراب ابرويت
  نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
نقل است که گفت :چندين سال در آرزوی غزا بودم ، چون اتفاق افتاد که بروم رفتم . آنروز که حرب خواست بود مرا تب گرفت چنانکه عاجز گشتم .در خيمه رفتم و بخفتم ، د رغم . آنگه با خود می گفتم :ای تن ! اگر تو را نزديک حق تعالی منزلتی بودی ، امروز تو را اين تب نگرفتی . پس در خواب شدم . هاتفی آواز داد که تو اگر امروز حرب کردتی اسير شدی و چون اسير شدی گوشت خوک بدادندی . چون گوشت خوک بخوردتی کافرت کردندی . اين تب تو را تحفه ای عظيم بود . مالک گفت :از خواب درآمد م و خدايرا شکر کردم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 6:30  توسط سهيل   | 
ياد و تفكر معلم شهيد دكتر علي شريعتي را گرامي و جاودان ميداريم .
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است       شمشاد خانه پرور ما از كه كمتر است
اي نازنين من تو چه مذهب گرفته اي        كه ات خون ما حلال تر از شير مادر است
  نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 6:32  توسط سهيل   | 
نقل است که حبيب را خانه ای تاريک بود . سوزنی در دست داشت ، بيفتاد و گم شد . در حال خانه روشن گشت . حبيب دست بر چشم نهاد . گفت :نی ، نی ! جز به چراغ باز ندانم جست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
از ديده خون دل همه بر روي ما رود      بر روي ما زديده چگويم چها رود
ما در درون سينه هوائي نهفته ايم        بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
  نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 5:25  توسط سهيل   | 
نقل است که در عهد حسن مردی را اسبی به زيان آمد و آن مرد فروماند . حال خود با حسن بگفت . حسن آن اسب را از بهر جهاد به چهارصد درم از وی بخريد و سيم بداد . شبانه آن مرد مرغزاری در بهشت بخواب ديد و اسبی در آن مرغزار و چهارصد کره ، همه خنگ : پرسيد اين اسبان از آن کيست ؟گفتند :به نام تو بود ، اکنون به نام حسن کردند . چون بيدار شد پيش حسن آمد و گفت :ای امام ! بيع اقالت پديد کن که پشيمانم . حسن گفت :برو که آن خواب که تو ديده ای من پيش از تو ديدم . آن مرد ، غمگين بازگشت . شب ديگر حسن کوشکها ديد و منظرها به خواب . پرسيد :از آن کيست ؟گفت :آن کسی را که بيع اقالت کند . حسن بامداد آن مرد را طلب کرد و بيع اقالت کرد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 5:24  توسط سهيل   | 
دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد        تكيه بر عهدتو و باد صبا نتوان كرد
آنچه سعي است من اندر طلبت بنمايم      اينقدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد
  نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 5:44  توسط سهيل   | 
نقل است که مالک گفت :وقتی بيمار شدم و بيماری بر من سخت شد ، چنانکه دل از خود برگرفتم . آخر چون پاره ای بهتر شدم به چيزی حاجت آمدم ، به هزار حيله به بازار آمدم که کسی نداشتم . امير شهر در رسيد .چاکران بانگ بر من زدند که :دور تر برو . و من طاقت نداشتم و آهسته می رفتم . يکی درآمد و تازيانه بر کتف من زد . گفتم :قطع الله يدک . روز ديگر مرد را ديدم دست بريده و برچهارسو افگنده . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 5:43  توسط سهيل   | 
عیشم مدام است از لعل دلخواه                      کارم به کام است الحمدالله

ای بخت سرکش، تنگش ببرکش                     گه جام زرکش، گه لعل دلخواه

  نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 12:52  توسط سهيل   | 
امام صادق (ع) از امیر المؤمنین (ع) نقل می کنند که آنحضرت در جزء سفارشات خود به محمّد حنفیه فرمود:« بدان که زبان همچون سگ گزنده است و چه بسا گفتاری که باعث زوال و از بین رفتن نعمتی می گردد، بنابراین زبان خود را نگهدار. همچنان که پول (مورد علاقه) خود را حفظ می کنی.

