تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

مير من خوش ميروي كاندر سروپا ميرمت    خوش خرامان شو كه پيش قدّ رعنا ميرمت
گفته بودي كه بميري پيش من تعجيل چيست   خوش تقاضا ميكني پيش تقاضا ميرمت
  نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 1:12  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابراهيم ادهم
نقل است كه ابراهيم را پرسيدند:سبب چيست كه خداوند را مي خوانيم و اجابت نمي آيد؟گفت:از بهر انكه خداي را ميدانيد و طاعتش نميداريد.و رسول را ميدانيد و طاعتش نمي داريد و متابعت سنت وي نمي كنيد و قران را ميخوانيدو بدان عمل نمي كنيد ونعمت خداي ميخوريد و شكر نميكنيد و مي داند كه بهشت آراسته است وبراي مطيعان و طلب نميكنيد و مي شناسيد كه دوزخ ساخته است با غلال آتشين براي عاصيان و از ان نمي گريزيد و ميداند كه مرگ هست و ساز مرگ نمي سازيد و نزديكان و فرزندان در خاك ميكنيد و از آن عبرت نمي گيريد و ميدانيد كه شيطان دشمن است با او عداوت نميكنيدبل كه با او ميسازيد و از عيب خود دست نمي داريد و به عيب ديگران مشغول مي شويد. كسي كه چنين بود دعاي او چگونه مستجاب باشد؟                                  ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 1:11  توسط سهيل   | 
مژده وصل تو كو ،كز سر جان برخيزم        طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
بولاي تو كه گر بنده خويشم خواني            از سر خواجگي كون و مكان برخيزم
  نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 5:48  توسط سهيل   | 
اندر احوال سَمنون مُحِب
نقل است كه چون به حجاز رفت اهل قّيد او را گفتند:ما را سخن گوي. بر منبر شد و سخن ميگفت. مستمع نيافت. روي به قناديل كرد كه : با شماميگويم سخن محبت. در حال آن قناديل بر يكديگر مي آمدند و پاره مي شدند.      (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 5:46  توسط سهيل   | 
دوش آگهي ز يار سفر كرده داد باد            من نيز دل بباد دهم هر چه باد باد
كارم بدان رسيد كه همراز خود كنم            هر شام برق لامع و هر بامداد باد
  نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 0:56  توسط سهيل   | 
اندر احوال مالك دينار
نقل است كه مالك به عيادت بيماري شد . گفت : نگاه كردم اجلش نزديك آمده بود شهادت بر وي عرضه كردم نگفت هر چند جهد كردم كه بگوي ميگفت : ده ، يازده !ده ، يازده! آنگاه گفت اي شيخ پيش من كوهي آتشين است هر گاه كه شهادت آرم آتش آهنگ من ميكند. از پيشه وي پرسيدم.گفتند : مال به سلف دادي و پيمانه كم داشتي. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 0:55  توسط سهيل   | 
گر تيــــــــغ بارد در كوي آن ماه                  گردن نهاديــم و الحكــــــــــــم لله
آيين تقــــــــوي ما نيز دانيـــــم                   ليكن چه چاره با بخت گمـــــــــراه
  نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 5:59  توسط سهيل   | 
اندراحوال ابوتراب نخشبي
نقل است كه بكبار با مريدان در باديه مي رفت اصحاب تشنه شدند.خواستندكه وضو سازند. به شيخ مراجعت كردند.شيخ خطي بكشيد آب بجوشيد و وضو ساختند. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 5:58  توسط سهيل   | 
سحرگاهان كه مخمور شبانه                   گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از مي                  ز شهر هستي اش كردم روانه
  نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 5:58  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوالحسن نوري
نقل است كه شبي اطراف كعبه را خالي يافتم طواف مي كردم و هر بار كه به حجرالاسود مي رسيدم دعا مي كردم و ميگفتم: بارخدايا مرا حالي و صفتي روزي كن كه از آن نگردم يك روز. از ميان كعبه آوازي شنيدم كه :يا ابوالحسن مي خواهي كه با ما برابري كني؟ماييم كه صفت خود برنگرديم، اما بندگان گردان گردان داريم تا ربوبيّت از عبودْيت كردد. ماييم كه بر يك صفت ايم. صفت آدمي گردان است                 (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 5:57  توسط سهيل   | 
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم بكف                گر بكشم زهي طرب و ر بكشد زهي شرف
طرف كرم ز كس نبست اين دل پر اميد من      گر چه سخن همي برد قصه من بهر طرف
  نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 0:11  توسط سهيل   | 
اندر احوال بايزد بسطامي
شيخ را پرسيدند:مرد را در اين طريق(عشق) چه بهتر؟ گفت: دولت مادرزاد. گفتند:اگرنبود؟ گفت:تني توانا. گفتند:اگر نبود؟ گفت: گوشي شنوا. گفتند:اگرنبود.گفت: دلي دانا. گفتند:اگرنبود. گفت:چشمي بينا. گفتند:اگرنبود.گفت:مرگ مفاجا(ناگهاني) (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 0:10  توسط سهيل   | 
اي بيخبر بكوش كه صاحب خبر شوي           تا راهرو نباشد كي راهبر شوي
در مكتب حقايق پيش اديب عشق               هان اي پسر بكوش كه روزي پدر شوي
  نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 5:52  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوبكركتّاني
نقل است كه چون كتاني را وفات نزديك برسيدگفتند:درحال حيات عمل تو چه بود تا بدين مقام رسيدي؟گفت:اگر اجلم نزديك نبودي نگفتمي.پس گفت:چهل سال ديده بان دل بودم هر چه غيرخداي بود از دل دور مي كردم تا دل چنان شد كه هيچ چيزديگر ندانست جز خداي تبارك و تعالي و تقدس. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 5:51  توسط سهيل   | 
گرچه از آتش دل چون خم مي در جوشم           مهر برلب زده خون مي خورم و خاموشم
قصد جانست طمع درلب جانان كردن                 تو مرا بين كه درين كار بجان مي كوشم
  نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابراهيم رقّي
نقل است كه درويشي در وادي مي رفت.شيري قصد او كرد. چون در درويش نگرسيت بغرّيدو روي بر خاك نهاد و برفت. درويش در جامه خود نگاه كرد پاره اي از جامه شيخ رقي برخرقه خود دوخته بود. دانست كه شير حرمت آن داشت. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
زين خوش رقم كه برگل رخسار مي كشي      خط صحيفه گل و گلزار مي كشي
اشك حرم نشين نهانخانه مرا                           زان سوي هفت پرده ببازار مي كشي
  نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 5:53  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ بوعثمان مغربي
نقل است كه ابومعرو زجاجي گفت: عمري در خدمت شيخ ابوعثمان بودم و چنان بودم در خدمت كه يك لحظه بي او نتوانستم بودن. شبي در خواب ديدم كه كسي مرا گفت: اي فلان! چند با بوعثمان از ما باز ماني و چند با بوعثمان مشغول گردي؟ و پشت به حضرت ما آوردي. و يك روز بيامدم و با مريدان شيخ بگفتم كه دوش خواب عجب ديده ام. اصحاب گفتند:-هر يكي – كه نيز امشب خوابي ديده ايم. اما نخست تو بگوي تا چه ديده اي؟ ابو عمرو خواب خود بگفت.همه سوگند خوردند كه ما نيز بعينه همين خواب ديده ايم و همين آواز از غيب شنيده ايم. پس همه در انديشه بودند كه چون شيخ از خانه بيرون آيد اين سخن به او چگونه گوييم؟
ناگاه در خانه باز شد. شيخ از خانه شتابان بيرون آمد. از غايت شتابي كه داشت پاي برهنه بود و فرصت نعلين در پاي كردن نداشت. پس روي به اصحاب كرد و گفت: چون شنيديد آنچه گفتند. اكنون روي از ابوعثمان بگردانيد و حق را باشيد و مرا بيش تفرقه مدهيد. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 5:52  توسط سهيل   | 
گر زدست زلف مشگينت خطائي رفت رفت                  ور ز هندوي شما بر ما جفائي رفت رفت
برق عشق ارخرمن پشمينه پوشي سوخت سوخت     جور شاه كامران گر برگدائي رفت رفت
  نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 0:36  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوبكر شبلي
يك روز چوبي در دست داشت – هر دو سرآتش در گرفته – گفتند: چو خواهي كرد؟ گفت: ميروم تا به يك سر اين دوزخ را بسوزم و به يك سر بهشت را تا خلق را پرواي خدا پديد آيد. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 0:35  توسط سهيل   | 
مرحبا اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست        تا كنم جان از سررغبت فداي نام دوست
واله و شيداست دايم همچو بلبل درقفس     طوطي طبعم ز عشق شكر و بادام دوست
  نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابراهيم ادهم
نقل است كه روزي برلب دجله نشسته بود و خرقه ژنده خود مي دوخت سوزنش در دريا افتاد كسي از او پرسيد:ملكي چنان از دست بدادي چه يافتي؟(ابراهيم پادشاه بلخ بود)
اشارت كرد به دريا كه سوزنم باز دهيد .
