حكايت
يكي پنجه ي آهنين راست كرد كه با شير زورآوري خواست كرد
چو شيرش به سرپنجه در خودكشيد دگر زور در پنجه در خود نديد
يكي گفتش آخر چه خسبي چو زن به سرپنجه آهنينش بزن
شنيدم كه مسكين در آن زير گفت نشايد بدين پنجه با شيرگفت
چو برعقل دانا شود عشق چير همان پنجه آهنين است و شير
تو در پنجه شير مرد اوژني چه سودت كند پنجه ي آهني؟
چو عشق آمد از عقل ديگر مگوي كه در دست چوگان اسيرست گوي
(بوستان سعدی -باب سوم در عشق و مستی و شور)

نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 6:20  توسط سهيل
|