(شرمنده من تذکرة الاولیا نداشتم)

  نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 12:42  توسط سهيل   | 
نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو داني  گذربكوي فلان كن در آن زمان كه تو داني
تو پيك خلوت رازي و ديده بر سر راهست     بمردمي نه بفرمان چنان بران كه تو داني
  نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 6:34  توسط سهيل   | 
نقل است که حسن بصري به جايی خواست رفت . بر لب دجله آمد وبا خود چيزی می انديشيد که حبيب در رسيد . گفت :يا امام ! به چه ايستاده ای ؟گفت :به جايی خواهم رفت . کشتی دير می آيد. حبيب گفت :يا استاد ! تو را چه بود . من علم از تو آموختم.حسد مردمان از دل بيرون کن و دنيا را بر دل سرد کن و بلا را غنيمت دان و کارها از خدای بين ، آنگاه پای بر آب نه و برو .حبيب پای بر آب نهاد وبرفت . حسن بيهوش شد . چون با خود آمد گفتند :ای امام مسلمانان ! تو را چه بود ؟گفت :حبيب شاگرد من اين ساعت مرا ملامت کرد و پای بر آب نهادو برفت و من بمانده ام . اگر فردا آواز آيد که بر صراط آتشين بگذريد ، اگر من چنين فرومانم ، چه توانم کرد ؟پس حسن گفت :ای حبيب !اين به چه يافتی ؟گفت :بدان که من دل سفيد می کنم و تو کاغذ سياه . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 6:33  توسط سهيل   | 
شاهدان گر دلبري زينسان كنند         زاهدانرا رخنه در ايمان كنند
هر كجا آن شاخ نرگس بشكفد          گلرخانش ديده نرگسدان كنند
  نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
نقل است که از بزرگان بصره يکی در آمد و بر بالين او نشست و دنيا را می نکوهيد سخت .رابعه گفت:تو سخت دنيا دوست می داری .اگر دوستش نمی داری چندينش ياد نکرديی که شکننده کالا خريدار بود .اگر از دنيا فارغ بودی به دنيا به نيک و بد او نکردتی ,اما از آن ياد می کنی که من احب شيا اکثر ذکره , هر که چيزی دوست دارد ذکر آن بسی کند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
تومگربرلب آبي به هوس بنشيني       ورنه هر فتنه كه بيني همه از خود بيني
بخدائي كه توئي بنده بُگزيده او           كه برين چاكر ديرينه كسي نگزيني
  نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
و از و پرسيدند :خدايرا می شناسی ؟ساعتی خاموش سرفروافگند .پس گفت :هرکه او را بشناخت سخنش اندک شد و تحيرش دايم گشت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
بجان خواجه و حق قديم وعهد درست       كه مونس دم صبحم دعاي دولت اوست
سرشگ من كه زتوفان نوح دست ببرد       زلوح سينه نيارست نقش مهر تو شست
  نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
نقل است که عتبه را ديدند جايی ايستاده و عرق از وی می ريخت . گفتند :حال چيست ؟
گفت :در ابتدا جماعتی به مهمان آمدند . ايشان را از اين ديوار همسايه پاره ای کلوخ بازم کردم تا دست بشويند . هر وقت که آنجا رسم از آن خجالت و ندامت چندين عرق از من بچکد ، اگر چه بحلی خواسته ام . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 6:1  توسط سهيل   | 
زلفت هزار دل به يكي تاره مو ببست     راه هزار چاره گر از چارسو ببست
تاعاشقان ببوي نسيمش دهند جان        بگشود نافه يي و در آرزو ببست
  نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
نقل است که بزرگی گفت :با حسن و جماعتی به حج می رفتم . در باديه تشنه شديم . به سر چاهی رسيديم ، دلو و رسن نديد م . حسن گفت :چون من در شروع نماز شوم ، شما آب خوريد . پس در نماز شد تا به سر آب شديم . آب سر چاه آمده بود . باز خورديم . يکی از اصحاب رکوه ای آب برداشت . آب به چاه فروشد .چون حسن از نماز فارغ شد گفت :خدايرا استوار نداشتيد تا آب به چاه فرورفت .پس از آنجا برفتيم . حسن در راه خرمايی بيافت ، به ما داد ، بخورديم . دانه ای زرين داشت.به مدينه برديم و از آن طعام خريديم و به صدقه داديم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