هزار ماهي از دريا برآمد، هر يكي سوزني زرين به دهان گرفته . ابراهيم گفت:سوزن خويش خواهم. ماهيكي ضعيف برآمد.سوزن او به دهان گرفته. گفت :كمترين چيزي كه يافتم به ماندن ملك بلخ اين است ديگرها را تو نداني ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد         هر كس كه اين ندارد حقّا كه آن ندارد
با هيچ كس نشاني زان دلستان نديدم       يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
  نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 0:3  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابراهيم خواص
نقل است كه ممشادشبي برخاست – نه به وقت – و باز بخفت. خوابش نمي برد طهارت كرد و دو ركعت نماز كردو بخفت. باز هم خوابش نمي برد. گفت:يا رب مرا چه ميشود؟به دلش در آمد كه برخيز وبيرون رو و برفي عظيم بود.درميان برف مي رفت تا از شهر بيرون شد. تپه اي بود كه هر كه توبه كردي آنجا رفتي.برآن تپه شد. ابراهيم را ديد بر ان تپه نشسته. پيراهني كوتاه پوشيده و برف گرداگرد او مي گداخت و خشك مي شد. پس گفت:اي ممشاد دست به من ده. دست بدو دادم. دستم عرق كرد از حرارت دست او و بيتي تازي برخواند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 0:2  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت امام موسي كاظم(ع) را تبريك و تهنيت عرض مينمايم.

گلبن عيش مي دمد ساقي گلعذار كو           باد بهار مي وزد باده خوشگوار كو
هر گل نو ز گلرخي ياد همي كند ولي          گوش سخن شنو كجا ديده اعتبار كو
  نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 5:41  توسط سهيل   | 
اندر احوال منصور عمار
نقل است كه جواني به مجلس فساد مشغول بود.چهار درم به غلامي داد كه نُقل مجلس خَرَد. غلام در راه به مجلس منصور عمار برگذشت. گفت: ساعتي توقف كنم تا چه ميگويد. منصور از براي درويشي چيزي ميخواست . گفت: كيست كه چهار درم بدهد تا چهار دعا كنم او را.
غلام (باخود گفت):هيچ بهتر از اين نيست كه اين چهار درم بدو دهم تا آن دعا مرا كند.پس آن چهاردرم بداد. منصور گفت: اكنون چه دعا ميخواهي؟
گفت: اول انكه ازاد گردم ، دوم آنكه حق تعالي خواجه مرا توبه دهد، سوم آنكه عوض چهار درم بازدهد، چهارم انكه بر من و بر خواجه و بر تو بر مجلسيان رحمت كند.
منصور عمار دعا كرد. غلام به خانه رفت. خواجه گفت: كجا بودي و چه آوردي؟ غلام ماوقع را بيان نمود. خواجه گفت: تو را آزاد كردم و توبه كردم خداي را كه هرگز خمر نخورم و به عوض چهار درم چهارصد درم بخشيدم. باقي آن (دعا) چهارم، به من تعلق ندارد آنچه به دست من بود كردم.
