اندراحوال ابوتراب نخشبي
مي گويند:باجمعي از دوستان در باديه بود يكي از ياران گفت:مرا تشنه است.(ابوتراب)پاي برزمين زد.چشمه اي آب پديد آمد.مردگفت:مرا چنان آرزوست كه به قدح بخورم.دست برزمين زد و قدحي برآمدازآبگينه سپيدكه از آن نيكوتر نباشد.وي از آن آب بخورد و ياران را آب داد و آن قدح تا به مكه با ايشان بود. ( تذكرة الاولياء)
اندر احوال بايزد بسطامي
نقل است كه مريدي شيخ را به خواب ديد(بعد از وفات شيخ).گفت: از منكر و نكيرچون رستي؟گفت:چون آن دو عزيزان از من پرسيدند گفتم:شما را از اين سوال مقصودي برنيايدبه جهت آنكه اگر گويم خداي من او است اين سخن از من هيچ نبود.لكن بازگرديد و از وي پرسيد كه من او را كيم؟ آنچه او گويد آن بُود كه اگر من صد بار گويم خداوندم اوست تا او مرا بنده خود نداند فايده نبود (تذكرة الاولياء)
اندر احوال ابوبكركتّاني
نقل است وقتي كه درنماز بود طرّاري بيامد و ردا از كتف شيخ بازكرد و به بازاربردتا بفروشد درحال دستش خشك شد. او را گفتند:مصلحت تو آن است كه باز بري به خدمت شيخ و شفاعت كني تا دعا كند.باشد كه خداي تعالي دستت باز دهد. طرّارباز آمد و شيخ همچنان درنماز بود و ردا در كتف شيخ داد و بنشست تا شيخ از نماز فارغ شد.در قدمهاي او افتاد و عذر مي خواست و زاري مي كرد. حال بگفت.شيخ گفت:به عزت و جلال خداي كه نه از بردن خبردارم و نه از آوردن.پس گفت:الهي او برده باز آورد.آنچه ازو ستده اي بازده.درحال دستش نيك شد. (تذكرة الاولياء)
اندراحوال احمدخضرويه
نقل است كه وقتي درويشي به مهمان احمد آمد.شيخ هفتاد شمع برافروخت.درويش گفت:مرا اين هيچ خوش نمي آيد كه تلمف با تصوف نسبت ندارد.احمدگفت:برو و هر چه نه از بهر خداي برافروخته ام تو آن را باز نشان. آن شب آن درويش تا بامداد آب و خاك مي ريخت كه از آن هفتاد شمع يكي را نتوانست كُشت. ( تذكرة الاولياء)
اندر احوال فتح موصلي
فتح گفت:اميرالمومنين را علي(ع)را بخواب ديدم.گفتم:مرا وصيتي كن!گفت:نديدم چيزي نيكوتراز تواضع كه توانگر كند مرد درويش را، بر اميد ثواب حق. گفتم:بيفزاي. گفت:نيكوتر از اين كبر درويش است بر توانگران از غايت اعتماد كه او دارد برحق. ( تذكرة الاولياء)
اندر احوال فضيل عياض
نقل است كه سفيان ثوري گفت: شبي پيش او رفتم و آيات و اخبار و آثار مي گفتم. و گفتم:(مبارك شبي كه امشب بود و ستوده صحبتي كه بود. همانا صحبت چنين بهتر از وحدت). فضيل گفت(بد شبي بود امشب و تباه صحبتي كه دوش بود.) گفتم : چرا
گفت :( از آن كه تو همه شب در بند آن بودي تا چيزي گويي كه مرا خوش آيد و من در بند آن بودم كه جوابي گويم تا تورا خوش آيد. و هر دوبه سخن يكديگر مشغول بوديم. و از خداوند –عزو جل- بازمانديم . پس تنهايي بهترو مناجات با حق) ( تذكرة الاولياء)
اندراحوال حبيب عجمي
نقل است كه خوني يي(قاتل) را برداركردند. هم در آن شب او را به خواب ديدند در مرغزار بهشت طواف مي كرد با حله سبز پوشيده. گفتند : يا فلان تو مرد قتال اين را از كجا يافتي؟
گفت :كه در آن ساعت كه مرا بردار كردند حبيب عجمي برگذشت. به گوشه اي چشم به من بازنگريست. اين همه بركات آن نظر است. ( تذكرة الاولياء)
اندر احوال جنيد
نقل است كه جنيد را دربصره مريدي بود.در خلوت مگر انديشه گناهي كرد ودر آينه نگاه كرد و روي خود سياه ديد.متحيرشد.هر حليت كه كرد سود نداشت.ازشرم روي به كس ننمود تا سه روز برآمد.پاره پاره آن سياهي كم مي شد.ناگاه يكي دربزد.گفت: كيست؟
گفت: نامه اي آورده ام از جنيد.