شهادت حضرت فاطمه زهرا(س)[بنابه روايتي]ر ا تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
خيال روي تو در هر طريق همره ماست***نسيم موي تو پيوند جان آگه ماست
برغم مدّعياني كه منع عشق كنند***جمال چهره تو حجت موجه ماست
  نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 6:26  توسط سهيل   | 
نقل است که روزی حسن برحبيب آمد به زيارت . حبيب دو قرص جوين و پاره ای نمک پيش حسن نهاد . حسن خوردن گرفت . سائلی به درآمد . حبيب آن دو قرص و نمک بدو داد . حسن همچنان بماند . گفت :ای حبيب ! تو مردی شايسته ای . اگر پاره ای علم داشتی به بودی که نان از پيش مهمان برگرفتی و همه به سائل دادی . پاره ای به سائل بايست داد و پاره ای به مهمان.حبيب هيچ نگفت .ساعتی بود غلامی می آمد و خوانی بر سرنهاده بود و بره ای بريان و حلوا و نان پاکيزه و پانصد درم سيم در پيش حبيب نهاد و حبيب سيم به درويشان داد و خوان پيش حسن نهاد . چون حسن پاره ای بريان بخورد ، حبيب گفت :ای استاد ! تو نيک مردی . اگر تو پاره ای يقين داشتی به بودی با علم يقين بايد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 6:25  توسط سهيل   | 
هاتفي از گوشه ميخانه دوش              گفت ببخشند گنه مي بنوش
لطف الهي بكند كار خويش                   مژده رحمت برساند سروش
  نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 7:2  توسط سهيل   | 
نقل است که چون اياک نعبد و اياک نستعين .گفتی زار زار بگريستی . پس گفتی :اگر اين آيت از کتاب خدای نبودی و بدين امر نبودی نخواندمی . يعنی می گويم تو را می پرستم و خود نفس می پرستم و می گويم از تو ياری می خواهم و به درسلطان می روم واز هرکسی شکر و شکايت می نمايم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 7:1  توسط سهيل   | 
چو سرو اگر بخرامي دمي بگلزاري     خورد ز غيرت روي تو هر گلي خاري
زكفر زلف تو هر حلقه و آشوبي           ز سحر چشم تو هر گوشه و بيماري
  نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
نقل است که يک شب در صومعه نماز می کرد . ماندگی در او اثر کرد در خواب شد . از غايت استغراق حصير در چشم او شکست . و خون روان شد و او را خبر نبود . دزدی درآمد چادری داشت ، برگرفت . خواست که بيرون شود راه در باز نيافت . چادر بنهاد و برفت . راه بازديد . برفت و باز چادر برگرفت ، بيامد راه نيافت. از چادر بنهاد . همچنطن چند کرد تا هفت بار از گوشه صومه آواز آمد که :ای مرد ! خود را رنجه مدار که او چندين سال است تا خود را به ماسپرده است . ابليس زهره ندارد ، که گرد او گردد ! دزدی را که زهره آن بود که گرد چادراو گردد برو ورنجه مباش . ای طرار ! اگر يک دوست خفته است يک دوست بيدار است و نگاه دارد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
اي خرّم از فروغ رخت لاله زار عمر           بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر
ازديده گر سرشگ چوباران چكدرواست     كاندر غمت چو برق بشدروزگار عمر
  نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
بزرگی گفت :سحرگاهی به در مسجد حسن رفتم . به نماز .در مسجد بسته بود و حسن درون مسجد دعا می کرد و قومی آمين می گفتند . صبر کردم تا روشنتر شد .دست بر در نهادم ، گشاده شد . وارد شدم ، حسن را ديدم - تنها - متحير شدم . چون نماز بگزارديم ، قصه با وی بگفتم و گفتم :خدايرا مرا از اين کار آگاه کن .گفت :با کسی مگوی ، هر شب آدينه پريان نزد من آيند و من با ايشان علم می گويم و دعا می کنم . ايشان آمين می گويند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