شبانه خواب ديد كه هاتفي گفت: آنچه به دست تو بود با لئيمي خويش كردي آنچه حواله به ما است به كريمي خويش ما نيز كرديم. برتو و غلام و منصور و مجلسيان رحمت كرديم. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 5:40  توسط سهيل   | 
روشن از پرتو رويت نظري نيست كه نيست   منّت خاك درت بر بصري نيست كه نيست
ناظر روي تو صاحب نظرانند آري                   سّر گيسوي تو در هيچ سري نيست كه نيست
  نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 5:59  توسط سهيل   | 
اندر احوال سَمنون مُحِب
نقل است كه يك روز در محبّت سخن ميگفت.مرغي از هوا فرود آمد و برسر اونشست، سپس بر دست او نشست ، پس بركنار او نشست ، پس از كنار برزمين نشست، پس چنان منقار برزمين زد كه خون از منقار او روان شد، پس بيفتاد و بمرد. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 5:58  توسط سهيل   | 
جمالت آفتاب هر نظر باد                     ز خوبي روي خوبت خوبتر باد
هماي زلف شاهين شهپرت را             دل شاهان عالم زير پر باد
  نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 1:5  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوالحسن خرقاني
نقل است يك شب شيخ گفت: امشب در فلان بيابان راه ميزنند و چندين كس را مجروح گردانيدند. و ازآن حال پرسيدند.راست همچنان بود و عجب همان شب سر پسر شيخ بريدند و در آستانه در خانه او نهادند. و شيخ هيچ خبر نداشت. زنش كه منكر او بود ميگفت: چه گويي كسي را كه از چندين فرسنگ خبر باز ميدهد و خبرش نباشد كه سرِ پسر بريده باشد و در آستانه نهاده؟ شيخ گفت: آري آن وقت كه ما آن ميديديم پرده برداشته بود و اين وقت كه پسر را ميكشتند پرده فرو گذاشته بودند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 1:4  توسط سهيل   | 
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم                  بر در دوست نشينيم و مرادي طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر                         بگدائي ز در ميكده زادي طلبيم
  نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 5:44  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوبكر شبلي
نقل است كه گفت : در بصره خرما خريدم.و گفتم: كيست كه دانگي بستاند و اين خرما با ما به خانقاه آورد؟ هيچ كس قبول نكرد. در پشت گرفتم و بردم تا به خانقاه و بنهادم. چون از خانقاه به در آمدم آن را كسي ببرد. گفت: اي عجب! دانگي ميدادم تا با من به در خانقاه آورند نياوردند. اكنون كسي آمد كه به رايگان با من به لب صراط مي بَرَد. (تذكرة‌ الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 5:43  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت حضرت امام محمّدباقر(ع) بر شما تبريك و تهنيت باد.

دوش بيماري چشم تو ببرد از دستم                  ليكن از لطف لبت صورت جان مي بستم
عشق من با خط مشكين تو امروزي نيست       ديرگاهيست كزين جام هلالي مستم
  نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 5:57  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوالحسن نوري
نقل است كه نوري ميگذشت. يكي را ديد كه بار افتاده و خرش مرده و او زار ميگريست. نوري پاي برخر زد و گفت: برخيز چه جاي خفتن است؟ حالي برخاست. مرد بارنهاد و برفت. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 5:53  توسط سهيل   | 
نكته دلكش بگويم خال آن مهروببين                           عقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببين
عيب دل كردم كه وحشي وضع وهرجائي مباش        گفت چشم شيرگيرومست آن آهو ببين
  نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 0:23  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوالحسن نوري
نقل است كه نوري با يكي نشسته بود و هر دو زار ميگريستند. چون آنكس برفت نوري روي به ياران كرد و گفت: دانستيد كه آن شخص كه بود؟ گفتند: نه. گفت: ابليس بود. حكايت خدمات خود مي كرد و افسانه روزگار خود ميگفت و از درد فراق مي ناليد و چنانكه ديديت مي گريست. من نيز ميگريستم.(تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 0:20  توسط سهيل   | 
اي قباي پادشاهي راست بر بالاي تو           زينت تاج و نگين از گوهر والاي تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعي ميدهد               از كلاه خسروي رخسار مه سيماي تو
  نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 4:33  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابراهيم ادهم
نقل است كه در زمستان شبي در غاربودو هوا به غايت سرد بود و او يخ شكسته بود غسل كرده. چون همه شب سرما بود و تا سحرگاه در نماز بود . وقت سحر بيم بودكه سرما هلاك گردد مگر خاطرش آتشي طلب كرد. پوستيني ديد به پشت افتاده بر روي آن به خواب رفت . چون از خواب بيدار شد روز شده بود وهوا روشن شده بود و او گرم گشته؛ نگريست. آن پوستين اژدهايي بود با دو چشم چون دو پياله خون. عظيم هراسي در او پديد آمد. گفت خداونداتو اين را در صورت لطف به من فرستادي كنون در صورت قهرش مي بينم . طاقت نمي دارم . در حال اژدها برفت و دو سه بار پيش او روي در زمين ماليد و ناپديد گشت (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 4:30  توسط سهيل   | 
چو گُل هر دم ببويت جامه در تن               كنم چاك از گريبان تا به دامن
تنت را ديد گل گوئي كه در باغ                 چو مستان جامه را بدريد برتن
  نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 0:9  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابومحمد مرتعش
نقل است كه گفت:سيزده حج كردم به توكّل، چون نگه كردم همه بر هواي نفس بود. گفتند:چون دانستي؟ گفت:از آنكه مادرم گفت سبوئي آب آر. بر من گران آمد. دانستم كه آن حج بر هواي نفس بود. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 0:5  توسط سهيل   | 
خستگانرا چو طلب باشد وقوّت نبود           گر تو بيداد كني شرط مروّت نبود
ما جفا از تو نديديم و تو خود مپسندي         آنچه در مذهب ارباب فتوّت نبود

  نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 4:58  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابراهيم خواص
ابوالحسن علوي مريد خواص بود.گفت:شبي مرا گفت به جايي خواهم رفت با من مساعدت مي كني؟ گفتم:تابه خانه شوم ونعلين در پاي كنم. چون به خانه شدم تخم مرغ پخته بودند پاره اي بخوردم و بازگشتم تا بدو رسيدم. آبي پيش آمد.پاي بر آب نهاد و برفت من نيز پاي فرو نهادم.به آب فرو رفتم. شيخ روي از پس كرد. گفت: تو تخم مرغ بر پاي
بسته اي. گفتم:ندانم كدام از اين دو عجبتر. برروي آب رفتن يا سرّ من بدانستن.
(تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 4:53  توسط سهيل   | 
ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش           بيرون كشيد بايد ازين ورطه رخت خويش
از بس كه دست مي گزم و آه مي كشم       آتش زدم چو گل بتن لَخت لَخت خويش

  نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 1:48  توسط سهيل   | 
اندراحوال فتح موصلي
نقل است كه روزي فتح را پرسيدند:از صدق. دست در كوره آهنگري كرد پاره اي آهن تافته بيرون آورد و بر دست نهاد و گفت : صدق اين است ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 1:46  توسط سهيل   | 
ديدي كه يار جز سر جور و ستم نداشت           بشكست عهد و ز غم ما هيچ غم نداشت
يا رب مگيرش ار چه دل چون كبوترم                اَفكند و كُشت و حُرمت صيد حَرم نداشت
  نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 0:57  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوالحسن نوري
نقل است كه نوري بيمار شد. جنيد به عيادت او آمد و گل و ميوه آورد. بعد از مدتي جنيد بيمار شد. نوري با اصحاب به عيادت آمد. پس با ياران گفت: هر كس از اين بيمار جنيد چيزي برگيريد تا او صحّت يابد. گفتند: برگفتيم! جنيد حالي برخاست نوري گفت: اين نوبت كه به عيادت آيي چنين آي نه چنان كه گل و ميوه اري.
(تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 0:56  توسط سهيل   | 
گرچه افتاد ز زلفش گرهي دركارم                 همچنان چشم گشاد از كرمش مي دارم
بِطَرب حَمل مَكن سرخي رويم كه چو جام      خون دل عكس برون ميدهد از رخسارم
  نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوبكر شبلي
نقل است كه درويشي آوازي ميداد كه مرا دوگرده ميدهند كارم راست ميشود شبلي گفت: خنك تو كه به دو گرده كارت راست ميشود كه مرا هر شبانگاه دو كَون(دو جهان) در كنارم مي نهند و كارم بر نمي آيد.
(تذكرة‌ الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 6:1  توسط سهيل   | 
بغير از آنكه بشد دين و دانش ا زدستم         بيا بگو كه ز عشقت چه طَرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد بباد              بخاك پاي عزيزت كه عهد نشكستم
  نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 0:46  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوالحسن خرقاني
نقل است كه جماعتي به سفري همي شدند. بدو گفتند: شيخا! راه خطرناك است ما را دعايي بياموز تا اگر بلايي پديد آيد آن دفع شود . شيخ گفت: چون بلا روي به شما نهد از ابوالحسن ياد كنيد.
قوم را آن سخن خوش نيامد. آخرچون برفتند راهزنان پيش آمدند و قصد ايشان كردند. يك تن از ايشان در حال از شيخ ياد كردو از چشم ايشان ناپديد شد.عياران فرياد گرفتند: اينجا مردي بود كجا شد كه او را نمي بينيم؟ و نه بار و ستور او را. تا بدان سبب بدو و قماش او هيچ آفت نرسيد و ديگران برهنه و مال برده بماندند.چون مرد را بديدند- به سلامت- به تعجب بماندند تا او گفت سبب چه بود.