نامه برخواند.نوشته بود:چرا در حضرت عزت با ادب نباشي؟سه شبانه روز است تا مرا گازري(رختشويي)مي بايد كرد تا سياهي رويت به سپيدي بدل شود. ( تذكرة الاولياء)
اندراحوال شاه شجاع كرماني
توضيح:در غزل حافظ ديروز ذكري از يكي ازعارفان بزرگ يعني شاه شجاع كرماني شده بود كه دوست عزيز بزرگ بهآن اشاره اي فرموده بودند بنابراين مناسب ديدم كه اينجا يكي از كرامات اين عارف را بيان نمايم.
نقل است كه ميان شاه شجاع و يحي معاذ دوستي بود.در يك شهر جمع شدندو شاه به مجلس يحيي حاضرنشدي.گفتند:چرانيايي؟گفت:صواب در آن است.
الحاح كردند تا يك روز برفت و در گوشه اي بنشست. سخن بر يحيي بسته شد.گفت:كسي حاضر است كه به سخن گفتن از من اوليتر است. شاه گفت:من گفتم كه آمدن من مصلحت نيست. ( تذكرة الاولياء)
اندر احوال بايزيدبسطامي
نقل است كه در راه اشتري داشت و زاد و راحله خود بر آنجا نهاده بود. كسي گفت: بيچاره آن اشترك كه بار بسيار است براو، و اين ظلمي تمام است. بايزيد چون اين سخن به كرات از او بشنود.گفت:اي جوانمرد!بردارنده بار اشترك نيست.
فرونگريست تا باربر پشت اشتر هست؟ بار به يك بدست(يك وجب)از پشت اشتر برترديدو او را از گراني هيچ خبر نبود. (تذكرة الاولياء)
شهادت حضرت جوادالائمه(ع) را تسليت عرض مينمايم
اندر احوال مالك دينار
نقل است كه مالك را با دهري مناظره افتاد. كار برايشان درازگشت.هر يك ميگفتند: (من برحقم)تا اتفاق كردند كه هر دو دست ايشان بر هم نهند و در اتش برند آن كه بسوزد باطل بود. چنان كردند وهيچ دو نسوخت و آتش بگريخت . گفتند : مگر هر دو بر حق اند. مالك دلتنگ به خانه آمد. روي برخاك نهاد و مناجات كرد كه (هفتاد سال قدم در ايمان نهادم تا با دهريي برابر گردم) هاتفي آواز داد كه (ندانستي كه دست تو دست دهري را حمايت كرد؟ اگر دهري دست تنها در آتش نهادي ديدي كه چون بودي) (تذكرةالاولياء)
(بــم) جاويـد است همچـو ايـران
اومدم تا در مورد فاجعه زلزله بم كه در ساعت5:25 دقيقه بامداد روز جمعه 5ديماه 1382اتفاق افتاد چيزي بنويسم ولي هر چي نوشتم خوشم نيامد بالاخره مجبور شدم مقدمه اي را كه بزرگ آواز موسيقي ايران استاد شجريان در كنسرتي كه براي كمك به مردم بم اجرا كرده بود را به رشته تحرير در بياورم اميدوارم كه توانسته باشم حق مطلب را در مورد اين فاجعه تا حدودي هر چند ناچيز برآورده باشم.
((فاجعه بس غم انگير و دلخراش بود زخمي جانكاه بر پيكر و جان و روان نشست.قربانيان بسياري بر جاي گذاشت. همه ايرانيان اندوه فاجعه را از سويداي دل گريستند. آوار خشت و خاك برجان همگان نشست.اين نخستين بار نيست كه هم ميهنان خود را در حادثه اي چنين خانمان سوزاز دست ميدهيم و چه تلخ مي انديشيم كه آخرين بار هم نخواهد بود.فروغ مهر و نيك سرشتي مردم تلخي اين حادثه را تاب تحمل داد. مجالي بود تا در روزگار نفرت و شرارت و بي اعتنايي، مهر روزيدن و دوستي را بار ديگر از سر بگيريم. دانستيم كه هنوز توان دوست داشتن در ما نمرده است. اين حادثه دگر بار مارا بخود آورد كه زندگي جز به دوستي و مهر، فرجامي خوش نخواهد داشت. آنان كه فرصت يگانه زندگي را باختند، قرباني غفلت همه ما شدند و هم از اين روست كه بايد يادشان را زنده بداريم تا ديگر بار جامعه ما شاهد قربانيان چنين بي شمار و گسترده نباشد. اكنون بايد توان زاري خود را به نيروي زندگي بدل كنيم و اميد را براي آناني كه زنده مانده اند ارمغان آوريم. كودكان كه وجودشان سرچشمه شادي و سبكباري زندگي است فردايي روشن را چشم در چشم ما دوخته اند. ايران آينده را كودكان امروز مي سازند، دوستشان بداريم.قلب ماهمه ايرانيان تا دورترين نقطه جهان به يكديگر پيوست و سرود عشق و انسان دوستي در جان ما طنين انداخت. هركس با هر تواني كه داشت به ميدان آمد.
ما نيز بعنوان قطره اي از اين اقيانوس بيكران و فرزند اين سرزمين تلاش را آغاز كرده ايم كه باهمت شما مردمان نيك سرشت به بار خواهد نشست.))
زندگي به كامتان خاك پاي شما : شجريان