ايدل بكوي عشق گذاري نميكني             اسباب جمع داري و كاري نميكني
چوگان حكم دركف و گوئي نمي زني        باز ظفر بدست و شكاري نميكني
  نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
نقل است که اويس يکبار سه شبانه روز هيچ نخورده بود. روز چهارم بامداد بيرون آمد . بر راه يک دينار زر افگنده بود . گفت : از آن کسی افتاده باشد . روی بگردانيد تا گياه از زمين برچيند و بخورد . نگاه کرد ، گوسفندی می آمد .گرده نان گرم در دهان گرفته پيش وی بنهاد . گفت :مگر از کسی ربوده باشد . روی بگردانيد .گوسفند به سخن آمد . گفت:من بنده آن کسم که تو بنده اويی . بستان روزی خدای از بنده خدای .گفت دست دراز کردم تا گرده برگيرم ، گرده در دست خويش ديدم گوسفند ناپديد شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
قتل اين خسته به شمشير تو تقديرنبود       ورنه هيچ از دل بيرحم تو تقصير نبود
من ديوانه چو زلف تو رها ميكردم                هيچ لايقترم از حلقه زنجير نبود
  نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 0:43  توسط سهيل   | 
بزرگی گفته است از مشايخ که به نزديک بوحازم درآمدم. وی را يافتم خفته . زمانی صبر کردم تا بيدار شد . گفت :در اين ساعت پيغامبر را بخواب ديدم صلی الله عليه و سلم که مرا به تو پيغام داد و گفت :حق مادر نگاه داشتن تو را بسی بهتر از حج کردن .بازگرد و رضای او طلب کن . من از آنجا بازگشتم و به مکه نرفتم . رحمة الله عليه . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 0:42  توسط سهيل   | 
ارتحال حضرت امام خميني (ره)را تسليت عرض مي نمايم.
بي مهررخت روز مرا نور نمانده است                وز عمر مرا جز شب ديجور نمانده است
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم                    دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است
  نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 6:34  توسط سهيل   | 
نقل است که روزی ياران خود را گفت :شما ماننده ايد به اصحاب رسول عليه السلام .
ايشان شاد شدند . حسن گفت :به روی و به ريش ، نه به چيزی ديگر که اگر شما را بر آ ن قوم چشم افتادی همه در چشم شما ديوانه نمودندی واگر ايشان را بر سراير شما اطلاع افتادی يکی را از شما مسلمان نگفتندی ، که ايشان مقدمان بودند . بر اسبان رهوار رفتند چون مرغ پرنده و باد وزنده ، و ما بر خران پشت ريش مانده ايم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
ايدل آندم كه خراب از مي گلگون باشي   بي زر و گنج به صدحشمت قارون باشي
در مقاي كه صدارت بفقيران بخشند         چشم دارم كه بجاه از همه افزون باشي
  نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
وقتی نماز شام حسن به در صومعه بگذشت و قامت نماز شام گفته بود و در نماز ايستاده . حسن درآمد . حبيب الحمد را الهمد می خواند . گفت :نماز در پی او درست نيست.بدو اقتدا نکرد و خود بانگ نماز بگزارد . چون شب درآمد بخفت . حق را تبارک و تعالی بخواب ديد . گفت :ای بارخدای . رضای تو در چه چيز است گفت :يا حسن ! رضای من دريافته بودی قدرش ندانستی . گفت :بارخدايا! آن چه بود ؟گفت :اگر تو نماز کردی از پس حبيب رضای ما دريافته بودی و اين نماز بهتراز جمله نماز عمرتو خواست بود . اما تو را سقم عبارت از صحت نيت بازداشت.بسی تفاوت است از زبان راست کردن تا دل . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
ولادت حضرت زينب كبري(س) و روز پرستار گرامي و فرخنده باد.
