تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم          که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمالست         زکاتم ده که مسکین و فقیر

  نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
جهان تيره است وره مشكل، جنيبت را عنان در كش   
زماني رخت هستي را به خلوتگاه جان دركش
عقابان طبيعت را ز باغ انس بيرون كن   
همايان شريعت را به دام او نهان دركش
چو خاص الخاص حق گشتي، ز صورت پاي بيرون نه   
هزاران شربت معني به يك دم رايگان دركش
چو مست حضرتش گشتي فلك را خيمه بر هم زن   
ستون عرش در جنبان، طناب آسمان دركش
كمين‌گاهيست بر راهش، هلا! تا دل نترساني   
كمين را بر تو بگشايند مردانه كمان دركش
گران جاني مكن جانا تو در بزم سبك روحان   
چو ساقي گرم‌رو گردد، سبك رطل گران دركش
ره او بي‌قدم مي‌رو، جمالش بي‌بصر مي‌بين   
حديثش بي‌زبان بشنو، شرابش بي‌دهان دركش 
بهشت و دوزخش بيني، مشو مشغول اين هر دو   
قدم بر فرق دوزخ نه، خطي گرد جنان دركش
نظامي اين چه اسرارست كز خاطر بيان كردي   
كسي رمزش نمي‌داند زبان دركش، زبان دركش

(نظامي گنجوي )

  نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
چو آفتاب می از مشرق پیاله بر آید             ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید
نسیم درسرگل بشکند کلاله سنبل             چو از میان چمن بوی آن کلاله بر آید

  نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
حكايت
يكي پنجه ي آهنين راست كرد               كه با شير زورآوري خواست كرد
چو شيرش به سرپنجه در خودكشيد       دگر زور در پنجه در خود نديد
يكي گفتش آخر چه خسبي چو زن         به سرپنجه آهنينش بزن
شنيدم كه مسكين در آن زير گفت           نشايد بدين پنجه با شيرگفت
چو برعقل دانا شود عشق چير               همان پنجه آهنين است و شير
تو در پنجه شير مرد اوژني                     چه سودت كند پنجه ي آهني؟
چو عشق آمد از عقل ديگر مگوي            كه در دست چوگان اسيرست گوي

(بوستان سعدی -باب سوم در عشق و مستی و شور)

  نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 6:20  توسط سهيل   | 

ای سرو باغ حسن که خوش میروی به ناز     عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل               ببریده اند بر قد سروت قبای ناز

  نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 6:20  توسط سهيل   | 
شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خيال
خواب از سرم به نغمه مرغي پريده بود
در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت
روياي عمر رفته مرا پيش ديده بود
در عالم خيال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خميده بود
موي سياه او شده بود اندکي سپيد
گفتي سپيده از افق شب دميده بود
از خود برون شدم به تماشاي روي او
کي لذت وصال بدين حد رسيده بود
دستي کشيد بر سر و رويم به لطف و مهر
يکسال ميگذشت پسر را نديده بود
ياد آمدم که در دل شبها هزار بار
دست نوازشم به سر و رو کشيده بود
چون محو شد خيال پدر از نظر مرا
اشکي به روي گونه زردم چکيده بود

(سياوش کسرايي)

  نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
اگر رفیق شفیعی درست پیمان باش         حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده         مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

  نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 6:25  توسط سهيل   | 
دمی با شیخ بهائی :
تا شمع قلندری بهائی افروخت         از رشته‌ی زنار دو صد خرقه بسوخت
دی پیر مغان گرفت تعلیم از او            و امروز، دو صد مسله مفتی آموخت
             ==========================
تا منزل آدمی سرای دنیاست            کارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست
خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود       سالی که نکوست، از بهارش پیداست
             ==========================
حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست   وز سعی و طواف، هرچه کردست نکوست 
تقصیر وی آن است که آرد دگری               قربان سازد، به جای خود، در ره دوست

  نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم         لیک از لطف لبت صورت جان می بستم
عشق من با خط مشکین توامروزی نیست     دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم

  نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 6:25  توسط سهيل   | 
دلا نزد کسي بنشين که او از دل خبر دارد
بزير آن درختي رو که او گلهاي تر دارد
درين بازار عطاران، مرو هر سو چو بي کاران
بدکان کسي بنشين که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداري پس تُرا، زو ره زند هر کس
يکي قلبي بيارايد، تو پنداري که زر دارد
ترا بر در نشاند او بطراري که مي آيد
تو منشين منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد
بهر ديگي که مي جوشد، مياور کاسه و منشين
که هر ديگي که مي جوشد، درون چيزي دگر دارد
نه هر کلکي شکر دارد، نه هر زيري زبر دارد
نه هر چشمي نظر دارد، نه هر بحري گهر دارد
بنال اي بلبل دستان، ازيرا ناله مستان
ميان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد
به نُه سر گر نمي گُنجي، که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمي گنجد، ازان باشد که سر دارد
چراغست اين دل بيدار، بزير دامنش مي دار
ازين باد و هوا بگذر، هوايش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتي، مقيم چشمه گشتي
حريف همدمي گشتي که آبي بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را ماني
که ميوه نو دهد دايم درون دل سفر دارد

(مولوي)

  نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 6:24  توسط سهيل   |