چون به شيخ باز آمدند بپرسيدند:از براي الله آن سِرّ چيست كه ما همه خداي را خوانديم كار ما برنيامد و اين يك تن تو را خواند از چشم ايشان ناپديد شد؟شيخ گفت: شما كه حق را خوانيد به حجاز خوانيد و ابوالحسن به حقيقت. شما ابوالحسن را ياد كنيد ابوالحسن براي شما خدا را ياد كند كار شما برآيد كه اگر به حجاز و عادت خداي را ياد كنيد سود ندارد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 0:45  توسط سهيل   | 
هتك حرمت حرمين امامين عسگرين (ع) را تسليت عرض مي نمايم

ساقي ار باده ازين دست بجام اندازد           عارفان را همه در شُرب مدام اندازد
و ر چنين زيرخم زلف نهد دانه خال               اي بسا مرغ خرد را كه بدام اندازد
  نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 0:19  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابواسحاق شهريار
(فكر كنم كه اين حكايت بي ارتباط با پست آخر دوست خوبم بزرگ(وبلاگ اهل تمييز) نباشد)
نقل است كه امير ابوالفضل ديلمي به زيارت شيخ آمد. شيخ فرمود:از خمرخوردن توبه كن. گفت:يا شيخ من نديم وزيرم-فخرالملك- مبادا كه توبه من شكسته شود. شيخ فرمود:اگر بعد از آن در مجمع ايشان تو را زحمت دهند و فروماني مرا ياد كن. پس توبه كردو برفت. بعد از ان ‌روزي در مجلس خمرخوارگان حاضربود پيش وزير الحاح ميكردند تا خمرخورد. پس گفت: اي شيخ كجايي؟ در حال گربه در ميان دويد و آن خمر بشكست و بريخت و مجلس ايشان بهم ريخت. ابوالفضل چون آن كرامات بديدبسيار بگريست. وزير گفت : سبب گريه تو چيست؟ حال خود با وزير بگفت. وزير او را گفت: همچنان بر توبه ميباش و ديگر او را زحمت نداد. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 0:18  توسط سهيل   | 
بيا و كشتي ما در شط شراب انداز       خروش و ولوله در جان شيخ و شباب انداز
مرا به كشتي باده در افكن اي ساقي  كه گفته اند نكوئي كن و در آب انداز
  نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1:44  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابراهيم خواص
نقل است كه گفت: وقتي در باديه راه گم كردم. بسي برفتم و راه نيافتم.همچنان چند شبانه روز به راه ميرفتم تا آخر آواز خروسي شنيدم.شاد گشتم و روي بدان جانب نهادم.آنجا شخصي ديدم- بدويد- و مرا قفايي(پس گردني) بزد. چنانكه رنجور شدم.گفتم:خدايا! كسي كه بر تو توكّل كند با وي اين كنند؟ آوازي شنودم كه : تا توكل بر ما داشتي عزيز بودي اكنون توكّل بر آواز خروسي كردي. اكنون آن قفا خوردي.(تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1:43  توسط سهيل   | 
صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت           ناز كم كن كه درين باغ بسي چون تو شكفت
گل بخنديد كه از راست نرنجم ولي                 هيچ عاشق سخن سخت بمعشوق نگفت
  نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 0:45  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوعبدالله بن الجلا
گفت: به مدينه رسيدم_ رنج ديده و فاقه كشيده _ تا به نزديك تربت مصطفي(ص)رسيدم. گفتم: يا رسول الله به مهمان تو آمدم. پس در خواب شدم پيغمبر(ص) را ديدم كه گرده اي نان به من داد. نيمه اي بخوردم. چون بيدار شدم نيمه اي ديگر در دست من بود. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 0:44  توسط سهيل   | 
گر از اين منزل ويران بسوي خانه روم           دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر به سلامت بوطن باز رسم           نذر كردم كه هم از راه بميخانه روم
  نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 0:54  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوالحسن نوري
نقل است كه در بازار برده فروشان بغداد آتش افتاد و خلق بسيار بسوختند. بر يك دكان دو غلام بچه رومي بودند. و آتش گرد ايشان فرو گرفته بودو خداوندِ غلام ميگفت: هر كه ايشان را بيرون آرد هزار دينار مغربي بدهم. هيچكس زهره نبود كه گرد آن بگردد. ناگاه نوري برسيد. آن دو غلام بچه را ديد كه فرياد ميكردند. گفت: بسم الله الرحمن الرحيم. و پاي در نهاد و هر دو را به سلامت بيرون آورد.
خداوند غلام هزار دينار مغربي پيش نوري نهاد. نوري گفت: بردار و خداي را شكر كن كه اين مرتبه كه به ما داده اند به نگرفتن داده اند كه ما دنيا را به آخرت بدل كرده ايم. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 0:53  توسط سهيل   |