دوستان وقت گل آن به كه بعشرت كوشيم     سخن پيرمغان است بجان مينوشيم
نيست دركس كرم و وقت طرب ميگذرد     چاره آنست كه سجاده به مي بفروشيم
  نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 0:43  توسط سهيل   | 
نقل است که يک بار آتشی در بصره افتاد . مالک عصا و نعلين برداشت و بر سر بالايی شد و نظاره می کرد . مردمان در رنج و تعب در قماشه افتاده ، گروهی می سوختند ، و گروهی می جستند . گروهی رخت می کشيأند و مالک می گفت :نجا المخفون و هلک المثقلون . چنين خواهد بود روز قيامت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 0:42  توسط سهيل   | 
خدا را كم نشين با خرقه پوشان        رخ از رندان بيسامان مپوشان
درين خرقه بسي آلودگي هست       خوشا وقت قباي مي فروشان
  نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
نقل است که روزی يکی براو آمد واو در سردابه ای بود . گفت :ای عتبه !مردمان حال تو از من می پرسند . چيزی به من نمای تا ببينم . گفت :بخواه ! چه ات آرزو است ؟مرد گفت :رطبم می بايد . و زمستان بود . گفت :بگير ! زنبيلی بدو داد پر رطب . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 6:30  توسط سهيل   | 
هواخواه توام جاناوميدانم كه مي داني/كه هم ناديده مي بيني وهم ننوشته ميخواني
ملامت گوچه دريابدميان عاشق و معشوق   نبيندچشم نابينا خصوص اسرار پنهاني
  نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
باتشكرازمدير وبلاگ(در راه مانده )كه حكايت زير را برايم فرستاده اند:
"شيخ ماراگفتن:فلان کس برروي آب ميرود.گفت:سهل است،چغزي وصعوه نيزبرروي آب میرود.گفتند:فلان کس درهوامی پرد!گفت:زغن ومگس نیزدرهوامیپرد!!گفتند:فلان کس دریک لحظه ازشهری به شهری میرود!شیخ گفت:شیطان نیزدریک نفس ازمشرق به مغرب میرود!!این چنین چیزها راچندان قیمتی نیست.مرد آن بود که درمیان خلق بنشیند وبرخیزدوبخوردوبخسبدوبخردوبفروشدودربازاردرمیان دادوستد کند و زن کند وباخلق درآمیزدویک لحظه ازخداغافل نباشد." (اسرارالتوحيد)
  نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
رونق عهد شبابست دگر بستان را        ميرسد مژده گل بلبل خوش الحان را
اي صبا گر بجوانان چمن باز رسي        خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را
  نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
نقل است که يکبار به جنازه ای رفت . چون مرده را در گور نهادند و خاک فرو کرده بودند ، حسن بر سر آن خاک بنشست و چندانی بدان خاک فرو گريست که خاک گل شد . پس گفت : ای مردمان ! اول و آخر لحد است . آخر دنيا گور است و اول آخرت گور است که القبر اول منزل من منازل الاخرة.چه می نازيد به عالمی که اخرش اين است . يعنی گور ! و چون نمی ترسيد از عالمی که اولش اين است يعنی گور ! اول و آخر شما اين است اهل غفلت ! کار اول و آخر بسازيد . تا جماعتی که حاضر بودند چندان بگريستند که همه يک رنگ شدند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
گفتم اي سلطان خوبان رحم كن براين غريب/گفت در دنبال دل ره گم كندمسكين غريب
گفتمش مگذرزماني گفت معذورم بدار    خانه پروردي چه تاب آرد غم چندين غريب
  نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
نقل است که ابراهيم ادهم رضی الله عنه چهار ده سال تمام سلوک کرد تا به کعبه شد . از آنکه در هر مصلا جايی دو رکعت می گزارد تا آخر بدانجا رسيد ، خانه نديد . گفت :آه ! چه حادثه است ، مگر چشم مرا خللی رسيده است ؟هاتفی آواز داد : چشم تو را هيچ خلل نيست ، اما کعبه به استقبال ضعيفه ای شده است که روی بدينجا دارد . ابراهيم را غيرت بشوريد . گفت :آيا اين کيست ؟بدويد . رابعه را ديد که می آمد و کعبه با جای خويش شد . چون ابراهيم آن بديد گفت :ای رابعه ! اين چه شور است که در جهان افگنده ای ؟ گفت :شور من در جهان نيفگنده ام . تو شور در جهان افکنده ای که چهار ده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسيده ای . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است     دعاي پيرمغان ورد صبحگاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نيست چه باك         نواي من بسحر آهِ عذر خواه من است
  نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
نقل است که هرگاه در پيش او قرآن خواندندی سخت بگريستی و به زاری .بدو گفتند :تو عجمی و قرآن عربی. نمی دانی که چه می گويد . اين گريه از چيست ؟گفت :زبانم عجمی است اما دلم عربی است . درويشی گفت :حبيب را ديدم در مرتبه ای عظيم . گفتم :آخر او عجمی است اين همه مرتبه چيست ؟آوازی شنيدم که اگر چه عجمی است اما حبيب است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
گر بكوي تو باشد مرا مجال وصول       رسد بدولت وصل تو كار من باصول
قرار بُرده ز من آن دو نرگس رعنا        فراغ برده زمن آن دو جادوي مكحول
  نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 0:5  توسط سهيل   | 
گويند مالک دينار در کشتی نشسته بود ، چون به ميان دريا رسيد ، اهل کشتی گفتند :غله کشتی بيار .
گفت :ندارم . چندانش بزدند که هوش از او بيرون رفت . چون بهوش آمد گفتند :غله کشتی بيار . گفت :ندارم . چندانش بزدند که بيهوش شد . چون بهوش بازآمد ديگر گفتند :غله بيار .گفت :ندارم . گفتند : پايش گيريم و در دريا اندازيم . هرچه در آب ماهی بود همه سربرآوردند -هر يکی دو دينار زر در دهان گرفته - مالک دست فرا کرد و از يک ماهی دو دينار بستد و بديشان داد . چون کشتی بانان چنين ديدند در پای او افتادند . او بر روی آب برفت تا ناپيدا شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 0:5  توسط سهيل   | 
آنكه رخسار تُرا رنگ گل و نسرين داد                 صبر و آرام تواند بمن مسكين داد
و آنكه گيسوي ترا رسم تطاول آموخت           هم تواند كرمش دادِ من غمگين داد
  نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 6:29  توسط سهيل   | 
اندر احوال حسن بصري
و پرسيدند :يا شيخ ! دلهای ما خفته است که سخن تو در دلهای ما اثر نمی کند . چه کنيم ؟
گفت :کاشکی خفته بودی که خفته را بجنبانی بيدار گردد . دلهای شما مرده است که هرچند می جنبانی بيدار نمی گردد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 6:29  توسط سهيل   | 
پيش از اينت بيش از اين انديشه عشّاق بود   مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان        بحث سرّ عشق و ذكر حلقه عشّاق بود
  نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 6:3  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوحفص حداد
نقل است که شبلی چهار ماه بوحفص را مهمانی کرد و هرروز چند لون طعام و چند گونه حلوا آوردی . آخر چون به وداع او رفت گفت : يا شبلی !اگر وقتی به نشابور آيی ميزبانی و جوانمردی به تو آموزم . گفت : يا اباحفص !چه کردمی ؟گفت : تکلف کردی و متکلف جوانمرد نبود . مهمان را چنان بايد داشت که خود را به آمدن مهمانی گرانی نيايدت و به رفتن شادی نبودت و چون تکلف کنی آمدن او بر تو گران بود و رفتن آسان و هرکه را با مهمان حال اين بود ناجوانمردی بود. پس چون شبلی به نشابور آمد پيش ابوحفص فرود آمد و چهل تن بودند . بو حفص شبانه چهل و يک چراغ برگرفت . شبلی گفت : نه ، گفته بودی که تکلف نبايد کرد . بوحفص گفت : برخيز و بنشان . شبلی برخاست و هرچند جهد کرد يک چراغ بيش نتوانست نشاند . پس گفت : يا شيخ !اين چه حال است ؟ گفت : شما چهل تن بوديت فرستاده حق - که مهمان فرستاده حق بود - لاجرم به نام هريکی چراغی گرفتم برای خدای و يکی برای خود. آن چهل که برای خدای بود نتوانستی نشاند اما آن يکی که از برای من بود نشاندی . تو هرچه در بغداد کردی برای من کردی و من اينچه کردم برای خدای کردم . لاجرم آن تکلف باشد و اين نه . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
حماسه آزادسازي خرمشهر بدست رادمرداني انجام شد كه يادشان را گرامي ميداريم.
يادباد آنكه سركوي توام منزل بود                 ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثرصحبت پاك    بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود
  نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
اندر احوال حاتم اصم
نقل است که کسی سفری خواست رفت.حاتم را گفت :مرا وصيتی کن .گفت :اگر يارخواهی تو را خدای بس ، و اگر همراه خواهی کرام الکاتبين بس ، اگر عبرت خواهی تو را دنيا بس ،و اگر مونس خواهی قران بس ،و اگر کار خواهی عبادت خدای تو را بس ،و اگر وعظ خواهی تو را مر گ بس ، و اگر اين که ياد کردم تو را بسنده نيست دوزخ تو را بس . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
ديدم بخواب خوش كه بدستم پياله بود         تعبير رفت و كار بدولت حواله بود
چهل سال رنج و غصّه كشيديم و عاقبت      تدبير ما بدست شراب دو ساله بود
  نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
اندر احوال احمد خضرويه
نقل است که مردی به نزديک او آمد . گفت : رنجورم و درويش . مرا طريقی بياموز تااز اين محنت برهم . شيخ گفت : نام هر پيشه ای که هست بر کاغذ بنويس و در توبره ای کن و نزديک من آر. آن مرد جمله پيشه ها بنوشت و بياورد . شيخ دست بر توبره کرد . يکی کاغذ بيرون کشيد . نام(دزدی) برآنجا نوشته بود . گفت : تو را دزدی بايد کرد . مرد در تعجب بماند . پس برخاست . به نزديک جماعتی رفت که بر سر راهی دزدی می کردند . گفت :مرا بدين کار رغبت است ، چون کنم ؟ ايشان گفتند : اين کار را يک شرط است ، که هر چه ما به تو فرماييم بکنی . گفت :چنين کنم که شما می گوييد. چند روز با ايشان می بود تا روزی کاروانی برسيدند . آن کاروان را بزدند .يکی را از اين کاروانيان که مال بسيار بود او را بياوردند . اين نوپيشه را گفتند :اين را گردن بزن .اين مرد توقفی کرد. با خود گفت :اين مير دزدان چندين خلق کشته باشد . من او را بکشم بهتر که اين مرد بازرگان را.آن مرد را گفت :اگر به کاری آمده ای آن بايد کرد که مافرماييم ؛ و اگر نه پس کاری ديگر رو. گفت : چون فرمان می بايد برد فرمان حق برم ، نه فرمان دزد .شمشير بگرفت و آن بازرگان را بگذاشت و آن مير دزدان را سر از تن جدا کرد . دزدان چون آن بديدند بگريختند و آن بارها به سلامت بماند و آن بازرگان خلاص يافت و او را زر و سيم بسيار داد چنانکه مستغنی شد .    (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 6:3  توسط سهيل   | 
بلبلي خون دلي خورد وگلي حاصل كرد              بادغيرت بصدش خار پريشان دل كرد
طوطيي را بخيال شكري دل خوش بود               ناگهش سيل فنا نقش اهل باطل كرد
  نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
اندر احوال سهل تستري
نقلست که يکی از بزرگان گفت : که روز آدينه پيش از نماز نزديک سهل شدم ماری ديدم در آن خانه . من ترسيدم .گفت : درآی. گفتم : می ترسم . گفت : کسی بحقيقت ايمان نرسد تا از چيزی ديگر جز خدای بترسد . مرا گفت : در نماز آدينه چگونه ای؟ گفتم ميان ما و مسجد يک شبانروز است دست من بگرفت پس من نگاه کردم و خود را در مسجد آدينه ديدم . نماز کرديم و بيرون آمديم من در آن مردمان می نگريستم . گفت : اهل لا اله الا الله بسيارند و مخلصان اندکی. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 6:6  توسط سهيل   |